آنچه اسرائیل و ایالات متحده به دنبال آن هستند، نه یک توافق صلح بلکه توافقی برای تبدیل دولت بیروت به چیزی شبیه به تشکیلات خودگردان فلسطینی است.
در ظاهر، آغاز مذاکرات اسرائیل و لبنان در اوایل این هفته به نظر یک رویداد بزرگ میرسد. در نخستین گفتوگوهای رو در رو بین مقامات لبنانی و اسرائیلی در بیش از ۳۰ سال گذشته، سفرای هر سه کشور تحت نظارت مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، در واشنگتن ملاقات کردند.
اما با وجود اینکه ترامپ این مذاکرات را به عنوان یک “فرصت تاریخی” برای صلح ستایش کرد، این روند عمدتاً یک نمایش است. این جلسه نسبتاً سطح پایین سفارت شامل هیچ تصمیمگیرندهای از اسرائیل یا لبنان نبود و به طور غیرقابل پیشبینی پیشرفت چندانی به همراه نداشت.
علاوه بر این، “مذاکرات” واقعی به شکل بمبها و آتش توپخانه اسرائیل در حال انجام است. با وجود توافق آتشبس بین ایالات متحده و ایران که یک هفته پیش به امضا رسید، اسرائیل به طور بیرحمانهای به بمباران لبنان ادامه داده و صدها غیرنظامی را کشته و بیش از یک میلیون لبنانی را آواره کرده است — از جمله حداقل ۲۵۴ کشته در سراسر لبنان در روز نخست آتشبس.
در حالی که ایران بر این موضوع تأکید کرده که لبنان باید در این آتشبس گنجانده شود، اسرائیل و ایالات متحده هرگونه ارتباطی را رد کردهاند. بنابراین، پس از سالها تأکید بر اینکه ایران مرکز تمام مشکلات منطقه از غزه تا لبنان و عراق و یمن است، رئیسجمهور ترامپ اکنون میگوید که اختلاف بین حزبالله و اسرائیل یک “درگیری جداگانه” است.
این ممکن است دلیل این باشد که بسیاری از منتقدان در منطقه عمدتاً این مذاکرات تازه آغاز شده اسرائیل و لبنان را به عنوان یک مسئله ظاهری میبینند، به ویژه با توجه به تمایل ترامپ به عناوین خبری به جای پیشرفت واقعی. اما ظاهر مذاکرات خود برای لبنانیها بسیار پرتنش است و به نظر میرسد که به عادیسازی روابط با اسرائیل — اگر نه “تسلیم و capitulation” — منجر میشود، حتی در حالی که همچنان به کشتن لبنانیها و نابود کردن روستاهای کامل ادامه میدهد.
در واقع، دو طرف بر سر مسائل بسیار متفاوتی در حال مذاکره هستند. رهبری لبنان بر دستیابی به یک آتشبس متمرکز است، که پس از آن میتوان به مسائل دیگر، از جمله آینده حزبالله، پرداخت. برای اسرائیل — و به تبع آن دولت ترامپ — مذاکرات نه درباره آتشبس بلکه درباره شرایط برچیدن حزبالله است.
تا کنون، درخواست مرکزی (و شاید تنها) اسرائیل این است که دولت و نیروهای مسلح لبنان حزبالله را خلع سلاح کرده و اطمینان حاصل کنند که هیچ نقشی در سیاست لبنان ندارد. همانطور که وزیر امور خارجه روبیو بیان کرد، هدف مذاکرات “پایان دائمی به ۲۰ یا ۳۰ سال نفوذ حزبالله در این بخش از جهان” است.
در واقع، آنچه اسرائیل و ایالات متحده به دنبال آن هستند، نه یک توافق صلح بین اسرائیل و لبنان بلکه توافقی برای تبدیل دولت لبنان به چیزی شبیه به تشکیلات خودگردان فلسطینی (PA) است تا آن را به عنوان پیمانکار امنیتی اسرائیل در شمال به کار گیرد — که به سادگی قابل دستیابی نیست.
بهطور قطع، نقش حزبالله در لبنان بهعنوان نوعی “دولت درون دولت” همواره مشکلساز بوده و باقیمانده است. بیشتر احزاب لبنانی تمایل دارند که حزبالله، که بهعنوان یک میلیشیا و یک حزب سیاسی بزرگ عمل میکند، به نوعی محدود شود. اما در حالی که دولت لبنان بهطور رسمی خواستار خلع سلاح حزبالله شده است، این دولت به حدی ضعیف است که نمیتواند بهطور قهری این کار را انجام دهد بدون اینکه تنشهای داخلی و احتمالاً حتی جنگ داخلی را بهدنبال داشته باشد. به همراه متحدان سیاسیاش، حزبالله و گروههای وابسته به آن کنترل نزدیک به نیمی از کرسیهای پارلمان را در دست دارند و در کابینه نیز با دو وزیر نمایندگی میشوند. خواه خوب باشد یا بد، حزبالله بهطور عمیق در سیاست و جامعه لبنانی ریشهدار است — واقعیتی که حتی قطع سر سیاسی و شکستهای نظامی گسترده در برابر اسرائیل در سالهای اخیر نتوانسته آن را تغییر دهد.
آنچه که بهنظر میرسد مقامات اسرائیلی و آمریکایی قادر به درک آن نیستند این است که دولت مرکزی لبنان نمیتواند چنین وظیفهای را بدون تضعیف مشروعیت داخلی خود انجام دهد — درسی که پیمانکار اصلی امنیتی اسرائیل در کرانه باختری بهخوبی درک میکند. اما در حالی که تشکیلات خودگردان فلسطین به رهبری محمود عباس مدتهاست که حاضر به معامله مشروعیت داخلی خود در ازای تضمین بقای خود بوده است، دولت مرکزی لبنان در موقعیتی نیست که بتواند چنین کاری انجام دهد — حتی اگر بخواهد.
با سیستم حکومتی پیچیده کنفسیونی و جمعیتی که تقریباً یکسوم آن مسیحی، یکسوم سنی و یکسوم شیعه است، سیاست لبنان شامل تعادل سیاسی و جمعیتی حساسی است که بعید بهنظر میرسد بتواند در برابر پیشنهادات صفر-جمعی که اسرائیل و حامیان آن در واشنگتن مطرح میکنند، مقاومت کند.
در اینجا تناقض اساسی در رویکرد اسرائیل و ایالات متحده نهفته است: تنها یک دولت مرکزی قوی که از حداقلی مشروعیت مردمی برخوردار باشد، قادر به خلع سلاح حزبالله یا بیاثر کردن نفوذ آن خواهد بود؛ و با این حال، هر آنچه اسرائیل انجام میدهد تنها به تضعیف بیشتر دولت لبنان منجر میشود. دولت لبنان که قادر به حفاظت از شهروندان خود نیست، بهطور فزایندهای از سوی شهروندانش بهعنوان ناتوان دیده میشود و این دیدگاه را تقویت میکند که تنها راهحل در “مقاومت” نهفته است.
این موضوع بهقدری واضح بهنظر میرسد که انسان تعجب میکند آیا استراتژی اسرائیل در واقع تضعیف و تقسیم لبنان بهمنظور تضمین نیاز مداوم به مداخله نظامی نیست. اسرائیلیها، از همه مردم، باید خطرات تلاش برای مهندسی مجدد سیاست یک کشور از طریق لوله تفنگ را درک کنند، همانطور که تهاجم فاجعهبار ۱۹۸۲ اسرائیل به لبنان — که از جمله چیزهای دیگر حزبالله را بهوجود آورد — و همچنین “گشتزنی” اخیر اسرائیل/آمریکا در ایران بهوضوح نشان میدهد.
در حالی که اسرائیل ممکن است علاقه چندانی به یک دولت لبنانی کارآمد و عملی نداشته باشد، ایالات متحده، بهطور صادقانه، باید بهتر بداند. حتی مقامات نظامی اسرائیل، برخلاف رهبری سیاسی آن، درک میکنند که حزبالله نمیتواند به سادگی بمباران شده و از بین برود. هرچند که این موضوع مشکلساز است، حزبالله محصول واقعیتهای سیاسی عمیقتری در لبنان است؛ پرداختن به مشکلات ناشی از آن نیازمند توافق با این واقعیتهاست که به نوبه خود نیاز به پرورش یک دولت لبنانی مستقل و یکپارچه دارد، نه اینکه آن را به عنوان یک دولت تابع تلقی کرد.

