شناسایی منافع متفاوت در روابط ایالات متحده و اسرائیل، اولین گام برای تضمین یک شراکت سالم و واقعگرایانه است.
حکمت متعارف در واشنگتن بر این باور است که ایالات متحده و اسرائیل یک منافع استراتژیک مشترک در مقابله با ایران دارند. سیاستمداران در هر دو طرف این موضوع را مانند یک اعتقادنامه تکرار میکنند. اندیشکدهها آن را تقویت میکنند. نهاد دفاعی آن را عملیاتی میکند. اما حکمت متعارف، بهویژه در خاورمیانه، سابقه قابل توجهی در اشتباه بودن دارد و این مورد نیز از این قاعده مستثنی نیست.
بیایید دقیقاً مشخص کنیم که هر طرف واقعاً چه میخواهد، زیرا عدم دقت در سیاست خارجی نه تنها باعث شکستهای فکری میشود بلکه هزینههای خون و ثروت را نیز به همراه دارد.
آنچه اسرائیل میخواهد، حذف—نه مهار، نه محدودیت مذاکرهای—برنامه هستهای ایران و بهطور فزایندهای، تضعیف یا فروپاشی جمهوری اسلامی خود است. برای اسرائیل، این یک محاسبه وجودی است. ایران مسلح به سلاح هستهای، در ذهن استراتژیک اسرائیل، تهدیدی غیرقابل تحمل برای بقای فیزیکیاش به شمار میرود. رهبران اسرائیل این موضوع را بهوضوح و بهطور مکرر بیان کردهاند و دلیلی برای تردید در صداقت آنها وجود ندارد. آنها میخواهند ایالات متحده این جنگ را بهطور کامل، قاطعانه و با هر هزینهای که برای اتمام کار لازم است، انجام دهد.
آنچه ایالات متحده میخواهد—یا بهتر بگوییم، آنچه منافع آمریکایی ایجاب میکند، بهطور متمایز از آنچه سیاستمداران آمریکایی میگویند—بهطور قابل توجهی متواضعتر و بهطور قابل توجهی پیچیدهتر است. واشنگتن میخواهد از دستیابی ایران به سلاح هستهای قابل تحویل جلوگیری کند. میخواهد جریان نفت خلیج فارس را حفظ کند. میخواهد از یک تعهد نظامی بیپایان دیگر در خاورمیانه که موضع بازدارندگی متعارفش را در هند-پاسیفیک تضعیف میکند، اجتناب کند. میخواهد از این که اقتصاد جهانی تحت تأثیر شوک قیمت نفت قرار گیرد که باعث تسریع تکهتکه شدن خود میشود، جلوگیری کند. و اگر ممکن باشد، میخواهد به مدیریت رقابت خود با چین بازگردد—چالش واقعی و تعیینکننده این قرن.
اینها به وضوح اهداف یکسانی نیستند. آنها در جاهایی همپوشانی دارند، اما دقیقاً در جایی که فشار بیشتر است—سؤال این که چقدر باید پیش رفت—از هم جدا میشوند.
تاریخ در اینجا آموزنده است، حتی اگر واشنگتن ترجیح دهد به آن مراجعه نکند. اسرائیل مدتهاست که بر این فرض عمل کرده که نیازهای استراتژیک آن باید، به حق اتحاد و ارزشهای مشترک، به نیازهای استراتژیک آمریکایی تبدیل شود. این ادغام به نفع اسرائیل بوده است. اما به نفع منافع آمریکایی بهطور مبهمتری عمل کرده است.
به یاد بیاورید که در آستانه جنگ عراق در سال 2003، حذف صدام حسین بهطور مشتاقانهای توسط صداهایی که بهطور نزدیک با اولویتهای امنیتی اسرائیل همسو بودند، حمایت میشد. استدلال آن زمان، مانند اکنون، این بود که قدرت آمریکایی برای بازسازی یک نظم منطقهای خصمانه به کار گرفته میشود و منافع امنیتی را تولید میکند که هر دو متحد میتوانند از آن بهرهبرداری کنند. آنچه پس از آن رخ داد، خونریزی دو دههای اعتبار، منابع و توجه استراتژیک آمریکایی بود—و ایران بهطور قابل توجهی تقویت شد بهدلیل حذف رقیب اصلی عرب خود.
درسهایی برای یادگیری وجود داشت. اما عمدتاً یاد گرفته نشد.
class=”MsoNormal”>همچنین سوال مالکیت منطقهای وجود دارد. همسایگی اسرائیل، به وضوح، نگرانی اصلی اسرائیل است. کشورهای خلیج فارس، شام، سایه هستهای بر اورشلیم—اینها مختصات تفکر استراتژیک اسرائیلی هستند، همانطور که باید باشند. در مقابل، منافع آمریکایی جهانی هستند. یک کمپین نظامی که تواناییهای ایران را تضعیف کند اما جنگی منطقهای را شعلهور کند، تنگه هرمز را ببندد، موشکهای حزبالله را به یک آتشسوزی عمومی بکشاند و نیاز به یک گارنیسون آمریکایی به شدت گسترشیافته و نامحدود در خلیج داشته باشد، ممکن است برخی معیارهای موفقیت اسرائیل را برآورده کند در حالی که نمایانگر یک شکست استراتژیک جدی برای ایالات متحده باشد.
عدم تقارن اهمیت دارد. اسرائیل، یک کشور کوچک با محیط تهدید متمرکز، میتواند برای یک نتیجه بهینهسازی کند. ایالات متحده، به عنوان یک قدرت جهانی با تعهداتی از دریای چین جنوبی تا شرق اروپا و حیاط خلوت خود در نیمکره غربی، نمیتواند.
هیچیک از اینها دلیلی برای بیتوجهی آمریکاییها به آرزوهای هستهای ایران نیست. ایران مسلح به سلاح هستهای واقعاً بیثباتکننده خواهد بود و ایالات متحده دلایل مشروعی برای جلوگیری از آن دارد. اما “جلوگیری از سلاحهای هستهای ایران” و “پیگیری اهداف استراتژیک اسرائیل در منطقه” propositions مرتبط هستند، نه یکسان.
حقیقت ناخوشایند که تأسیسات سیاست خارجی واشنگتن به طور خودکار از آن اجتناب میکنند این است: اتحادها نیاز به مدیریت صادقانه منافع متنوع دارند، نه انکار آیینی آنها. وانمود کردن به اینکه منافع آمریکایی و اسرائیلی به طور کامل همراستا هستند، اتحاد را تقویت نمیکند. این امر تصمیمگیری آمریکایی را تحریف میکند، سیاست اسرائیلی را از بررسی مشروع مصون میدارد و در نهایت—زمانی که اختلاف غیرقابل انکار میشود—نوعی سردرگمی استراتژیک ایجاد میکند که جان مردم را به خطر میاندازد.
یک سیاست خارجی جدی آمریکایی باید به وضوح بگوید: “ما از حق اسرائیل برای دفاع از خود حمایت میکنیم، نگرانی آن را درباره توانایی هستهای ایران به اشتراک میگذاریم و بر روی استراتژیای که به نفع هر دو منافع ما باشد، هماهنگ خواهیم شد.” تحقق این هدف به این معنا نیست که ایالات متحده باید به سادگی کنترل تصمیماتی را که عواقبی برای سربازان آمریکایی، مصرفکنندگان آمریکایی و موقعیت آمریکا در جهان دارد، واگذار کند.
این گفتگو با صداقت کافی انجام نشده است. تا زمانی که این اتفاق نیفتد، واشنگتن به تعهداتی که بیشتر تحت تأثیر درک تهدید اورشلیم شکل گرفتهاند، ادامه خواهد داد تا هر ارزیابی منسجم از منافع ملی آمریکایی.

