دیپلماسی ایران در حال حاضر در یک نقطه عطف بحرانی قرار دارد، زیرا ناظران واشنگتن تفسیر نادرستی از تنشهای داخلی در میان نخبگان حاکم تهران دارند. در حالی که بسیاری یک تقسیم ساده دوتایی را مشاهده میکنند، واقعیت دیپلماسی ایران پیچیدهتر است.
واقعیت دیپلماسی ایران و افسانه تقسیم
در واشنگتن، آخرین گمانهزنیها این است که ایران به شدت تقسیم شده است، شاید آنقدر که نتواند در برابر دولت ترامپ تصمیم دیپلماتیک جدی بگیرد. این استدلال آشناست: یک جناح خواهان توافق با ایالات متحده است، جناح دیگر خواهان تقابل است و رژیم در میان آنها گرفتار شده است. این یک خوانش وسوسهانگیز است، اما بسیار سادهانگارانه است.
نخبگان حاکم ایران تقسیم شدهاند، اما نه به شیوهای که بسیاری از ناظران خارجی تصور میکنند. هیچ تقسیم بنیادی بر سر نیاز به کاهش فشار در صورت فراهم شدن یک فرصت دیپلماتیک معتبر وجود ندارد. در بسیاری از بخشهای رژیم، این درک وجود دارد که وضعیت اقتصادی کشور شکننده است، تحریمها تأثیرگذار هستند و توافقی با واشنگتن در صورت وجود شرایط مناسب، خوشایند خواهد بود. با این حال، تقسیم وجود دارد، اما عمدتاً بر سر اینکه چقدر باید سازش کرد، با چه سرعتی باید پیش رفت و چگونه میتوان از این که هر توافق احتمالی با ایالات متحده به عنوان تسلیم به نظر برسد، جلوگیری کرد.
تحریککنندگان درونسیستمی و دیپلماسی ایران
اینجاست که سختگیران افراطی اهمیت دارند. آنها اکثریت نیستند، حتی نزدیک به آن هم نیستند و احتمالاً حمایت آنها در جامعه بیشتر از یک رقم تکرقمی نیست. آنها نماینده جامعه ایرانی نیستند و حتی نماینده جناح سختگیر نیز به شمار نمیروند. اما آنها پرصدا، سازمانیافته و درون سیستم نفوذ کردهاند به گونهای که میتوانند هر فرصت دیپلماتیک را کند، شرمنده یا پیچیده کنند.
در مرکز این وضعیت کنونی، سعید جلیلی، مذاکرهکننده سابق هستهای قرار دارد که هویت سیاسی او بر اساس مقاومت در برابر سازش با غرب شکل گرفته است. اطراف او جبهه پایداری قرار دارد—حزبی کمتر شناختهشده اما بسیار تأثیرگذار و افراطی—و گروهی از چهرههای سختگیر که نامهای آشنایی در مباحث مربوط به مذاکرات، کنترل اجتماعی و انضباط ایدئولوژیک شدهاند، از جمله محمود نبیاوین، مرتضی آقاتهرانی و حمید رسایی.
امتناع اخیر آنها از امضای بیانیه پارلمانی حمایت از تیم مذاکرهکننده به رهبری محمد باقر قالیباف، نشاندهنده وضعیت نگرانکنندهای بود. در حالی که ۲۶۱ نماینده از این بیانیه حمایت کردند، گروهی کوچک اما پرصدا از نمایندگان همراستا با جلیلی و جریان پایداری از حمایت خودداری کردند و بر مقاومت مداوم درون سیستم تأکید کردند.
خلوص ایدئولوژیک در مقابل عملگرایی دیپلماسی ایران
این حرکت تنها یک نمایش پارلمانی نبود. این اقدام نشاندهنده تاکتیکهای این جناح است. این اردوگاه هرگز اکثریت را در دست ندارد. قدرت آن در جای دیگری نهفته است: در شبکههای ایدئولوژیک، پلتفرمهای رسانهای، ارتباطات با گروههای فشار خشن که در خیابانها فعالیت میکنند و توانایی متهم کردن رقبای خود به ضعف، خیانت یا انحراف از خط انقلابی. این جناح نیازی به حکومتداری مؤثر ندارد. تنها کافی است هزینه سازش را افزایش دهد.
از سال ۱۹۷۹، مذاکرات با قدرتهای غربی اغلب توسط حداکثرگرایان انقلابی به عنوان چیزی اخلاقی مشکوک تلقی شده است. مذاکره صرفاً به عنوان هنر دولتداری دیده نمیشود؛ بلکه به عنوان آزمونی از وفاداری ارائه میشود. کسانی که مذاکره میکنند در معرض اتهام فروش انقلاب، نادیده گرفتن خون شهدا یا اعتماد به دشمنی ذاتاً خصمانه قرار دارند. این رویکرد بارها دیپلماسی ایرانی را تحریف کرده است. بحرانها اجازه مییابند که تشدید شوند و زمانی که دولت در نهایت به سمت مذاکرات حرکت میکند، مذاکرهکنندگان به خانه بازمیگردند و در معرض اتهاماتی قرار میگیرند که آنها از خط قرمز ایدئولوژیک عبور کردهاند.
چرا قالیباف نمایندهای از تغییر در دیپلماسی ایرانی است
به همین دلیل است که حملات اخیر به محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، اهمیت دارد. قالیباف اصلاحطلب نیست؛ او یک فرمانده سابق سپاه پاسداران، یک واسطه قدرت سختگیر و مردی از سیستم است. اما حتی او نیز در برابر اتهام خیانت زمانی که در مقابل آمریکاییها مینشیند، مصون نیست. این موضوع نکتهای اساسی را به ما میگوید: برای فوق سختگیران، مسئله این نیست که آیا مذاکرهکننده به اندازه کافی انقلابی است، بلکه این است که آیا خود دیپلماسی تهدیدی برای اهمیت سیاسی آنها به شمار میآید.
حرفه جلیلی تجسم این تنش است. او مدتهاست که خود را به عنوان نگهبان یک مسیر انقلابی خالص معرفی کرده است. در سالهای خود به عنوان مذاکرهکننده هستهای، منتقدان او را متهم کردند که دیپلماسی را به موعظه تبدیل کرده و خواستههای حداکثری را به مذاکرههای عملی ترجیح میدهد. بعداً، پس از باخت در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۳، او آنچه را که “دولت سایه” نامید، ایجاد کرد. در تئوری، این دولت باید سیاستها را زیر نظر داشته و گزینههای جایگزین ارائه دهد. در عمل، به ابزاری برای مانعتراشی تبدیل شد، یا به گفته منتقدانش.
این الگو دوباره در نبردها بر سر توافق هستهای، احیای آن، جنجال حول پایبندی ایران به قوانین گروه ویژه اقدام مالی (FATF) و دیگر پروندههایی که به روابط با دنیای خارج مربوط میشود، ظاهر شد. جلیلی و همپیمانانش با توافق هستهای ۲۰۱۵ (برجام) مخالفت کردند، به تلاشها برای احیای آن حمله کردند، نسبت به اقدامات شفافیت مالی هشدار دادند و بسیاری از اشکال تعامل را به عنوان تلههایی برای دشمنان خارجی تلقی کردند.
زبان آنها همیشه بزرگتر از مسئله مورد نظر بوده است. یک مذاکره هرگز صرفاً یک مذاکره نیست. این تبدیل به تسلیم میشود. یک امتیاز تبدیل به تسلیم میشود و یک گشایش دیپلماتیک تبدیل به توطئهای برای تضعیف رژیم از سوی دشمنان خارجی میشود.
محدودیتهای جناحهای ضد ایرانی دیپلماسی
اما پارادوکس این است که پایگاه عمومی این جناح به شدت محدود است. جلیلی بارها برای کسب قدرت تلاش کرده اما هرگز موفق به کسب یک mandat جدی نشده است. تجمعات او اغلب به جای اینکه ملی به نظر برسند، باریک و ایدئولوژیک به نظر میرسند. حمایت او از یک اقلیت متعهد میآید، نه از یک حرکت تودهای. جبهه پایداری قدرتمند است نه به این دلیل که نمایانگر عموم ایرانیان است، بلکه به این دلیل که در رگهای دولت فعالیت میکند. این یک جناح شبکهای است، نه یک جناح مردمی.
حتی در سیاستهای سختگیرانه، اغلب به عنوان یک عامل دشوار و مختلکننده دیده شده است. سالهای رئیسی این موضوع را به وضوح نشان داد. ابراهیم رئیسی خود یک رئیسجمهور سختگیر بود، اما حتی دولت او نیز با جریان جلیلی-پایداری دچار مشکل شد. زمانی که مذاکرات برای احیای توافق هستهای ممکن به نظر میرسید، این بازیگران مقاومت کردند. آنها تیم مذاکرهکننده را مورد انتقاد قرار دادند، نسبت به امتیازدهی هشدار دادند و به ایجاد هزینه سیاسی برای سازش کمک کردند. به عبارت دیگر، حتی یک دولت سختگیر نیز آنها را دشوار مییافت که مدیریت کند.
بقا به عنوان هدف نهایی دیپلماسی ایرانی
همین دینامیک اکنون در مبارزه حول قاليباف قابل مشاهده است. قاليباف نماینده نوع متفاوتی از عملگرایی رژیم است. او نه یک لیبرال است، نه یک میانهرو به معنای غربی، و نه کسی است که به دنبال آشتی با ایالات متحده به عنوان یک تحول استراتژیک باشد. اما او نهادها، منافع و فشارها را درک میکند. به نظر میرسد او میفهمد که ایران نمیتواند به طور نامحدود بر اساس شعارها زندگی کند. اگر مذاکرات دیپلماتیک بتوانند فشار را کاهش دهند بدون اینکه چارچوب ایدئولوژیک رژیم را بشکنند، او آماده است تا آنها را آزمایش کند.
برای جلیلی و پایداری، این دقیقاً خطر است. سیاست آنها به حفظ آلودگی اخلاقی سازش وابسته است. اگر قاليباف، یک فرمانده سابق سپاه پاسداران و وزنهای سختگیر، بتواند مذاکره کند و در درون دایره انقلابی باقی بماند، آنگاه انحصار آنها بر اصالت انقلابی تضعیف میشود. بنابراین، خشم آنها تنها به آمریکا مربوط نمیشود. این موضوع به وضعیت درون رژیم مربوط است.
نشانهای روشن از لحظه کنونی این است که انتقاد از این جناح دیگر تنها از سوی اصلاحطلبان یا میانهروها نمیآید. حتی بخشهایی از رسانههای سختگیر و مرتبط با امنیت نیز شروع به برخورد با سبک جلیلی-پایداری به عنوان یک مشکل کردهاند.
مبارزه اخیر بین تسنیم، یک رسانه مرتبط با سپاه پاسداران، و راجا نیوز به همین دلیل مهم است. راجا نیوز، که با محیط پایداری مرتبط است، به افرادی که از مذاکرات و وحدت ملی حمایت میکنند، حمله کرد. تسنیم سپس با متهم کردن چنین رفتاری به ایجاد تفرقه و حتی خدمت به پروژه دشمن پاسخ داد. زبان تند بود، اما معنی واضح بود: بخشهایی از نهاد امنیتی اکنون تحریکات فوقسختگیرانه را نه به عنوان هوشیاری انقلابی، بلکه به عنوان تهدیدی برای انسجام داخلی میبینند.
این موضوع اهمیت دارد زیرا ایران در حال حاضر به شدت بر وحدت متمرکز است. گفتمان رسمی پر از فراخوانها برای همبستگی ملی، مقاومت در برابر جنگ روانی و نیاز به جلوگیری از شکستهای داخلی در زمان فشار خارجی است. بخش زیادی از این زبان تبلیغاتی است، اما همچنین منعکسکننده یک نگرانی واقعی است. تهران میداند که جنگ، تحریمها، درد اقتصادی و خستگی اجتماعی عرصه داخلی را شکنندهتر کرده است. در این زمینه، جناحی که به طور مداوم رقبای خود را خائن مینامد، میتواند به یک بار اضافی تبدیل شود.
این به این معنا نیست که جلیلی و همپیمانانش بیاهمیت هستند. آنها هنوز ابزارهایی دارند. آنها میتوانند از مجلس و رسانههای دوستانه استفاده کنند، از جمله نفوذ در رسانه ملی، جایی که افرادی مانند برادرش، وحید جلیلی، نقشهای ارشد دارند و به شکلگیری لحن ایدئولوژیک پوشش کمک میکنند.
آنها میتوانند حامیان ایدئولوژیک را بسیج کنند، بر روحانیون فشار بیاورند، گروههای دانشجویی اسلامی و آنچه که به اصطلاح سازمانهای انقلابی نامیده میشود را تحت فشار قرار دهند. آنها میتوانند هر توافقی را به نظر سیاسی خطرناک جلوه دهند و به یک غریزه عمیق انقلابی درون سیستم استناد کنند—ترس از اینکه سازش با آمریکا درب را به روی امتیازات وسیعتر باز کند.
اما نفوذ با کنترل یکسان نیست. فوقسختگیران میتوانند اختلال ایجاد کنند، تأخیر بیندازند و حتی جو را مسموم کنند. اما آنها نمیتوانند به راحتی یک مسیر دیپلماتیک را متوقف کنند که از سوی هسته دولت حمایت میشود، به ویژه اگر رهبری به این نتیجه برسد که مذاکرات برای بقا ضروری است.
باید توجه داشت که رهبر معظم، مجتبی خامنهای، به نظر میرسد با مسیر دیپلماتیک کنونی با واشنگتن همراستا یا حداقل نسبت به آن تساهل دارد—یک سیگنال مهم در سیستمی که حتی رضایت منفعل در بالاترین سطح میتواند تعیینکننده باشد.
این نکته کلیدی است که واشنگتن باید درک کند. جناحهای ایران به شدت میجنگند، اما معمولاً با تعهد مشترک به بقا رژیم. زمانی که سیستم معتقد است که مقاومت به بقا خدمت میکند، مقاومت میکند. زمانی که معتقد است که گفتگو به بقا خدمت میکند، گفتگو میکند. بحث بر سر قیمت و ارائه است، نه غریزه اساسی برای حفظ سیستم.

