استراتژی کشور دیگر بر بازدارندگی و دیپلماسی متمرکز نیست، بلکه بر تسلط و تخریب است.
با آغاز جنگ علیه ایران، اسرائیل به وضوح نشان داده است که بر اساس منطقی استراتژیک عمل میکند که بسیار متفاوت از آن چیزی است که مدتهاست راهنمای سیاستگذاری آن بوده است. ایالات متحده ممکن است در جنگ شرکت داشته باشد، اما مقامات آمریکایی توضیحات گیجکنندهای از اهداف خود ارائه دادهاند و تنها در انکار این که وارد یک “جنگ ابدی” شدهاند، ثابتقدم بودهاند. رهبران اسرائیل به مراتب کمتر مبهم بودهاند. به نظر میرسد که آنها به این نتیجه رسیدهاند که در حال حاضر در یک جنگ ابدی هستند و وظیفه آنها نه پایان دادن به آن، بلکه مدیریت آن در شرایط قابل تحمل است.
در واقع، از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، رهبران اسرائیل منطقی استراتژیک را پذیرفتهاند که به شدت از نحوه ترکیب بازدارندگی، تسلط و دیپلماسی در سیاستگذاری اسرائیل فاصله گرفته است. آنچه برخی به عنوان یک واکنش فوری و آسیبدیده به ۷ اکتبر برداشت کردند، در واقع پایدارتر بود. بازدارندگی و دیپلماسی توسط چیزی سختتر تحتالشعاع قرار گرفته است: ترجیح برای تسلط، تخریب و جلوگیری از بهبودی رقبای خود. این تغییر اکنون مجموعهای گسترده از اقدامات نظامی را هدایت میکند که در حال شکلدهی مجدد به منطقه است.
در سه دهه اول، اسرائیل تنها توافقنامههای آتشبس با کشورهای همسایه داشت. هدف از برقراری روابط کامل صلحآمیز با آن کشورها بارز بود، اما این هدف نه از طریق امتیازدهی بلکه با نمایش قدرتی که درگیری نظامی را غیرجذاب میکرد، دنبال میشد (و در دو مورد بارز نه تنها با نمایش قابلیتهای نظامی، بلکه با استفاده قاطع از آنها برای تصرف سرزمین). در سالهای ۱۹۷۹ و ۱۹۹۴، این رویکرد در نهایت منجر به امضای معاهدات صلح و برقراری روابط دیپلماتیک شد، اما تنها با مصر و اردن، و در مورد اول نیاز به بازگشت شبهجزیره سینا داشت.
از دهه ۱۹۶۰ به بعد، چالش آزاردهندهتری از سوی جنبش ملی فلسطینی به وجود آمد—نه به معنای وجودی، بلکه به دلیل توانایی آن در بسیج حمایت در جهان عرب، جلب توجه جهانی و به خطر انداختن جانهای اسرائیلی از طریق حملات به اهداف غیرنظامی. در اینجا نیز، بازدارندگی و دیپلماسی جایگاه خود را داشتند—بازدارندگی، از طریق تهدیدی که حملات انجام شده از خاک عربی پاسخهای سخت و نامتناسب اسرائیلی را به همراه خواهد داشت؛ دیپلماسی، از طریق حمایت آمریکایی و به میزان کمتری اروپایی از اقداماتی که به تدریج به یک کمپین گسترده علیه جنبشهایی که به عنوان تروریستی شناخته میشدند، سختتر شد.
این منطق بازدارندگی—که گاهی به شدت اجرا میشد—علیه برخی کشورها، به ویژه مصر و سوریه، کارساز بود، رژیمهایی که مرزهای خود را عمدتاً آرام نگه میداشتند و به فلسطینیها اجازه نمیدادند که آنچه جنبشهای فلسطینی خود آن را “انقلاب” مینامیدند، از خاک مصر و سوریه پیگیری کنند. در اردن، این منطق تقریباً به شکست انجامید قبل از اینکه موفق شود و به تولید یک جنگ داخلی کوتاهمدت کمک کرد که در آن ارتش اردن جنبشهای فلسطینی را اخراج کرد. در لبنان، در مقابل، این منطق با یک نظم سیاسی شکننده و تنشهای عمیق داخلی برخورد کرد و به تبدیل کشور به یک عرصه طولانیمدت جنگ داخلی و زوال دولت کمک کرد.
پاسخ اسرائیل به آن شکست اشکال مختلفی به خود گرفت، که اغلب شامل اقدام نظامی بود، اما بخش زیادی از آن حول یافتن یا ایجاد یک نهاد قابل بازدارندگی میچرخید. شاید بلندپروازانهترین فرض آریل شارون، وزیر دفاع وقت، در سال ۱۹۸۲ این بود که با حمله به لبنان، رهبری فلسطینی را به اردن براند و اجازه دهد که اردن به یک دولت فلسطینی تبدیل شود تا در نهایت یک آدرس فلسطینی برای بازدارندگی تولید کند—و رهبران آن میتوانستند از فلسطین دور نگه داشته شوند.
تلاشها باعث مرگ دهها هزار نفر شد بدون اینکه پیشبینی شارون مبنی بر اینکه “اگر به اهدافمان پایبند باشیم، این ممکن است آخرین جنگی باشد که در این منطقه میجنگیم” را توجیه کند. در واقع، پیامدها مشکلساز بودند اگر نه به طور وجودی تهدیدآمیز. اشغال بخشهای زیادی از جنوب لبنان توسط اسرائیل تا مه 2000 ادامه داشت؛ رهبری فلسطینی اخراج شد، اما به تونس نه به اردن؛ فلسطینیها در کرانه باختری و غزه در دسامبر 1987 قیامی را آغاز کردند؛ و حزبالله در نهایت به عنوان یک چالش بزرگ در بخشهای وسیعی از لبنان ظاهر شد.
اما اسلو کمی از منطق را بازگرداند، هرچند به شکلی پیچیدهتر. این تنها یک روند صلح نبود؛ بلکه تلاشی بود برای ایجاد یک تشکیلات فلسطینی که بر فلسطینیها حکومت کند، امنیت را با اسرائیل هماهنگ کند و یک حرکت ملی پراکنده را به یک نشانی تبدیل کند که بتوان تحت فشار قرار داد، با آن چانهزنی کرد و آن را مهار کرد. کمپین نظامی اسرائیل در آوریل 1996 در لبنان نیز به دنبال استفاده از جابجایی انبوه و میانجیگری بینالمللی برای القای خودداری بود—نه تنها از حزبالله، بلکه از دولت لبنان و بازیگران خارجی، بهویژه سوریه، با این انتظار که نتیجهای پایدارتر از طریق دیپلماسی به دست آید.
حتی حماس، پس از تصرف غزه در سال 2007، برای مدتهای طولانی کمتر به عنوان یک شریک برای صلح و بیشتر به عنوان نشانی برای دیپلماسی و بازدارندگی مورد توجه قرار گرفت: جنگهای دورهای، آتشبسهای میانجیگری شده توسط مصر، و آتشبسهای مکرر یک وضعیت غمانگیز را به وجود آوردند.
۷ اکتبر اعتماد به آن مدل را شکست. واکنش اسرائیل در غزه تنها به دنبال بازگرداندن بازدارندگی نبود؛ بلکه به سرعت به دنبال چیزی بسیار شدیدتر بود: اطمینان از اینکه دشمن نمیتواند به عنوان یک نیروی حکومتی یا نظامی دوباره ظاهر شود. دیپلماسی منطقهای در حال حاضر جایی ندارد؛ معاهدات صلح باید حفظ شوند، اما ایجاد معاهدات جدید هدف ثانویهای است که باید در روزهای آفتابی دوباره دنبال شود. تنها رابطه با ایالات متحده نیاز به مدیریت دارد.
همین منطق اکنون در مناطق دیگری غیر از غزه نیز به چشم میخورد. در سوریه، اسرائیل فراتر از حفظ آرامش مرز حرکت کرده است: آنها به منطقه غیرنظامی شده در سال 1974 وارد شدهاند، داراییهای نظامی را هدف قرار دادهاند و در سیاستهای داخلی فرقهای سوریه مداخله کردهاند. موضوع دیگر تنها بازدارندگی تهدید سوری نیست. انگیزه عملی به نظر میرسد که اطمینان حاصل کند هیچ نظم سوری که اسرائیل آن را تهدید میداند نمیتواند به طور منسجم در شمال شرق اسرائیل دوباره ظاهر شود.
در ایران و لبنان نیز، هدف عملی به نظر میرسد کمتر شکلدهی به رفتار دشمن باشد و بیشتر تضعیف ظرفیت دشمن، تکهتکه کردن عرصههای خصمانه و جلوگیری از بهبودی باشد. جابجایی انبوهی که در لبنان در سال 1996 مشاهده شد اکنون در مقیاس بسیار مخربتری تکرار میشود—این بار با دولت لبنان و دیپلماسی به عنوان بخشی از تلفات به جای اینکه بخشی از هر راهحلی باشد.
بسیاری از تحلیلها در مورد اقدامات اسرائیل از آن زمان به شخص بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، متمرکز شده است و منطق انتخاباتی او و وسواس طولانیمدتش نسبت به ایران ممکن است واقعاً اهمیت زیادی داشته باشد. اما خود نتانیاهو به شدت در رویکرد قدیمی دخیل بود، بهویژه در تلاش طولانی برای مهار به جای نابودی حماس. تغییر ناگهانی یک تغییر سیاست به اندازه شخصیت است.
این استراتژی ممکن است موفقیتهای واقعی به همراه داشته باشد. اسرائیل توانایی نظامی فوقالعادهای، اطلاعات چشمگیر، آزادی عمل شگفتانگیز و توانایی تحمیل هزینههای شدید بر دشمنانش را نشان داده است. اما این استراتژی به سمت منطقهای اشاره دارد که جنگ هیچ پایانی واضحی ندارد، زیرا جنگ دیگر برای تولید یک ترتیب سیاسی پایدار استفاده نمیشود. بلکه به جای آن، خود ترتیب میشود.

