برای پنج نسل، ایالات متحده ثبات اقتصادی، وزن سیاسی و بازدارندگی نظامی را فراهم کرد، اما هیچ چیزی برای همیشه دوام نمیآورد. روزی خواهد آمد که ایالات متحده نتواند یا نخواهد توانست این موارد را برای اروپا فراهم کند.
“به نظر میرسید که واقعاً یک ملت در این زمین وجود دارد که آماده است برای آزادی دیگران بجنگد و این کار را به هزینه خود و با تحمل سختی و خطر برای خود انجام دهد؛ ملتی که آماده است این خدمت را نه تنها برای همسایگان نزدیک خود انجام دهد… بلکه حتی آماده است برای جلوگیری از برقراری یک سلطه ناعادلانه در هر نقطهای از جهان، دریا را بپیماید و اطمینان حاصل کند که حق و عدالت و حاکمیت قانون در همه جا برتر باشد.”
اینگونه بود. در قرن بیستم، ایالات متحده در دو درگیری جهانی مداخله کرد و بهویژه در دومی، تولید اقتصادی و قدرت نظامی لازم برای دستیابی به پیروزی را فراهم کرد. طرح مارشال و دکترین ترومن، شواهد ملموسی از نیت و عزم ایالات متحده بودند. به همین دلیل، ایالات متحده به عنوان مدافع اصلی آزادی و لیبرتی در جهان در 80 سال گذشته شناخته شده است.
با این حال، نقل قول لیوی فوق به لحظهای اشاره دارد که به دلایل تاکتیکی در طول مبارزه بزرگتر خود با کارتاژ برای تسلط بر دریای مدیترانه مرکزی، رم به شهر-دولتهای یونانی آزادی داد. آن انتخاب در واقع، نه یک بیانیه از اعتقاد ایدئولوژیک، بلکه یک ترجیح کوتاهمدت بود که آن شهرها، نیروهای نظامی و منابع آنها را از تصرف کارتاژ و متحدان بالقوهاش دور نگه دارد. بهتر بود وفاداری شهر-دولتهای یونانی را با اعطای آزادی به دست آورد تا اینکه فیلیپ پنجم مقدونی از منابع شهر-دولتهای یونانی به نفع کارتاژ استفاده کند. 50 سال بعد، رم شهر-دولتهای یونانی را تحت کنترل سیاسی مستقیم خود قرار داد در حالی که برتری خود را بر دریای مدیترانه شرقی تثبیت میکرد. آزادی یونانیان خاموش شد.
آیا تاریخنگاران آینده، ایجاد ناتو توسط ایالات متحده — و بسیاری از دیگر نهادهای بینالمللی که به ایالات متحده اجازه دادند بر سیستمهای اقتصادی و سیاسی جهان پس از جنگ جهانی دوم تسلط یابد — را به شیوهای مشابه توضیح خواهند داد؟ در 100 سال آینده، آیا سخاوت پس از جنگ جهانی دوم ایالات متحده به عنوان یک تاکتیک سیاسی کوتاهمدت برای نگهداشتن زیرساخت صنعتی، منابع طبیعی و ظرفیت فنی اروپا از دست رقبای بزرگ قدرت درک خواهد شد؟ مقامات ایالات متحده درک کردند که باید اتحاد جماهیر شوروی را به همین شیوه مهار کنند: اطمینان حاصل کنند که زیرساخت صنعتی و منابع طبیعی اوراسیا به دست مسکو نیفتد. 2000 سال پیش، چند یونانی واقعاً باور داشتند که رم برای آزادی آنها به سوی آدریاتیک عبور کرده است؟
هیولای آمریکایی سر بر میافرازد
از زمان جنگ جهانی دوم، شواهد زیادی برای کسانی که به انگیزههای ایالات متحده شک داشتند یا به فعالیتهای آن چشم نمیدوختند، وجود داشته است. علاوه بر مداخلات نظامی مستقیم آمریکا، کودتاهای سازمان سیا، ترور، سازمانهای چریکی، انتخابات تقلبی و قیامهای مردمی نشان داد که ایالات متحده هیچ ارزش سیاست خارجی تثبیتشدهای جز منافع اقتصادی و سیاسی خود ندارد. آزادی و دموکراسی برای شهروندان آمریکایی بود؛ دیگران ممکن بود در مقاطعی از ترجیحات آمریکایی چنین شرایطی را دریافت کنند، اما هر کسی که بهطور عینی به فعالیتهای ایالات متحده نگاه میکرد، نباید فریب میخورد یا به راحتطلبی میافتاد.
تمایل ایالات متحده به حمایت از نهادهایی که سیستم بینالمللی را تشکیل میدهند، به نفع منافع ایالات متحده بود. با اینکه بیشتر جوامع جهانی به نوعی از سیستمی که ایجاد شده بود بهرهمند شدند، ایالات متحده همیشه اصلیترین بهرهبردار بود و سیاستمداران آمریکایی، چه دموکرات و چه جمهوریخواه، قطعاً در طول جنگ سرد این وضعیت را درک میکردند.
پس از پایان جنگ سرد، پیروزیطلبی آمریکایی و تسلط جهانی تکقطبی باعث شد که سیاستمداران ایالات متحده به تدریج از اینکه ایالات متحده چگونه از ترتیبات نهادی جهانی سود میبرد، غافل شوند. با اینکه ایالات متحده همیشه چنین رفتارهایی را بهصورت محدود یا پنهانی نشان میداد، سیاستمداران آمریکایی شروع به اتخاذ اقدامات یکجانبه بهطور مکرر و تهاجمی کردند. هیچ برنامه یا چشمانداز بلندمدتی وجود نداشت در حالی که تصمیمگیرندگان واشنگتن، چه دموکرات و چه جمهوریخواه، به بازنگریطلبی روی آوردند، تلاشها برای ایجاد هنجارهای حقوقی بینالمللی که برای همه کشورهای مستقل قابل اعمال باشد را مختل کردند و بهطور علنی دلار — و سیستم مالی بینالمللی مبتنی بر آن — را برای مجازات مخالفان و متحدان بهکار گرفتند.
کسانی که نمیتوانند گذشته را به یاد آورند…
امروز، نگرانی عمومی که اروپا را در بر گرفت، در حالی که رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، آنها را با تعرفهها، تحریمها، نابودی ناتو، الحاق گرینلند و انداختن آنها زیر اتوبوس روسیه تهدید میکرد، قابل درک است. به مدت پنج نسل، ایالات متحده ثبات اقتصادی، وزن سیاسی و بازدارندگی نظامی را فراهم کرده است، اما هیچ چیزی برای همیشه دوام نمیآورد. روزی ایالات متحده قادر نخواهد بود یا نخواهد توانست این موارد را برای اروپا فراهم کند.
ترامپ، حامیانش و تسهیلکنندگانش هرگز درک قوی یا عمیقی از اینکه سیستم بینالمللی پس از جنگ چگونه به نفع منافع آمریکایی عمل کرده است، نشان ندادهاند. آن سیستم تنها یک انحراف سطحی برای آنهاست، بنابراین کسانی که انتظار دارند دولت ترامپ این واقعیت تاریخی را به رسمیت بشناسد، در نوعی تفکر جادویی درگیر هستند.
به عنوان مثال، دبیرکل شورای اروپا، آلن برست، به تازگی یک یادداشت نسبتاً متعجب برای نیویورک تایمز نوشته است. برست شکایت میکند که اگر “… یک قدرت بزرگ که در ایجاد نظم حقوقی پس از جنگ مرکزی است، بهطور علنی ضرورت حقوق بینالملل را زیر سوال ببرد، بنیادهایی را که ما برای تقویت آنها دههها کار کردهایم، متزلزل میکند.” صادقانه بگویم، این به نظر سادهلوحانه میرسد. تا سال 1953، ایالات متحده بهطور بیپروا نظم بینالمللی را نقض کرده بود، زمانی که دولت آیزنهاور کودتای علیه نخستوزیر منتخب دموکراتیک ایران را حمایت کرد. ترکیه از طریق نامه جانسون در سال 1964 آموخت که وفاداری واشنگتن به توافقهای بینالمللی همیشه به حال و هوای ایالات متحده بستگی دارد.
برست بعداً سعی میکند اصول را با هشدار دادن تأکید کند که، “اگر حقوق بینالملل میتواند زمانی که نامناسب میشود کنار گذاشته شود، اعتماد از بین میرود” و اینکه “حقوق بینالملل یا جهانی است یا بیمعنا.” متأسفانه، احساسات برست زمانی که چندین دولت ایالات متحده و همچنین بسیاری از اعضای شورای اروپا در طول دهه گذشته از یک سازمان تروریستی تعیینشده در سوریه با سلاح، کمک مالی و منابع حمایت کردهاند، به دلیل اینکه این کار مناسب بوده، به نظر توخالی میرسد. وقتی کشورهای اروپایی بهطور فاحشی حقوق بینالملل را که به عنوان یک ایده راهنما ترویج میکنند، نقض میکنند، آیا دیگران میتوانند به این اعتماد کنند که این حقوق جهانی و معنادار است؟
… محکوم به تکرار آن هستند
بنابراین، آیا ناظران خارجی میتوانند نسبت به اروپا احساس همدردی واقعی داشته باشند در حالی که رفتار واشنگتن در ۷۵ سال گذشته باید آنها را به آمادهسازی مسیر خود برای آینده هشدار میداد؟ ترامپ، به گفته خودش، با پیروی از “غریزههایش”، به طور علنی فعالیتهای امپریالیستی را که ایالات متحده معمولاً از زمان جنگ جهانی دوم به طور subdued دنبال میکرد، پذیرفته است. باور به اینکه ایالات متحده به طور دائمی متعهد به ساخت یک نظم بینالمللی است که میتواند روزی قدرت و اختیارات خود را محدود کند، همیشه به معنای نادیده گرفتن رفتارهای واقعی ایالات متحده بوده است.
بسیاری از تاریخنگاران، مانند لیوی، تلاش میکنند توضیح دهند چه چیزی تصمیمات سیاسی و نظامی را به حرکت در میآورد. سیاستمداران به ندرت برنامهها یا چشماندازهای بلندمدت دارند و نسلهای متوالی سیاستمداران، حتی در یک جامعه واحد، با شرایط متفاوتی مواجه میشوند. شاید برخی از سناتورهای رومی واقعاً معتقد بودند که آزادی دائمی را به یونانیها اعطا میکنند، مشابه به اینکه بسیاری از سیاستمداران ایالات متحده از تلاش برای حفظ آزادی جهان در آغاز جنگ سرد حمایت کردند. با این حال، در عرض ۵۰ سال، شرایط، نگرشها و تصمیمات تغییر کرد و روم رویکرد متفاوتی اتخاذ کرد.

