آنچه پس از سال 2003 عراق را ویران کرد، جنگ نبود؛ بلکه عدم برنامهریزی برای نظم پس از جنگ بود. ایران نیز ممکن است به همین سرنوشت دچار شود.
در آوریل 2003، چراغها در بغداد خاموش شدند و برای سالها خاموش ماندند. نه به این دلیل که شبکه برق بمباران شده بود—که عمدتاً دست نخورده باقی ماند—بلکه به این دلیل که افرادی که میدانستند چگونه آن را اداره کنند، حذف شده بودند. تصمیم پل برمر، مدیر اداره موقت ائتلاف، برای انحلال ارتش عراق و پاکسازی حزب بعث از خدمات عمومی در یک هفته در ماه مه 2003، کشور را از مهندسان، مدیران و افسرانی که هر گونه نظمی را حفظ میکردند، خالی کرد. چهارصد هزار نفر از آنها، مسلح و ناگهان بدون حقوق یا هدف، جایی برای رفتن نداشتند و هر دلیلی برای خشمگین بودن داشتند.
شورش پس از آن برای هیچکس که به آن فکر کرده بود، تعجبآور نبود. تقریباً هیچکس در ردههای بالای اشغال به آن فکر نکرده بود. القاعده در عراق و در نهایت دولت اسلامی به عنوان نتیجه این غفلت رشد کردند. گسترش گروههای تروریستی یک ضرورت ایدئولوژیک نبود، بلکه نتیجه یک شکست خاص و قابل اجتناب در برنامهریزی برای صبح روز بعد از پیروزی نظامی بود.
لیبی در سال 2011 سریعتر و در برخی جهات بدتر بود. دیکتاتور لیبی، معمر قذافی، هر نهادی را که ممکن بود با او رقابت کند، خالی کرده بود، که به این معنی بود که وقتی ناتو او را برکنار کرد، تقریباً هیچ چیز زیر پای او نبود. شبهنظامیانی که امروز لیبی را اداره میکنند، تصادفی از فرهنگ یا تاریخ لیبی نیستند. آنها وارثان مستقیم یک مداخله هستند که دولتی را ویران کرد، کشور را به تکههای کوچک تقسیم کرد و رفت.
درس مداوم در طول هفت دهه اقدام نظامی غرب در خاورمیانه این نیست که مداخله در میدان جنگ شکست میخورد. این امر به ندرت اتفاق میافتد. شکست در شکاف بین پیروزی نظامی و مشروعیت قانونی نهفته است—شکافی که توسط هر کسی که سازماندهی و تسلیح شده باشد، پر میشود.
ایران در تقریباً هر جنبهای نسخه سختتری از این مشکل است. در حالی که دولت ترامپ مشخص نکرده است که چه نوع “تغییر رژیم” میخواهد یا چگونه میخواهد به آن دست یابد، واضح است که خواهان تغییرات قابل توجهی در دولت و سیاستهای داخلی ایران است.
مرزهای عراق در سال 1916 توسط یک مقام بریتانیایی به نام مارک سیکس بر روی نقشهای که هرگز به دقت مطالعه نکرده بود، در مذاکره با فرانسوا ژرژ-پیکو، دیپلمات فرانسوی که منافع خود را داشت، ترسیم شد. هویت ملی که قرار بود عراق را کنار هم نگه دارد، همیشه مورد مناقشه بوده و به طرق مهمی هنوز هم هست. ایران یک تمدن است که به شکلی یا شکلی دیگر بیش از دو هزار سال خود را اداره کرده است.
وقتی ایرانیان به خیابانها میآیند—همانطور که در سالهای 2009، 2019، 2022 و در ژانویه 2026، زمانی که رژیم حداقل 30,000 نفر از آنها را کشت، انجام دادند—آنها بر سر این که چه نوع ایرانی میخواهند، بحث میکنند. وجود ایران به گونهای مطرح نیست که وجود عراق به عنوان یک واحد منسجم همیشه مورد سوال بوده است.
این موضوع مهم است زیرا به این معنی است که دولتی برای هدایت مجدد وجود دارد، نه یک خلأ برای پر کردن. مهندسانی که زیرساخت آب تهران را اداره میکنند، عمدتاً افرادی نیستند که به جمهوری اسلامی اعتقاد داشته باشند. آنها افرادی هستند که با آن سازش کرده و به کار خود ادامه دادهاند. یک انتقال باید این افراد را حفظ کند. بغداد برق خود را از دست داد زیرا برمر تنها طبقهای از مردم را که میدانستند چگونه آن را روشن نگه دارند، حذف کرد. تهران نیازی به تکرار این موضوع ندارد.
زیرا ساختار منطقهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) مشکل روز بعد ایران را به گونهای متفاوت از هر آنچه که قبلاً وجود داشته، شکل میدهد، حزبالله درآمدهای خود، بیمارستانهای خود و کرسیهای خود در پارلمان لبنان را دارد و سی سال توسعه نهادی که هیچ ارتباطی با اینکه چه کسی در هر روز خاصی در ایران در حال اداره است، ندارد. حوثیها، نیروهای بسیج مردمی در عراق، شبکه فرماندهان مستقر در سوریه—این سازمانها با پول و هدایت ایرانی ساخته شدهاند. با این حال، آنها ریشههای خود را رشد دادهاند و اغلب به دنبال اهداف خود هستند. زمانی که ارتباط با تهران قطع شود، آنها محدودیتهایی را که با حمایت ایرانی همراه بود، به اندازهای از دست خواهند داد که حمایت را نیز از دست میدهند. آنها ممکن است خودمختار، رقابتی و غیرقابل پیشبینی در کشورهای از پیش ناپایدار شوند.
و سپس اورانیوم وجود دارد. تأسیسات غنیسازی اصفهان در حملات ایالات متحده و اسرائیل در ژوئن 2025 مورد هدف قرار گرفت. مشخص نیست که چه مقدار اورانیوم با درجه تسلیحاتی باقی مانده و اکنون کجاست. همان حملاتی که سانتریفیوژها را نابود کردند، تجهیزات نظارتی را نیز از بین بردند که میتوانست به ما بگوید. هیچ هدف قبلی از اقدام نظامی غربی به اندازه ایران برنامه هستهای پیشرفتهای نداشت. سوال این است که در طول انتقال حکومت چه بر سر اورانیوم غنیشده میآید، یک جزئیات فنی نیست که بتوان بعداً به آن پرداخت. این سوالی است که باید راهنمای استراتژی ایالات متحده در آینده باشد.
در همین حال، تنگه هرمز که در باریکترین نقطه خود 21 مایل عرض دارد، به طور مؤثر بسته شده است. ایران نیازی به غرق کردن نفتکشها برای دستیابی به این هدف ندارد—تهدید مینها و موشکها به اندازه کافی برای غیرقابل تحمل کردن بیمه کافی است، که کشتیها را در لنگر نگه میدارد. قیمت نفت خام برنت تا تاریخ 27 مارس به 112 دلار افزایش یافته است. در ایالات متحده، این یک سردرد سیاسی است. اما در پاکستان، بنگلادش یا در سرتاسر ساحل، همین حرکت قیمت به معنای گرسنگی مردم است.
در ایران یک اپوزیسیون دموکراتیک وجود دارد که در طول سالها با هزینه واقعی ساخته شده است. نسل جنبش سبز پس از 2009 با وجود سرکوبهای 2022 و 2026 مقاومت را حفظ کرده است. شبکههای دیاسپورا در لندن، لس آنجلس و برلین ارتباطات خود را با داخل حفظ کردهاند. در سال 2003، لیبرالهای عراقی که امیدوار بودند عراق دموکراتیکی پس از دیکتاتوری صدام حسین بسازند، نیز افراد جدی بودند.
اکثر آنها نه به دلیل شکستهای خود بلکه به دلیل شرایطی که اشغال ایجاد کرده بود، تحت فشار قرار گرفتند: خلأ امنیتی، شبهنظامیانی که ایران به آن خلأ تأمین مالی کرده بود، و ناتوانی اساسی اداره موقت ائتلاف در ایجاد شرایطی که سیاستهای مدنی بتوانند عمل کنند. شرایط بیشتر از افراد اهمیت دارد و این شرایط به تصمیماتی بستگی دارد که در حال حاضر توسط دولتی اتخاذ میشود که هیچ نشانه عمومی از اینکه آنها را به دقت بررسی کرده باشد، نشان نداده است.
سوالی که بر سر جنگ ایران وجود دارد همان سوالی است که در عراق بیپاسخ ماند. آیا ایالات متحده برای آنچه که بعد از آن میآید آماده است؟ در عراق، پاسخ به این سوال 20 سال و صدها هزار زندگی را به خود اختصاص داد.

