یک دستیار قدرتمند در کاخ سفید و وزارت دفاع (در دوران ریاستجمهوری ریچارد نیکسون و جرالد فورد) که برای هدایت یک شرکت نفتی بزرگ مستقر در تگزاس (با قراردادهای وسیع فدرال) از سمت خود کنارهگیری کرد و سپس به عنوان معاون رئیسجمهور جورج بوش به واشنگتن بازگشت، چنی احتمالاً نمادینترین شخصیت شکست جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر است. بهویژه، جنگ عراق. این قدرت انباشته شده و گروه ویژهای از اپراتورهای شناخته شده به عنوان نئوکونها در داخل ساختمان قدیمی دفتر اجرایی و حلقه E در پنتاگون بود که با خیانت استراتژیک، سیاست و اطلاعات لازم برای سوق دادن واشنگتن به سمت حمله ۲۰۰۳ و گسترش جنگ جهانی علیه تروریسم که فراتر از دوره تصدی او ادامه داشت، را تسلط یافتند.
به گفته همه، دروغهای او درباره تسلیحات کشتار جمعی بود که ما را به آنجا رساند، که با اشتباهات (عدم پیشبینی شورش عراقیها)، تلفات جانی (میلیونها)، هزینه برای خزانهداری ما و ظهور جنگی جدید که با کشتارهای فرامرزی، شکنجه، محرمانگی و جنگهای بیپایان مشخص میشد، همراه بود و جامعه و سیاست آمریکا را شاید برای همیشه تغییر داد.
زیرا بهرهبرداری از غم، ترس و میهنپرستی آمریکاییها پس از ۱۱ سپتامبر برای پیگیری جنگهای نئوکونها در خاورمیانه، ایمان مردم به نهادهای دولتی را تضعیف کرد. این تقریباً حزب جمهوریخواه را نابود کرد و به ظهور جنبشهای پوپولیستی در هر دو طرف کنگره منجر شد. این یک نسل از کهنهسربازان را ایجاد کرد که نسبت به نخبگان و واشنگتن بیشتر از دوران جنگ ویتنام بیاعتماد بودند. در طرف دیگر طیف، این جنگهای مزدورانه، پهپادهای قاتل، جنگهای داخلی و قدرتهای پلیسی در ایالات متحده را آزاد کرد که تنها به کاهش آزادی مردم و افزایش ترس آنها از دولتشان انجامید. به لطف بخشی از دیک چنی، قوه مجریه، یعنی رئیسجمهور، اکنون بیشتر از هر زمان دیگری قدرت دارد — برای بمباران، بازداشت و “قطع سر” هر رهبر دولتی که او را نمیپسندد.
برای دیک چنی، بسیاری از یادداشتهای تسلیت نوشته خواهد شد، که همگی با نقش او در جنگ عراق لکهدار خواهند بود. برای مدتی او مردی بسیار، بسیار قدرتمند بود و سپس به بازنشستگی رفت و به بزرگ کردن نوههایش کمک کرد. چند صد هزار خانواده آمریکایی نتوانستند همین کار را انجام دهند و با مرگ، بیماری، آسیبهای روانی، عقیم بودن، طلاق، اعتیاد و خودکشی دست و پنجه نرم کردند — به خاطر جنگی که او به شدت پیگیری کرد اما هرگز نباید انجام میشد.
تبدیل به یک دلال قدرت
چنی نخستین بار زمانی که به عنوان رئیس دفتر کاخ سفید (۱۹۷۵-۱۹۷۷) به رئیسجمهور جرالد فورد خدمت کرد، به شهرت ملی رسید. در این سمت، او بهطور نزدیک با وزیر دفاع دونالد رامسفلد همکاری کرد تا استراتژی “تنشزدایی” هنری کیسینجر با اتحاد جماهیر شوروی را مقابله و در نهایت متوقف کند.
در این ابتکار، چنی و رامسفلد همچنین بهطور نزدیک با رهبران مستقر در واشنگتن از جنبش نوظهور نئوکونها همکاری کردند، تعدادی از آنها، از جمله ریچارد پرل و الیوت آبرامز، در دفتر سناتور دموکرات ایالت واشنگتن و رئیس کمیته خدمات مسلح سنا، هنری “اسکوب” جکسون، کار میکردند تا از جمله، مهاجرت یهودیان به اسرائیل از اتحاد جماهیر شوروی را ترویج کنند و فورد را متقاعد کنند که یک “تیم B” فوقالعاده جنگطلب خارج از جامعه اطلاعاتی تشکیل دهد تا تهدید نظامی ادعایی مسکو را بزرگنمایی کند و توافق کنترل تسلیحات هستهای را خراب کند.
علاقه مشترک آنها به دنبالکردن یک انباشت عظیم تسلیحات آمریکایی و سیاست خارجی تهاجمی بهطور کلی، پایهگذار یک اتحاد بین ملیگرایی تهاجمی و Machtpolitik چنی و رامسفلد از یک سو و نئوکونهای متمرکز بر اسرائیل از سوی دیگر بود که، بیش از دو دهه بعد، به پروژه معروف “قرن جدید آمریکایی” در سال ۱۹۹۷ شکوفا شد که ایدهها و همکاران آن در نهایت بر جنگ جهانی علیه تروریسم (GWOT) پس از ۱۱ سپتامبر و حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ که او همیشه از آن پشیمان نبود، تسلط یافتند.
نئوکونها و مسیر به عراق
در دهه ۱۹۸۰، چنی که از محدودیتهای کنگره پس از واترگیت بر قدرت ریاستجمهوری، بهویژه در زمینه سیاست خارجی، ناراضی بود، بهعنوان نماینده واحد وایومینگ در مجلس نمایندگان خدمت کرد و به مدافع سرسخت و قدرتمند سیاستهای ضد شوروی رونالد ریگان و “دکترین ریگان” برای بازگرداندن رژیمها و جنبشهای چپگرا در جنوب جهانی، بهویژه در آمریکای مرکزی و آفریقای جنوبی، تبدیل شد. او مدافع سرسخت بازیگران آنچه که به رسوایی ایران-کنترا تبدیل شد، یک عملیات مخفی برای فروش سلاح به ایران و استفاده از عواید آن برای تأمین مالی کنتراهای نیکاراگوئه (که کنگره بهصراحت هرگونه کمک ایالات متحده به آنها را ممنوع کرده بود) بود و بعداً بر رئیسجمهور جورج هربرت واکر بوش، که بهعنوان وزیر دفاع او خدمت میکرد، فشار آورد تا عفوهایی برای افرادی مانند آبرامز که بهدلیل نقشهایشان در این ماجرا تحت پیگرد قانونی قرار گرفته یا محکوم شده بودند، صادر کند.
پس از جنگ اول خلیج فارس، چنی از معاون وزیر دفاع خود برای سیاست، پل ولفوویتز، خواست تا یک استراتژی بلندمدت ایالات متحده به نام “راهنمایی برنامهریزی دفاعی” (DPG) را تدوین کند که جاهطلبیهای جهانی آن، وقتی به واشنگتن پست درز کرد، موجب جنجال زیادی درباره نقش آینده ایالات متحده در جهان شد.
این پیشنویس، در میان دیگر موارد، خواستار حفظ تسلط دائمی نظامی ایالات متحده بر اوراسیا بود که باید با “بازداشتن رقبای بالقوه از حتی آرزو کردن برای نقش بزرگتر منطقهای یا جهانی” و با پیشگیری، با استفاده از هر وسیلهای که لازم باشد، از دولتهای خارجی که بهنظر میرسید در حال توسعه سلاحهای کشتار جمعی هستند، بهدست میآمد. این پیشنویس جهانی را پیشبینی میکرد که در آن مداخله نظامی ایالات متحده به “یک ویژگی دائمی” از چشمانداز ژئوپلیتیکی تبدیل میشود و واشنگتن بهعنوان ضامن نهایی صلح و امنیت بینالمللی عمل میکند.
یکی از نویسندگان اصلی این سند، آی. لوئیس “اسکوتری” لیبی، بعداً به رئیسدفتر بسیار مؤثر و مشاور امنیت ملی چنی در دوره اول ریاستجمهوری جورج بوش تبدیل شد تا اینکه در اکتبر ۲۰۰۵ بهدلیل دروغگویی در ارتباط با درز هویت یک افسر مخفی سیا متهم شد.
پروژه تسلط آمریکایی
پیشنویس DPG اساساً به الهامبخش آنچه که در سال ۱۹۹۷ به “PNAC” تبدیل شد، تبدیل شد، یک سازمان با سرنامه که توسط نئوکونها بیل کریستول و رابرت کاگان راهاندازی شد و بهنوعی ائتلاف سیاستمداران قدرتطلب مانند چنی، رامسفلد و جان بولتون؛ نئوکونهای حامی اسرائیل مانند پرل، آبرامز، لیبی، الیوت کوهن و فرانک گافنی؛ و صهیونیستهای مسیحی، مانند گری باور و ویلیام بنت را رسمی کرد.
PNAC بهتدریج مجموعهای از بیانیههای جنگطلبانه و نامههای عمومی را منتشر کرد که خواستار افزایشهای قابل توجهی در بودجه دفاعی ایالات متحده و اقدام قویتر ایالات متحده علیه دشمنان ادراک شده، بهویژه عراق، سوریه و چین بود. به رهبری چنی بهعنوان معاون رئیسجمهور و رامسفلد بهعنوان وزیر دفاع، بسیاری از همکاران PNAC، بهویژه نئوکونها، در سال ۲۰۰۱ در دولت جورج بوش به سمتهای کلیدی منصوب شدند، در حالی که PNAC، به همراه مؤسسه کارآفرینی آمریکا، به گروه پیشرو خارج از دولت تبدیل شد که برای حمله به عراق و پیگرد تهاجمی GWOT تبلیغ میکرد.
جنگی که همه چیز را شکست
نفوذ چنی بر سیاست خارجی از سال ۲۰۰۵ کاهش یافت، زمانی که مشخص شد ایالات متحده با یک شورش جدی در عراق مواجه است. چندین نئوکنسرواتیو کلیدی، از جمله ولفوویتز به عنوان معاون وزیر دفاع، در آغاز دوره دوم بوش کنار گذاشته شدند و خروج لیبی در اکتبر آن سال نشانهای واضح از یک شکست بود.
برای دیک چنی، بسیاری از یادبودها نوشته خواهد شد که همگی با نقش او در جنگ عراق لکهدار خواهند بود. زیرا این بهرهبرداری از غم، ترس و میهنپرستی آمریکاییها پس از ۱۱ سپتامبر برای پیگیری جنگهای نئوکنسرواتیو در خاورمیانه، ایمان مردم به نهادهای دولتی را تضعیف کرد. این موضوع تقریباً حزب جمهوریخواه را نابود کرد و باعث ظهور جنبشهای پوپولیستی در هر دو طرف طیف سیاسی شد. این امر نسلی از کهنهسربازان را ایجاد کرد که نسبت به نخبگان و واشنگتن بیشتر از دوران جنگ ویتنام بیاعتماد بودند.
ایران، افول و کارهای ناتمام
چنی تحت فشار دولت اسرائیل، از سال ۲۰۰۷ به شدت بر بوش فشار آورد تا به اهداف هستهای و دیگر اهداف در ایران حمله کند، اما گزارشها حاکی از آن است که درخواستهای او به طور کامل رد شد.
از سوی دیگر، این موضوع جنگهای مزدورانه، پهپادهای کشنده، جنگهای داخلی و قدرتهای پلیسی در ایالات متحده را به راه انداخت که تنها به کاهش آزادی مردم و افزایش ترس آنها از دولت کمک کرد. به لطف دیک چنی، قوه مجریه، یعنی رئیسجمهور، بیشتر از همیشه قدرت دارد — برای بمباران، بازداشت و “قطع سر” هر رهبر دولتی که او را نمیپسندد.
میراثی که از او فراتر رفت
با این حال، میراث چنی ادامه دارد. تلاشهای او برای متمرکز کردن قدرت در یک “قوه مجریه واحد” به منظور معکوس کردن آنچه که او معتقد بود تجاوز فاجعهبار کنگره برای محدود کردن قدرت ریاستجمهوری است و باور او به اینکه ایالات متحده باید حق مداخله نظامی یکجانبه در هر زمان و مکانی به نفع منافع خود را حفظ کند، به وضوح پس از درگذشت او باقی مانده است.

