در حالی که جنگ علیه ایران به تدریج خاورمیانه را در بر میگیرد، دامنه و اهداف ایالات متحده و اسرائیل در این عملیات همچنان مبهم است. رئیسجمهور دونالد ترامپ بین ادعای عدم تمایل به تغییر رژیم و سپس به نظر رسیدن به اتخاذ موضع اسرائیل که تغییر رژیم واقعاً هدف اصلی بود، نوسان کرده است. اما بدون اهداف روشن، این جنگ صلحی برای منطقه به ارمغان نخواهد آورد—فقط بیثباتی و خشونت بیشتر. تاریخ منطقه مثالهای زیادی از آنچه بدون اهداف روشن یا تغییر اهداف اتفاق میافتد، ارائه میدهد. این باید راهنمایی برای جادههایی باشد که باید از آنها اجتناب کرد و آنهایی که باید طی شوند، اگر صلح و رفاه اهداف نهایی باشند.
به عنوان مثال، فرآیند مادرید را در نظر بگیرید. در سال 1991، رئیسجمهور جورج هربرت واکر بوش، حتی در حالی که ائتلافی متشکل از سی کشور برای بیرون راندن صدام حسین از کویت تشکیل میداد، متوجه شد که ورود نیروهای آمریکایی به منطقه برای جنگ با یک کشور عربی در میان بسیاری از عربها محبوب نخواهد بود. به همین دلیل، او تصمیم گرفت که تغییر رژیم عراقی هدف مطلوب ایالات متحده نیست و دامنه حضور نیروهای آمریکایی را محدود کرد.
تقریباً بلافاصله پس از کمپین موفق برای آزادسازی کویت، ایالات متحده تلاشی چشمگیر برای آوردن همه طرفهای درگیر به میز مذاکره ترتیب داد، هم به عنوان راهی برای آرام کردن منطقه و هم به عنوان تلاشی برای آوردن صلح—زیرا بخش زیادی از بیثباتی منطقه ناشی از درگیری بین اسرائیل و همسایگان عربش است. ایالات متحده بر آنچه به فرآیند مادرید معروف شد، ریاست کرد، جایی که فلسطینیها، اردن، سوریه و لبنان فرآیند مذاکرهای را با اسرائیل آغاز کردند تا سعی کنند راه حلی جامع برای درگیری عرب-اسرائیلی به وجود آورند، با این حال ایالات متحده به عنوان واسطه اصلی در میان آنها عمل کرد.
میتوان درباره موفقیتها و شکستهای فرآیند مادرید بحث کرد، اما هیچ شکی نیست که این فرآیند دورهای از امید را به ارمغان آورد، هرچند که ممکن است کوتاه باشد، که در آن همه طرفها معتقد بودند که ممکن است راه حلی صلحآمیز در دسترس باشد—به ویژه که ایالات متحده آماده بود نه تنها به عنوان یک گردآورنده، بلکه به عنوان یک ضامن کل فرآیند عمل کند.
همان دولت ایالات متحده امیدوار بود که نابودی ارتش عراق در سال 1991 منجر به قیام عراقیها علیه دیکتاتورشان و پایان دادن به یک رژیم وحشیانه شود. کاخ سفید بوش تصمیم به اعزام نیرو به بغداد نگرفت اما امیدوار بود که تغییر از درون بیاید. در واقع، برخی از عراقیها در جنوب علیه رژیم حسین قیام کردند، اما به قتل رسیدند، با وجود اینکه سیستم عراقی به طور قابل توجهی تضعیف شده بود.
صدام حسین توانست تا سال 2003 زنده بماند، زمانی که ایالات متحده جنگی تمام عیار برای برکناری رهبر عراقی به راه انداخت، تحت اتهامات نادرست مبنی بر اینکه عراق سلاحهای کشتار جمعی دارد، و از طریق یک حمله هوایی و زمینی بزرگ تغییر رژیم را به وجود آورد. تخریب رژیم عراقی، به همراه انحلال کامل ارتش و بوروکراسی، خلأی ایجاد کرد که عراق هنوز هم عواقب آن را احساس میکند. به عبارت دیگر، تضعیف یا تغییر رژیمها بدون یک استراتژی واضح و مؤثر برای گزینههای جایگزین اغلب منجر به هرج و مرج، نه آزادی میشود.
این یک لحظه مادریدی نیست، اگر بخواهیم تاریخ را به عنوان راهنما استفاده کنیم.
نه دولت ترامپ و نه دولت بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، به هیچ ابتکار دیپلماتیک پس از جنگ برای تلاش به منظور آوردن صلح به منطقه علاقهمند نیستند. در واقع، ائتلاف حاکم اسرائیل احتمالاً با هژمونی نظامیاش بیشتر جسور خواهد شد و به ادامه تقسیم منطقه ادامه خواهد داد، به همراه طرحهایی برای الحاق بیشتر کرانه باختری و راندن فلسطینیها.
ترامپ، از سوی دیگر، هیچ تمایلی برای رهبری یک تلاش جدی بینالمللی به منظور پایان دادن به اشغالگری اسرائیل، ایجاد راهحل دو دولتی و به ارمغان آوردن صلح، رفاه و ثبات به منطقه نشان نداده است—بجز حرفهای توخالی. ترامپ بیشتر احتمال دارد که در چند هفته آینده اعلام پیروزی بر ایران کند و به سادگی ادامه دهد، بدون اینکه درک یا توجهی به خطرات خلأ قدرت یا درگیری عمیقتر با اسرائیل داشته باشد. ایرانیان و مردم منطقه سپس باید قبل از دور بعدی خشونت، خودشان قطعات را جمعآوری کنند، به جای اینکه امیدی به این داشته باشند که منطقه ممکن است سرانجام شاهد دورهای از ثبات و صلح باشد.
عراق 1991 همچنین به ما درس دیگری آموخته است: تضعیف اقتدار مرکزی از طریق بمباران هوایی تغییر رژیم، آزادی یا دموکراسی را به منطقه نمیآورد. تغییر رژیم نیز بدون یک برنامه واضح ممکن نیست.
رژیم ایرانی، مشابه رژیم قدیم عراق، در کشور به خوبی ریشهدار است، حتی اگر در میان بسیاری محبوب نباشد. تغییر آن به سادگی کشتن آیتالله خامنهای نیست، به ویژه با حضور سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که به شدت ریشهدار است و در کنار یک بوروکراسی قوی مذهبی قرار دارد. رهبر جدید ایران قرار نیست یک رهبر دموکراتیک یا پسر شاه فقید (که خود در ایران چندان محبوب نیست) باشد، بلکه یک آیتالله یا رهبر نظامی ضعیف خواهد بود.
همانطور که در 1991، آنچه احتمالاً در آینده خواهیم دید تغییر رژیم نیست، بلکه یک ایران به شدت آسیبدیده و به همان اندازه ضد غرب خواهد بود. این درگیری جمعیت ایرانی خشمگینی را به جا خواهد گذاشت، هم در میان حامیان رژیم که بیشتر از قبل ضد آمریکایی خواهند شد و هم در میان مخالفان سیستم که احساس خواهند کرد که از سوی رئیسجمهور ناامید شدهاند. این فرمولی برای بیثباتی و درگیری بیشتر است، نه فرمولی که امیدی برای آیندهای بهتر ارائه دهد.
در همین حال، منطقه باید با اسرائیلی مواجه شود که تنها یک استراتژی نظامی برای تسلط بر کل منطقه به زور دارد، بدون هیچ علاقهای به مصالحههای سیاسی که صلح یا رفاه را به ارمغان آورد. اسرائیل امروز هیچ پروژه سیاسی ندارد، تنها یک پروژه نظامی که فرض میکند میتواند با قدرت به بقای خود ادامه دهد. الحاق تمام یا بیشتر کرانه باختری احتمالاً نبرد بعدی خواهد بود، با عواقب فاجعهبار نه تنها برای فلسطینیها و اردن، بلکه همچنین برای خود اسرائیل. حکومت به عنوان یک اقلیت یهودی بر اکثریت فلسطینی در آنچه به یک سیستم آپارتاید تبدیل شده است نمیتواند پایدار باشد. قدرت نظامی اسرائیل بدون یک چشمانداز موازی برای همزیستی در منطقه ممکن است خود تخریبی باشد. در این میان، با این حال، هژمونی نظامی اسرائیل تنها به بیثباتی و خشونت بیشتر در منطقه منجر خواهد شد.
رژیم ایرانی دوستان زیادی در میان همسایگان خود ندارد، به جز نیروهایی مانند حزبالله، حوثیها و گروههای شیعه مسلح عراقی. هدفگیری آن نه تنها تأسیسات نظامی ایالات متحده بلکه زیرساختهای غیرنظامی روابط آن را با کشورهای خلیج فارس حتی بیشتر از قبل خصمانه کرده است، با وجود تلاشهای اخیر برای نزدیکی.
بنابراین، این یک استدلال در دفاع از رژیم ایرانی نیست. تاریخ، برای کسانی که به درسهای آن توجه کنند، به ما میآموزد که تغییر رژیم بدون اهداف واضح و یک برنامه مؤثر ممکن است در نهایت به دستیابی به دقیقاً مخالف صلح و رفاه منجر شود.

