سوریه نه بر سر خاک خود، نه بر بازیگران مسلح خود و نه بر آینده خود کنترل دارد.
برای درک وضعیت سوریه در امروز، باید با یک حقیقت روشن آغاز کرد: این کشور تنها در حال گذار نیست. این یک ملت است که فروپاشیده است. رژیم اسد که برای دههها در قدرت بود ممکن است سقوط کرده باشد، اما در جای آن یک خلأ وجود دارد، نه ارتش کارآمدی، نه پلیس منسجم و نه خدمات اطلاعاتی. آنچه باقی مانده است نه یک دولت بلکه سایهای از آن است و در این خلأ، بیثباتی زاده میشود.
این داستان ناآشنا نیست. عراق و افغانستان هر دو به عنوان داستانهای هشداردهنده عمل میکنند. تریلیونها دلار به تلاشهای بازسازی و ساخت دولت ریخته شد که در نهایت نتوانستند ریشه بگیرند. نهادها تحت وزن فرقهگرایی، فساد و مداخلات خارجی فروپاشیدند. سوریه اکنون با مسیری به همین اندازه خطرناک روبرو است. فرض اینکه سقوط یک رژیم به طور طبیعی دموکراسی، وحدت یا حتی حکومت پایهای را به ارمغان میآورد، بارها و بارها نادرست ثابت شده است.
واقعیت این است که حذف یک رژیم کشور ایجاد نمیکند. بدون مشروعیت، بدون امنیت و بدون هویت ملی واضحی برای گردهم آمدن، فصل پس از درگیری سوریه در خطر فروپاشی قبل از آنکه حتی آغاز شود، قرار دارد.
آخرین خشونتها در استان جنوبی سویدا این نکته را به وضوح روشن میکند. آنچه به عنوان تنشهای طولانیمدت بین جوامع دروز و بدوی آغاز شد، پس از ربوده شدن یک بازرگان دروز به جنگی آشکار تبدیل شد.
در عرض یک هفته، بیش از ۱۰۰۰ نفر گزارش شدهاند که جان خود را از دست دادهاند. مردان مسلح به غارت و آتشسوزی فروشگاهها پرداختند. نیروهای دولتی که توسط رئیسجمهور موقت احمد الشراعه برای کاهش تنشها فرستاده شده بودند، متهم به این شدند که نه تنها نتوانستهاند خونریزی را متوقف کنند بلکه به طور فعال در آن شرکت کردهاند.
با وجود آتشبس اعلام شده توسط الشراعه و میانجیگری با کمک ایالات متحده، درگیریها در سراسر سویدا ادامه یافت. حتی زمانی که ایستهای بازرسی برپا شد و نیروهای امنیتی مستقر شدند، صدای تیراندازی در خیابانهای شهر به گوش میرسید. گزارشهای معتبر از دفتر حقوق بشر سازمان ملل، نقضهای گسترده، اعدامهای فوری و قتلهای خودسرانه را توصیف کردند که نه تنها توسط شبهنظامیان قبیلهای بلکه توسط اعضای خود دستگاه امنیتی سوریه انجام شده است.
به طور خلاصه: سوریه نه بر سر خاک خود، نه بر بازیگران مسلح خود و نه بر آینده خود کنترل دارد.
دولتی شکننده
قدرت رئیسجمهور موقت احمد الشراعه که از قبل هم ناپایدار بود، اکنون به طور علنی در چندین جبهه مورد سوال قرار گرفته است. جامعه دروز که دینی متمایز دارد و به طور تاریخی به دولت مرکزی بیاعتماد بوده، supposedly تحت حفاظت دولت بوده است. اما در عوض، خود را محاصره شده نه تنها توسط جنگجویان بدوی، بلکه به طور ادعایی توسط عناصر همان دولتی که موظف به حفاظت از آن بود، یافت.
پاسخ الشراعه ترکیبی از محکومیت و انحراف بوده است. او اصرار دارد که همه متخلفان “از هر طرف” پاسخگو خواهند بود. اما بدون یک سیستم قضایی کارآمد یا فرماندهی بر نیروهای امنیتی پراکنده کشور، چنین وعدههایی توخالی به نظر میرسد.
این دینامیک یک معضل اصلی در کشورهای پس از فروپاشی را برجسته میکند: چه کسی انحصار بر نیرو را دارد؟ اگر دولت نتواند نیروهای خود را مهار کند، یا بدتر، اگر آنها را به صورت انتخابی یا سرکوبگرانه استفاده کند، ادعای مشروعیت خود را از دست میدهد. سوریه امروز شبیه یک پچورک از فئودالها است، با گروههای مسلح که به طور مستقل از دمشق عمل میکنند یا حتی در مقابل آن قرار دارند.
هیچجا این تکهتکه شدن به اندازه ساختار قومی و مذهبی سوریه مشهود نیست. در حالی که اکثریت سوریها از نظر قومی عرب هستند، بافت کشور بسیار پیچیدهتر است. کردها در شمال شرق مناطق نیمهخودمختار را ایجاد کردهاند. میليشیاهای ترکمن در شمال از حمایت مستقیم آنکارا برخوردارند. ارامنه و چرکسها، جوامع کوچک اما عمیقاً ریشهدار، در تلاشند تا بیطرفی خود را حفظ کنند. آشوریها و مسیحیان سریانی که به گویشهای آرامی باستانی صحبت میکنند، شاهد خالی شدن کل روستاها از سکنه به دلیل جنگ و آوارگی بودهاند. حتی در میان اکثریت عرب، شکافهای عمیقی وجود دارد: علویها، عربهای سنی و دروزیها معمولاً نه تنها از نظر الهیاتی بلکه از نظر اعتماد نیز مشترک نیستند.
یکی از چالشهای اصلی که شراعه با آن مواجه است این است که به نظر میرسد دستگاه امنیتی او به مبارزان غیرمنضبط حامی دولت با پیشینه جهادی و عدم تحمل عمیق نسبت به اقلیتهای مذهبی وابسته است.
در چنین محیطی، وحدت ملی نه تنها دستنیافتنی است، بلکه بهطور ساختاری غایب است. مفهوم یک دولت سوری متحد که از دمشق اداره میشود، به طور فزایندهای یک داستان خیالی است که از طریق دیپلماسی خارجی و اجبار داخلی حفظ میشود.
لحظه خطرناک
رئیسجمهور موقت احمد شراعه با بزرگترین آزمون خود مواجه است. با لغو تحریمهای ایالات متحده و پذیرش او به عنوان چهره جدید سوریه توسط پایتختهای خارجی، امیدها برای وحدت و ثبات به شدت بر دوش او سنگینی میکند.
اما در میدان، سوریه همچنان یک میدان نبرد تکهتکه شده است. قدرتهای منطقهای مانند لاشخورها دور میزنند: ایران به علویها چسبیده، ترکیه از دولت اسلامیمدار در دمشق حمایت میکند، اسرائیل از دروزیها حمایت میکند و کردها در حال جابجایی اتحادها هستند. این کشمکش نیابتی شکافها را عمیقتر میکند، خشونت را تشدید میکند و خطر تبدیل سوریه به یک دولت شکستخورده دائمی را به همراه دارد، دولتی که هیچ مقامی مشروعیت یا کنترل ندارد.
وسوسهانگیز است که احمد شراعه را به خاطر هرج و مرج جاری در سوریه سرزنش کنیم. اما واقعیت بسیار پیچیدهتر و ترسناکتر است. از زمان برکناری اسد در دسامبر 2024، سوریه در یک خلأ خطرناک باقی مانده است. با وجود امیدهای بینالمللی و برخی حسن نیتهای دیپلماتیک، هیچ سرمایهگذاری جدی برای بازسازی ارکان اساسی دولت انجام نشده است: یک ارتش کارآمد، یک دستگاه اطلاعاتی منسجم و یک نیروی پلیس مؤثر. آنچه امروز وجود دارد عمدتاً یک مجموعه از نیروهای موقتی، میليشیاهای تکهتکه شدهای است که در لباسهای نظامی پوشیده شدهاند و هیچ هماهنگی یا وفاداری فراتر از خطوط محلی یا مذهبی ندارند.
شراعه کشوری ویران را با نهادهایی در خرابی به ارث برده است. وظیفه پیش رو تنها سیاسی نیست؛ بلکه بنیادی است. بازسازی سوریه نه تنها به پول بلکه به زمان، اعتماد و تعهد به اصلاح سیستمهای عمیقاً شکسته نیاز دارد. بدون این موارد، هیچ آتشبس یا آتشبس میانجیگری شده توسط قدرتهای خارجی نمیتواند پایدار بماند. زمان در حال گذر است و خطر این است که بدون کار واقعی در میدان، سوریه تنها یک دولت در نام باقی بماند که در بیثباتی دائمی گرفتار است.
برنامههای خارجی
همانطور که در بسیاری از درگیریها در خاورمیانه، قدرتهای خارجی تماشاگر نیستند. ایالات متحده، از طریق وزیر امور خارجه مارکو روبیو و نماینده ویژه تام باراک، بهطور دیپلماتیک مداخله کرده و بهطور علنی خواستار پایان دادن به “تجاوز و کشتار” شده و به دمشق هشدار داده است که عناصر جهادی و نیروهای حامی دولت متهم به جنایات را کنترل کند.
در همین حال، اسرائیل به هدفهای دولتی در دمشق حملات هوایی انجام داد و بهطور علنی به نفع دروزیها اقدام کرد، حرکتی که کاخ سفید گفت رئیسجمهور دونالد ترامپ را شگفتزده کرده است. نخستوزیر بنیامین نتانیاهو، تحت فشار از سوی شهروندان دروزی اسرائیل، وعده داد که از آسیب بیشتر به خویشاوندانشان در سوریه جلوگیری کند. وزیر امور خارجه گیدئون ساعر فراتر رفت و گفت که “بسیار خطرناک” است که در سوریه اقلیت باشی و به کشتارهای اخیر به عنوان شواهدی از شکست سیستماتیک اشاره کرد.
این نورافکنی بینالمللی بیشتر اعتبار دولت سوریه را تضعیف میکند. آتشبس که تنها زمانی برقرار است که توسط قدرتهای خارجی میانجیگری شود، صلح نیست، بلکه یک توقف است. و توقفی با شرایط خاص.
مورد سوریه انسان را وادار میکند تا فرضیات موجود در بسیاری از چارچوبهای سیاست پس از درگیری را دوباره بررسی کند. برکناری یک دیکتاتور دموکراسی نمیسازد. لغو تحریمها بهطور خودکار به بهبودی منجر نمیشود. برگزاری انتخابات، اگر به آن برسند، مشروعیت را تضمین نمیکند. اینها مراحل هستند، نه نتایج.
در مه ۲۰۲۵، تصمیم رئیسجمهور ترامپ برای لغو تحریمها توسط برخی بهعنوان یک اقدام جسورانه برای دادن یک شروع تازه به سوریه دیده شد. اما آنچه پس از آن رخ داد، نه تولدی دوباره، بلکه بازگشت به عقب است. بدون نهادها، هیچ مرکزی برای نگهداشتن وجود ندارد. بدون هویت ملی فراگیر، تنها محاسبات فرقهای وجود دارد. بدون عدالت معتبر، جنایات ادامه خواهند یافت.
درسهای فراموششده
در عراق، بازسازی تحت حمایت ایالات متحده در زیر فشار شبهنظامیان فرقهای و فساد و با عدم وجود دیدگاه روشن در واشنگتن یا آگاهی از نفوذ فزاینده ایران فروریخت. در افغانستان، سرمایهگذاری یک تریلیون دلاری نظامی و غیرنظامی در یازده روز سقوط کرد. در هر دو مورد، دولتهای غربی قدرت تحولآفرین کمکها را بیش از حد برآورد کردند و نیروی جاذبه تقسیمات قدیمی را دست کم گرفتند.
سوریه اکنون بر لبه همان پرتگاه قرار دارد. تفاوت این است که جهان خسته شده و شاید بدبین. اشتیاق برای “اصلاح” سوریه کاهش یافته است، حتی در حالی که هزینه انسانی روز به روز افزایش مییابد.
در میان کسانی که بالاترین قیمت را میپردازند، اقلیتهای سوریه، مسیحیان، دروزیها، علویها، ارامنه و آشوریها هستند که زمانی در زیر حکومت استبدادی امنیت شکنندهای پیدا کرده بودند اما اکنون با تهدیدات وجودی در یک چشمانداز بدون دولت مواجهاند. شهرهای مسیحی بهطور کامل خالی شدهاند. روستاهای آشوری ناپدید شدهاند. در جاهایی مانند سویدا، دروزیها بین شبهنظامیان قبیلهای و دولتی که نمیتواند یا نمیخواهد از آنها محافظت کند، گرفتار شدهاند. جامعه علوی که زمانی با قدرت دولتی در زمان اسد مرتبط بود، اکنون خود را در معرض خطر و نفرت میبیند و با انتقامجوییهای فزایندهای در مناطقی که مدتها بهعنوان وفاداران به رژیم شناخته میشدند، مواجه است. با رفتن اسد، هیچ حائلی بین علویها و ترسهای واقعی یا خیالی از اکثریت سنی خصمانه وجود ندارد.
آنچه باقی مانده است یک پارادوکس خطرناک است: سوریه برای بقا به حمایت بینالمللی نیاز دارد، اما نه از نوعی که فرقهگرایی را تقویت کند یا جنگهای نیابتی را تسلیح کند. آن به یک هویت ملی جدید و فراگیر نیاز دارد، هویتی که فراتر از دروزی و بدوی، سنی و علوی، کرد و مسیحی باشد. و هویتی که تنوع فرهنگی و مذهبی را که زمانی سوریه را تعریف میکرد، حفظ کند. بدون آن، هر آتشبس موقتی خواهد بود و هر صلحی سطحی و بیاساس خواهد بود.
همانطور که تام باراک گفت، “ما از دروزیها، بدویها و سنیها میخواهیم که سلاحهای خود را زمین بگذارند و به همراه سایر اقلیتها یک هویت سوری جدید و متحد بسازند.” این یک درخواست نیکو است، اما بهراحتی گفته میشود و بهسختی انجام میشود.
سوریه امروز نه تنها پس از جنگ است؛ بلکه پیش از ملت است. بقای آن به پیروزی نظامی بستگی ندارد، بلکه به ایجاد یک دولت مشروع و نماینده بستگی دارد، چیزی که هرگز بهطور کامل نداشته است. این پروژه نیاز به خلع سلاح و دیپلماسی و همچنین مواجهه با گذشته و چشماندازی برای آینده دارد.
پنجره برای این نوع تحول به سرعت در حال بسته شدن است. گزینه دیگر نه تنها خشونت بیشتر است، بلکه عادیسازی یک دولت ناکام در قلب خاورمیانه است.

