کمپین هوایی آمریکا علیه ایران پارادوکسی شگفتانگیز به وجود آورده است: تسلط تاکتیکی فوقالعاده در کنار شکست کامل استراتژیک. نیروهای آمریکایی با سرعتی چشمگیر کنترل فضای هوایی ایران را به دست گرفتند، قدرت خود را در فاصلهای به طول ۷۰۰۰ مایل به نمایش گذاشتند و تلفات را با نسبت بیش از صد به یک وارد کردند، اما هیچیک از اهداف اعلامشده دولت—تغییر رژیم، حذف قابلیت حمله دوربرد، یا تغییر در سیاست هستهای—به دست نیامد. این عدم تطابق بین عملکرد میدانی و نتایج سیاسی ریشههای تاریخی عمیقی دارد. از بلتز تا ویتنام، از عملیات کراسباو تا جستجوهای بیفایده موشکهای اسکاد در جنگ خلیج فارس، سوابق نشان میدهد: نیروی هوایی به تنهایی نمیتواند رژیمها را سرنگون کند یا پرتابگرهای موشک متحرک را خاموش کند.
دولت کنونی این شواهد را نادیده گرفت و از نظامیگری خود سه خواسته همزمان غیرممکن را مطالبه کرد. شکست کمپین هوایی آمریکا، تهران را با دست بازتری در زمینه هستهای، کنترل بیشتر بر جریانهای نفتی خلیج فارس و نفوذ منطقهای افزایشیافته مواجه کرده است، در حالی که واشنگتن با کاهش ذخایر مهمات، افزایش قیمتهای انرژی و اعتبار شکستهشده در سراسر خاورمیانه روبرو است.
اهداف معیوب کمپین هوایی آمریکا را هدایت میکند
اگرچه درگیری در ایران و تنگه هرمز هنوز به پایان نرسیده است، تحلیلگران در حال شتاب برای اعلام درسهایی هستند که باید از آن آموخت. یک ژانر نوظهور از مقالات سیاست امنیتی به نقاط ضعف لجستیکی و تاکتیکی عملیات آمریکا علیه ایران میپردازد: عدم آمادگی برای اختلالات در حمل و نقل نفت و کود، عمق ناکافی در ذخیره مهمات دقیق و رهگیرها، ناکامی عمومی در آمادهسازی مؤثر برای مقابله با پهپادهای حمله یکطرفه ارزان، کمبود مینروبها و غیره.
اینها درسهای مفیدی هستند که ممکن است به ایالات متحده در آمادهسازی برای درگیریهای آینده کمک کنند، اما علت بنیادی شکست کشور در تنگه هرمز نیستند. حتی اگر برخی یا تمام این نگرانیها قبل از درگیری به طور کامل مورد توجه قرار میگرفت، دشوار است که ببینیم چگونه ممکن است این مسائل بر شکست دولت ترامپ در دستیابی به اهداف اولیه جنگ خود—تغییر رژیم، نابودی قابلیت حمله دوربرد ایران، یا تغییرات عمده در سیاست ایران نسبت به سلاحهای هستهای و نمایندگان منطقهای—تأثیر بگذارد.
در حالی که عمق بیشتر مجلات و آمادگی برای کمبود نفت ممکن است امکان یک کمپین بمباران طولانیتر یا فشار اقتصادی بیشتری را فراهم کرده باشد، این دلیلی برای فرض این نیست که هفت ماه بمباران یا محاصره ممکن است آنچه را که تقریباً شش ماه تاکنون به دست نیامده، محقق کند. شکست استراتژیک، که ایران را با دست بازتری برای پیگیری آرزوهای هستهای، کنترل بسیار بیشتری بر تنگه هرمز و در نتیجه تأثیر بیشتری بر کشورهای حاشیه خلیج فارس رها میکند، اکنون به نظر میرسد محتملترین نتیجه این فاجعه نظامی باشد.
قدرت آتش آمریکا هنوز هم تأثیرگذار است
نیروی نظامی ایالات متحده به طرز شگفتانگیزی توانمند باقی مانده است و حتی در این جنگ بهخوبی طراحی نشده، قابلیتهای فنی را نشان میدهد که هیچ نیروی نظامی دیگری در حال حاضر نمیتواند با آن مطابقت داشته باشد، قدرت نظامی را بیش از ۷۰۰۰ مایل از سواحل آمریکا به نمایش میگذارد و کنترل آسمانهای ایران را با سهولت ظاهری که جهان به آن در جنگهای آمریکا عادت کرده است، به دست میآورد.
آسیبهای ناشی از این وضعیت به طرز شگفتانگیزی نامتعادل بوده است، بهطوریکه ایالات متحده حداقل ۱۸ کشته و بیش از ۶۰۰ زخمی را متحمل شده است در حالی که تلفات ایران تقریباً قطعاً به هزاران نفر میرسد، هرچند که تعداد دقیق آن مشخص نیست. بهطور خلاصه، حتی با وجود شکستهای برنامهریزی و لجستیک، نیروی نظامی ایالات متحده نشان داده است که به طرز شگفتانگیزی خطرناک باقی مانده است.
با این حال، هیچ مقدار از برتری فنی نمیتواند ناتوانی استراتژیک در خواستن از نظامی که کار غیرممکن را انجام دهد، جبران کند. رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، نه یک کار غیرممکن از نظامی خواسته است، بلکه سه کار، و سپس با خشم شوکهکنندهای واکنش نشان داده است وقتی که این کارها انجام نشد.

تغییر رژیم بدون نیروهای زمینی
اولین کار غیرممکن، هدف اعلامشده دولت برای دستیابی به تغییر رژیم بدون هیچ عملیات زمینی بود. دستیابی به یک پیروزی استراتژیک بهطور کامل از طریق نیروی هوایی، هدف مورد نظر نیروهای هوایی مستقل در سراسر جهان بوده است از زمانی که نظریهپرداز ایتالیایی، جولیوی دوئه، در سال ۱۹۲۱ پیشبینی کرد که جنگهای آینده میتوانند تنها با بمبافکنها پیروز شوند و حتی در سال ۱۹۲۸ پیشنهاد کرد که فقط ۳۰۰ تن بمب که بر روی یک کشور با اندازه متوسط ریخته شود، میتواند یک جنگ را در یک ماه به پایان برساند.
این فرضیه که جنگها میتوانند بهطور کامل از طریق هوا پیروز شوند، اکنون یکی از آزمودهترین نظریات در تمام جنگهای صنعتی مدرن است و ۴۰,۰۰۰ تن بمب آلمانی که در طول بمباران لندن بر سر بریتانیا ریخته شد، تنها اراده بریتانیاییها را برای مقاومت تقویت کرد. ۲.۵ میلیون تن بمب که متفقین در طول جنگ جهانی دوم بر سر آلمان ریختند، آسیبهای جدی وارد کرد و گزینههای سختی را بر رژیم آدولف هیتلر تحمیل کرد، اما بهطور مشابه نتوانست آن را وادار به فروپاشی کند و در واقع به نظر میرسد که تعهد عمومی به جنگ را تقویت کرده است.
۸ میلیون تن بمب که ایالات متحده در طول جنگ ویتنام ریخت، نیز بهطور مشابه دستاورد چندانی نداشت و حتی ممکن است بهطور کلی ضدproductive بوده باشد، بهطوری که حمایت جمعیت غیرنظامی را از اهداف جنگی کمونیستی تأمین کرد و در عین حال عموم آمریکاییها را بیگانه کرد.
آیا نیروی هوایی هرگز رژیمی را سرنگون کرده است؟
ممکن است در هیچ سطحی از بمباران، به جز استفاده از سلاحهای هستهای، امکان فروپاشی یک رژیم از طریق هوا وجود نداشته باشد. نزدیکترین عملیاتی که تا کنون انجام شده، کمپین ناتو علیه صربستان تحت رهبری اسلاوبودان میلوشویچ بود، اما حتی در آنجا نیز بمبها در ژوئن ۱۹۹۹ متوقف شدند، در حالی که رژیم میلوشویچ در اکتبر ۲۰۰۰ بهدلیل تظاهرات گسترده سقوط کرد.
احتمال فروپاشی کامل رژیم ایران از طریق بهکارگیری نیروی هوایی بسیار کم بود، بنابراین درخواست بعدی غیرممکن از ارتش ایالات متحده، خنثیسازی توانمندی موشکی و پهپادی ایران، نیز بهطور کامل از طریق هوا بود. اما این مأموریت—غیرفعال کردن قابلیت پرتاب متحرک با حداقل نیروهای زمینی—نیز بارها قبل از این امتحان شده و هرگز موفق نبوده است.
در جنگ جهانی دوم، هر دو نیروی هوایی آمریکا و بریتانیا تلاشهای قابل توجهی برای متوقف کردن تولید و پرتاب بمب پرنده V-1 و موشک V-2 از طریق یک کمپین بمباران گسترده به نام عملیات کراسبو انجام دادند، اما نتوانستند پرتابها را متوقف کنند. به سادگی سخت کردن یا پنهان کردن سایتهای تولید و پرتاب بسیار آسان بود.
بمبهای دقیق نمیتوانند موشکهای متحرک را بکشند
ظهور مهمات دقیق این محاسبه را تغییر نداده است، اما با ظهور سیستمهای پرتاب متحرک جبران شده است. به طور مشهور، تلاشها برای نابودی پرتابگرهای اسکاد عراقی از هوا در طول جنگ خلیج فارس حتی یک تخریب تأیید شده نیز به بار نیاورد. اسرائیل نیز به مدت دو دهه عملیاتهای هوایی گستردهای را بر فراز غزه و جنوب لبنان انجام داده است تا از شلیک موشکهای حماس و حزبالله به سمت سرزمینهای اسرائیل جلوگیری کند، اما تنها عملیاتهای زمینی در هر دو منطقه توانستهاند موشکها را خاموش کنند.

چندین ائتلاف از کشورها تلاش کردهاند تا موشکها و پهپادهای حوثی که از یمن شلیک میشوند را خاموش کنند، اما این شلیکها حتی اکنون نیز ادامه دارد. حتی با وجود مهمات دقیق، به نظر نمیرسد که از هوا به تنهایی بتوان سیستمهای پرتاب متحرک کافی را که میتوانند از پنهانگاه شلیک کرده و سپس به سرعت به مکانهای جدید منتقل شوند، نابود کرد تا یک کمپین پهپادی یا موشکی را متوقف کند. همانطور که در مورد سقوط رژیم، به نظر میرسد که متوقف کردن موشکها نیاز به نیروهای زمینی دارد.
دفاع موشکی کامل هرگز کافی نبود
آخرین راهحل دولت ترامپ به نظر میرسد که به سادگی اجرای دفاع موشکی تقریباً کامل در بخشهای زیادی از منطقه خلیج فارس باشد تا از آسیب به زیرساختهای کشورهای شورای همکاری خلیج فارس که به مهماننوازی آنها تلاش نظامی ایالات متحده وابسته است، جلوگیری کند. سرمایهگذاری بیشتر در روشهای رهگیری مقرون به صرفه، مانند آنهایی که در اوکراین استفاده میشود، و استقرار دفاع هوایی کوتاهبرد بیشتر ممکن است به ارتش ایالات متحده این امکان را میداد که درصد بیشتری از حملات ایرانی را رهگیری کند.
با این حال، در محیطی که پهپادها و موشکهای بالستیک بسیار ارزانتر و سریعتر از روشهای رهگیری آنها تولید میشوند، همیشه احتمال میرفت که ایران در نهایت ظرفیت دفاعی در منطقه را اشباع کند. یک وظیفه غیرممکن دیگر نمیتوانست شکست دو وظیفه دیگر را نجات دهد.
کمپین هوایی ایالات متحده در کاخ سفید شکست میخورد
اگر ارتش ایالات متحده به یک زنگ خطر برای خطرات و فرصتهای ناشی از پهپادها و همچنین مشکلات طولانیمدت تأمین تجهیزات مانند ناوچهها، مینروبها و تأسیسات سختافزاری هواپیماها نیاز داشت، این زنگ خطر به صدا درآمده است. اما این جنگی نبود که در دالانهای وزارت دفاع ایالات متحده از دست رفته باشد؛ بلکه در دالانهای کاخ سفید از دست رفته است.

اگر ترامپ نتوانست خطر را در درخواست از ارتش ایالات متحده برای انجام کار غیرممکن ببیند، این وظیفه وزیر دفاع او بود که او را آگاه کند. البته، ترامپ یک وزیر دفاع با تجربه و توانمند انتخاب نکرد، بلکه یک دستنشانده وفادار را انتخاب کرد که به واسطه ناتوانی آشکارش، وفاداریاش بیشتر شد، به نام پیت هگست.
هگست، به نوبه خود، تلاشهای زیادی برای پاکسازی ردههای ارشد از هر کسی که احتمالاً نظر مخالفی داشته باشد، انجام داده است. بدنه افسران ایالات متحده هرگز در ارائه اخبار ناخوشایند به تصمیمگیرندگان سیاسی موفق نبوده است، اما رویکرد هگست به این معنی بود که پنتاگون هرگز در برابر ناتوانیهای ریاستجمهوری مقاومت نخواهد کرد. گزارشها حاکی از آن است که رئیس ستاد مشترک، ژنرال دن کین، تلاشی نمادین برای نشان دادن دشواریها انجام داد قبل از اینکه صدایش توسط تبلیغات هگست خفه شود.
تمام اینها قابل پیشبینی بود و واقعاً بسیاری از آن پیشبینی شده بود. بنابراین، در حالی که سرزنش فوری برای فاجعه در ایران به ترامپ و مشاوران ناتوان او تعلق دارد، سرزنش نهایی باید به جایی برگردد که هیچ سیاستمداری آن را نمیپذیرد: به رأیدهندگان. این انتخاب اکثریت رأیدهندگان آمریکایی بود که ترامپ، مردی که به وضوح ناتوان، به وضوح ناتوان از جذب اطلاعات ناخوشایند یا مخالف، و به وضوح علاقهمند به احاطه کردن خود با بلهگویان وفادار است، را به کاخ سفید بازگرداند.
به نظر میرسد که انتخاب رهبر قدرتمندترین ارتش جهان با انتخاب سرگرمکنندهترین مجری یک برنامه واقعیت متفاوت است. گزارشها درباره درسهای آموخته شده بیتردید در حال نگارش در پنتاگون هستند. اما در حالی که پیامدهای استراتژیک، از افزایش قیمت نفت تا کاهش منابع ایالات متحده، از این شکست قابل پیشبینی و شرمآور ادامه دارد، این سؤال مطرح است که آیا رأیدهندگان آمریکایی متوجه شدهاند که هیچ مقدار از برتری نظامی کافی نیست تا آنها را از انتخابهای ضعیف خود در پای صندوق رأی مصون نگه دارد.

