هشدار صادر شده از سوی ایران—که زیرساختهای آب شیرینکن در سراسر خلیج میتواند هدف قرار گیرد اگر درگیریها تشدید شود—نباید به عنوان افراط بلاغی نادیده گرفته شود. بلکه، این یک سیگنال روشن از این است که منطقه چقدر به یک ساختار خطرناک وابستگی و آسیبپذیری پیش رفته است. آنچه در خطر است تنها زیرساخت نیست، بلکه بقاء کل جمعیتهای شهری در سراسر شورای همکاری خلیج فارس است.
شهرهای عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و کویت بر روی یک خط حیات مهندسی شده وجود دارند. آب شیرینکن در این کشورها یک سیستم مکمل نیست؛ بلکه شرط وجود خود آنهاست. مختل کردن آن به معنای آغاز یک فروپاشی زنجیرهای—از سلامت عمومی، حکومتداری و نظم اجتماعی است. آب، در این زمینه، یک منبع نیست. بلکه زندگی است که توسط سیستمهای مرکزی و آسیبپذیر در سواحل نمایان نگه داشته شده است.
با این حال، این آسیبپذیری تصادف جغرافیایی نیست. این نتیجه انتخابهای سیاسی است.
برای دههها، ایالات متحده به طور نظامی در سراسر خلیج خود را تحکیم کرده است و پایگاهها، ناوگانها و داراییهای استراتژیک را تحت عنوان ثبات و امنیت مستقر کرده است. آنچه ساخته شده، یک ساختار امنیتی بیطرف نیست، بلکه یک نمایش قدرت است که بارها و بارها منطقه را به دورهای تقابل، اجبار و جنگ کشانده است. حضور نیروهای آمریکایی در خلیج این جوامع را از خطر مصون نکرده است؛ بلکه آنها را به عنوان صحنههای احتمالی تلافی تعریف کرده است.
این واقعیتی است که اکنون باید با فوریت با آن مواجه شد. وقتی زیرساختهای نظامی در خاک ملی میزبانی میشوند، تمایز بین اهداف غیرنظامی و استراتژیک شروع به محو شدن میکند. در چنین چشماندازی، حتی سیستمهای حیاتبخش—آب، انرژی، تأمین غذا—دیگر از منطق جنگ مصون نیستند. آنها بخشی از آن میشوند.
هشدار ایران بنابراین یک تهدید جداگانه نیست. این بازتاب یک تغییر وسیعتر به سمت آنچه تنها میتوان به عنوان جنگ بقا توصیف کرد، است، جایی که هدف قرار دادن زیرساختها به منظور تولید فروپاشی سیستماتیک به جای پیروزی در میدان جنگ است. این تغییر در انزوا آغاز نشده است. این تغییر در طول دههها توسط دکترینهای فشار، تحریم و نیروی پیشگیرانه که تعامل ایالات متحده با غرب آسیا را تعریف کردهاند، شکل گرفته است.
این یک اشتباه جدی خواهد بود که ایالات متحده امروز را به عنوان یک بازیگر reluctant که ناگهان از تشدید نگران است، ببیند. آنچه به طور دقیقتری قابل مشاهده است، قدرتی است که با عواقب سیاستهای طولانیمدت خود مواجه است. ساختاری که آنها ساختهاند—از پایگاهها، اتحادها و اهرمهای اجبار—منطقهای ایجاد کرده است که در آن تشدید نمیتواند به راحتی کنترل شود. ترس اکنون مشهود، نه از جنگ خود، بلکه از دست دادن کنترل بر مسیر آن است.
برای کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، این لحظه بیش از دیپلماسی محتاطانه نیاز دارد. این نیاز به یک حسابرسی ساختاری دارد.
ادامه میزبانی پایگاههای نظامی خارجی تحت فرض حفاظت، نادیده گرفتن واقعیتهای در حال تغییر درگیری است. این تأسیسات تنها دشمنان را بازدارنده نمیکنند؛ بلکه آنها را دعوت میکنند. آنها خلیج را درون برنامههای استراتژیک خارجی قرار میدهند که ایمنی جمعیتهای آن را در اولویت قرار نمیدهند. با انجام این کار، آنها سرزمینهای حاکمیتی را به مواضع پیشرفته در درگیریهایی تبدیل میکنند که نه ریشه محلی دارند و نه کنترل محلی.
سوالی که اکنون باید با وضوح و بدون طفره رفتن پرسیده شود، این است که آیا امنیت جمعیتهای خلیج تحت چنین شرایطی میتواند تضمین شود؟
یک بازنگری در سیاست نه تنها مطلوب است؛ بلکه فوری است. از بین بردن تدریجی اما قاطع حضور نظامی خارجی باید در دستور کار منطقهای قرار گیرد، نه به عنوان یک عمل سرکشی، بلکه به عنوان یک تأکید بر بقا. این یک فراخوان برای انزوا نیست، بلکه برای خودمختاری است—یک تأکید بر اینکه چارچوبهای امنیتی باید بر اساس همکاری منطقهای به جای تسلط خارجی بنا شوند.
چنین انتقالی نیازمند شجاعت از سوی رهبریهای خلیج فارس است، بسیاری از آنها که مدتهاست به تضمینهای خارجی وابستهاند. اما هزینه عدم اقدام به طور فزایندهای روشن میشود. تا زمانی که خلیج فارس به عنوان یک پایگاه برای نمایش قدرتهای بزرگ باقی بماند، اساسیترین سیستمهای آن در معرض منطق تلافیجویی خواهند بود.
زیرساختهای آب، به ویژه، نمیتوانند به طور نامحدود در یک محیط نظامی دفاع شوند. تنها با کاهش شرایطی که آنها را به هدف تبدیل میکند، میتوان از آنها محافظت کرد.
این هشدار مرکزی لحظه کنونی است. تهدید به تأسیسات آب شیرینکن تنها یک ریسک نظامی نیست؛ بلکه یک محکومیت سیاسی است. این موضوع نشان میدهد که امنیت منطقه تا چه اندازه به خارج واگذار شده و در این روند، به خطر افتاده است.
اگر خلیج فارس میخواهد از آیندهای که در آن دسترسی به آب خود به یک قربانی رقابتهای ژئوپلیتیکی تبدیل شود، اجتناب کند، باید شروع به جداسازی خود از ساختارهایی کند که چنین سناریویی را قابل تصور کردهاند.
زمان وابستگی متعادل به پایان رسیده است. آنچه در پیش است نیازمند تخیل متفاوتی است—تخیلی که حاکمیت، امنیت انسانی و خودمختاری منطقهای را بالاتر از الزامات قدرتهای خارجی قرار دهد.
در نهایت، انتخاب پیش روی خلیج فارس واضح است. میتواند در سیستمی باقی بماند که خطوط حیاتیاش را آسیبپذیر میکند، یا میتواند فرآیند دشوار بازپسگیری کنترل بر امنیت و آینده خود را آغاز کند.
هشدار صادر شده است. آنچه باقی مانده این است که آیا این هشدار شنیده خواهد شد.

