آشفتگی انقلابی که در دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ خاورمیانه را در بر گرفت، متعلق به یک اردوگاه ایدئولوژیک خاص نبود. روایت جیسون برک، پیشگامان مارکسیست خودخوانده و گروههای رادیکال اسلامگرا را در یک میدان تحلیلی قرار میدهد و هر دو را به عنوان پاسخهایی به شکست شدید دولت و مسدود شدن مشارکت تودهای میداند. برای بسیاری از انقلابیون خاورمیانه، تخریب سیستمهای سیاسی موجود از وعده تجدید اجتماعی کامل جدا نیست.
برک استدلال میکند که مبارزان چپگرا واژگان، روشهای سازمانی و مجموعههای خشونت شهری را فراهم کردند که گروههای اسلامگرا بعداً پس از سرکوب و تکهتکه شدن چپ، جذب کردند. این انتقال تاکتیکها به جای دکترین، تداوم عمیقتری را نشان میدهد: زمانی که نارضایتیهای تودهای سرکوب میشوند به جای اینکه به آنها پرداخته شود، انرژی انقلابی ناپدید نمیشود؛ بلکه مهاجرت میکند.
نحوه برخورد کتاب با شخصیتهایی مانند ایلیچ رامیرز سانچز و رویدادهایی از انقلاب ایران تا تصرف مسجد بزرگ نشان میدهد که چگونه دولتهای ضعیف، رقابتهای جنگ سرد و شبکههای حمل و نقل جهانی در حال گسترش، اجازه دادند تا خشونت غیر دولتی قبل از وجود ظرفیتهای مدرن نظارت و زندانیسازی افزایش یابد. با نامیدن موضوعات خود به عنوان انقلابیون به جای تروریستها، برک محتوای سیاسی را در کانون توجه قرار میدهد بدون اینکه آسیبی که وارد کردند را توجیه کند. انقلابیون خاورمیانه، در این خوانش، نه انحرافاتی بلکه محصول تاریخ خاص منطقهای هستند.
انقلابیون خاورمیانه یک میدان نبرد مشترک داشتند
مایکل یانگ: چه چیزی شما را به نوشتن کتاب «انقلابیون» واداشت و چرا آن را به سمت این جهت نسبتاً اصلی بردید که مارکسیستهای ادعایی و اسلامگراها را در یک دسته قرار دهید؟ میخواستید خوانندگان چه چیزی را با خود ببرند؟
جیسون برک: اصلی یا غیر اصلی، فکر میکنم اگر بخواهید درباره خشونت افراطی در دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ در خاورمیانه بنویسید، نوشتن درباره هر دو، چپ و اسلامگراها، کاملاً اجتنابناپذیر است. برای شروع، هر دو پروژههای انقلابی هستند که به دنبال تغییر کامل جامعه، سیاست، اقتصاد و فرهنگ نیز هستند. در شدیدترین اشکال خود، هر دو از اواسط تا اواخر دهه ۱۹۶۰ سرچشمه میگیرند و هر دو برخی اهداف مشترک دارند، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل.

چگونه چپ به افراطگرایی اسلامگرا دامن زد
چپ به وضوح تأثیر عظیمی بر اسلامگرایان داشت. چگونه میتوانست اینگونه نباشد با توجه به محیطی که حتی رادیکالترین فعالان مذهبی در آن فعالیت میکردند و ایدههای خود را شکل میدادند؟ اسلامگرایان مفاهیم و واژگان قابل توجهی را به همراه تاکتیکها از چپ قرض گرفتند.
بسیاری از چپگرایان سابق به اسلامگرایان رادیکال تبدیل شدند، بهویژه در لبنان و بهویژه در سالهای پایانی دورهای که من به آن نگاه میکنم، زمانی که چپ سرکوب و تکهتکه شده بود و اسلامگرایی به نظر میرسید که راهی جدید و بالقوه موفق برای تغییر رادیکال دنیای این افراد ارائه میدهد. به نوعی، انقلابی که در جستجوی آن بودند به «اسلامی» تبدیل شد—اما اینکه هنوز یک پروژه انقلابی باشد، بهنظر میرسد که بدون شک است.
سرکوب، مبارزه را پایان نمیدهد
من فکر میکنم این موضوع به دلایل مختلفی مهم است، اما مهمترین آن نتیجه واضحی است که اگر نارضایتیهایی که مردم را به خشونت و اعتراض میکشاند به نوعی مورد توجه قرار نگیرد و افرادی یا سازمانهایی که به دنبال تغییر هستند نابود یا سرکوب شوند، آنگاه افراد و سازمانهای دیگری جایگزین آنها خواهند شد. این افراد ممکن است از همان زبان یا حتی تاکتیکها استفاده نکنند و ممکن است به بخشهای مختلفی از جمعیت appeal کنند، اما در بسیاری از موارد، آنها نیز در نوبت خود خشونت را به همراه خواهند آورد.
چرا «تروریست» بیشتر از آنکه توضیح دهد، مبهم میکند
من: در دهه ۱۹۸۰، نویسنده کریستوفر هیچنز مقالهای مشهور با عنوان «عملهای بیهدف» نوشت که در آن تمام تعاریف واژه «تروریسم» را رد کرد و این واژه را به عنوان یک «واژه تبلیغاتی شبهعلمی» توصیف کرد که اغلب توتولوژیک یا دایرهای بود. نظرات شما در این باره چیست و آیا این موضوع بر تفکر شما در حین نوشتن تأثیر گذاشت؟ آیا شما سعی داشتید با شناسایی موضوعات کتاب خود به عنوان انقلابیون و نه تروریستها، چیزی را بگویید؟
من: قطعاً، اینها همه سوالات مشروعی هستند و بحث درباره تعریف تروریستها و تروریسم، بحثی مفید و مهم است. رژیمهای متوالی در هر جای منطقه خاورمیانه و فراتر از آن، از واژه «تروریستها» برای توصیف کسانی که دوست ندارند استفاده کردهاند.
فرانسویها از آن در الجزایر استفاده کردند، آمریکاییها در ویتنام، اسرائیلیها از آن برای توصیف گروههای مسلح فلسطینی استفاده میکنند و غیره. سپس البته کل مسئله تروریسم دولتی وجود دارد که تا حدی فراتر از دامنه کتاب من است، اما همچنین یک تمرکز مهم و موجه برای مطالعه و بحث است. این موضوع تا حدی در خود کتاب مورد بررسی قرار گرفته است، به ویژه زمانی که من به بحثهای تلخی که در اوایل دهه 1970 در سازمان ملل درباره ماهیت و تعریف تروریسم صورت گرفت، اشاره میکنم و واقعاً بحث بر سر آن ضربالمثل کلاسیک که “تروریست یک نفر، مبارز آزادی یک نفر دیگر است” را بررسی میکنم.
بنابراین، من هرگز از اسم تروریست در کتاب یا گزارشهایم استفاده نمیکنم. فکر نمیکنم که کاهش افراد با تمام انگیزهها، هویتها و تجربیات پیچیدهشان به یک توصیفکننده واحد به عنوان اسم، مفید باشد. اما با تمام احتیاطها، هنوز فکر میکنم که استفاده از کلمه “تروریست” به عنوان صفت برای توصیف مجموعه خاصی از تاکتیکها که هدفشان استفاده از خشونت یا تهدید خشونت برای ایجاد ترس در میان غیرنظامیان با هدف تأثیرگذاری بر دولتها یا جوامع، یا به هر نحو دیگری ایجاد تغییر طبق یک دستور کار قابل شناسایی خاص است، مفید است.
بنابراین، برای پاسخ به سوال خاص شما درباره عنوان کتاب، بله، این یک راه برای اجتناب از استفاده از “تروریستها” به عنوان اسم است، اما همچنین استفاده از “انقلابیون”، که راه دیگری بود که مردم در آن زمان این بازیگران را توصیف میکردند، به وضوح به شیوهای همدلانهتر. این یک مصالحه بین این دو است و بنابراین تمام معایب هر مصالحهای را دارد، اما مزایایی نیز دارد.
JB: درباره رامیرز سانچز چیزهای زیادی برای گفتن وجود دارد—من در کتاب از نام واقعی او استفاده میکنم زیرا نمیبینم چرا او باید بهطور استثنایی اجازه داشته باشد که نام مستعار داشته باشد در حالی که دیگران اینگونه نیستند. این بخشی از افسانه واقعاً ناخوشایند و جذاب درباره مردی است که فعالیتهایش در واقع زشت و خودشیفته و تقریباً عاری از هرگونه انگیزه ایدئولوژیک واقعی بود.
من مطمئن نیستم که او نماینده جنبش انقلابی مارکسیستی گستردهتر باشد. او قطعاً بسیار متفاوت از آلمانیهای غربی یا ژاپنیها یا ایتالیاییها در آن دوره است. او بهخاطر دو دلیل اصلی واقعاً جالب است. یکی این است که او نخستین “تروریست سلبریتی” واقعی جهان است، همانطور که برخی او را نامیدهاند، و این درباره رسانهها در این دوره از دهه 1970 چیزهای زیادی میگوید و همچنین مسائل جالب دیگری درباره خشونت و جامعه مصرفی.
دلیل مرتبط دیگر این است که او محصول نوع جدیدی از جهانیسازی بود—این واژه در واقع توسط نیویورک تایمز در سال 1974 زمانی که رامیرز سانچز به اوج شهرت خود نزدیک میشد، ابداع شد. این زیرساخت حمل و نقل را ایجاد کرد که نه تنها به او اجازه میداد بهراحتی جابهجا شود، بلکه اهدافی را نیز ارائه میداد که او و دیگران بهراحتی از آنها بهرهبرداری کردند.
من فکر میکنم یک دلیل مهم دیگر این است که رامیرز سانچز بهخاطر جنگ سرد و اینکه دینامیکهای درگیری ابرقدرتها چگونه در زمین به وقوع پیوست، اجازه یافت آنچه را که انجام داد، انجام دهد، اما همچنین اینکه دولتها در این دوره واقعاً نسبتاً ضعیف بودند. آنها به سادگی تواناییهای لازم از نظر نظارت، اجبار یا زندانی کردن را که در دهههای بعدی توسعه دادند و اکنون دارند، نداشتند.
انقلابهای راستگرا هنوز هم انقلاب هستند
MY: شایسته تقدیر است که شما در کتاب خود به تحولات خاورمیانه پرداختهاید، برخلاف اینکه بر چگونگی حملات گروههای مسلح، بسیاری از منطقه، به کشورهای غربی تمرکز کنید. شما بر انقلاب ایران و تلاش ناموفق برای تصرف مسجد بزرگ در مکه تمرکز میکنید، اما تا چه حد این دو رویداد بهعنوان اقداماتی انقلابی یا ضدانقلابی تلقی میشوند، به این معنا که واقعاً در تلاش بودند تا نظمهای محافظهکارانهتری را تحمیل کنند؟
JB: من فکر میکنم کل ایده “ضدانقلاب” فرض میکند که این یک تلاش برای معکوس کردن پیشرفت یا حداقل تغییر رادیکال است. اول از همه، من فکر نمیکنم که نه انقلاب ایران و نه تلاش ناموفق برای تصرف مسجد بزرگ در مکه بتوانند بهعنوان تلاش برای معکوس کردن هرگونه تغییر قبلی توصیف شوند.
آنها هر دو بسیار متفاوت بودند، به این معنا که اولی پروژهای بسیار واضح و بیرحم برای لحظهای که ایران در حال تجربه آن بود، داشت، در حالی که دومی ریشه در دیدگاهی بسیار آخرالزمانی داشت که تقریباً بهطور عمدی غیرزمینی بود. با این حال، هر دو به دنبال ایجاد جوامع کاملاً جدید از پایه بودند، اگر بخواهید، و بنابراین نمیبینم چرا باید بهعنوان ضدانقلاب توصیف شوند نه بهعنوان انقلابهای مستقیم. در غیر این صورت، این به نظر میرسد که تنها چپ میتواند انقلاب را انجام دهد در حالی که راست محکوم به ضدانقلابهاست. این همه برای من خیلی شبیه به دیالکتیک کلاسیک مارکسیستی به نظر میرسد.

انقلابیون خاورمیانه حاملان جدیدی پیدا میکنند
MY: وقتی به دنیای عرب میرسیم، چگونه دورهی جوش و خروش انقلابی که پوشش میدهید، که عمدتاً دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ را در بر میگیرد، با روحیه انقلابی که پس از قیامهای عربی در ۲۰۱۰–۲۰۱۱ به وجود آمد، مقایسه میکنید؟ شباهتها، اگر وجود داشته باشد، یا تفاوتها چه چیزی به شما میگویند؟
JB: این یک سوال عالی است. واقعاً فکر میکنم مقایسه این دو دوره بهطور معنادار بسیار دشوار است. آنها تقریباً از هر نظر بهطور رادیکالی متفاوت هستند، به جز این که بسیاری از جوانان میخواستند بهطور مستقیم برای بهبود آینده خود و میلیونها نفر دیگر اقدام کنند.
فکر میکنم این واقعاً به آنچه که در ابتدا گفتم اشاره دارد، که مردم همیشه میخواهند چیزها را بر اساس ارزشها و دیدگاهها و چشماندازهای خود تغییر دهند و بهبود بخشند، و اگر سرکوب شوند یا حذف شوند یا به سادگی نادیده گرفته شوند، انرژیهای رادیکال و تحولخواه و اغلب خشونتآمیز به سادگی به دنبال دیگر راهها از طریق دیگر بازیگران خواهند بود.
فکر میکنم اگر به مسیرهای مختلف رادیکالیسم چپ دهه ۱۹۶۰ در اروپای غربی و خاورمیانه نگاه کنید، میتوانید این را بهوضوح ببینید.
در اروپای غربی، شما یک سری اصلاحات داشتید که به بسیاری از خواستههای معترضان در دهه ۱۹۶۰ پاسخ داد، حداقل در جبهههای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، اگرچه در جبهه اقتصادی نه. تا اوایل دهه ۱۹۸۰، افراطگرایی انقلابی در اروپای غربی تقریباً ناپدید شده بود، با این انرژیها که اکنون به سمت کمپینهای زیستمحیطی یا اعتراضات مبتنی بر هویت هدایت شده بودند، اما نه به فعالیتهایی که خواستار سرنگونی سرمایهداری بهعنوان یک ساختار و سیستم بودند. در خاورمیانه، چیزی جز سرکوب خشونتآمیز وجود نداشت و این یک خلأ بهجا گذاشت که به سرعت توسط اسلامگرایان پر شد.

