قدرت، در تئوری، انتخابها را گسترش میدهد. در عمل، میتواند برعکس عمل کند. هرچه یک دولت قویتر شود، بیشتر در معرض خطر گرفتار شدن در ابزارهایی است که به آنها تکیه میکند. هیچجا این پارادوکس بیشتر از رویارویی ایالات متحده با ایران قابل مشاهده نیست—بحرانی که نه قدرت آمریکایی، بلکه محدودیتهای تخیل استراتژیک آن را نمایان میسازد.
تحلیل اخیر ولی نصر در Foreign Affairs (۲۷ مارس ۲۰۲۶) این نکته را با وضوح غیرمعمولی بیان میکند: واشنگتن گزینههای خوبی برای انتخاب ندارد. آنچه باقی مانده، کریدوری باریک از تصمیمات است که هر مسیر هزینههای فزاینده، بازدههای کاهنده و خطرات مداوم عواقب ناخواسته را به همراه دارد.
این تنها یک شکست سیاسی نیست. این نتیجه یک عادت استراتژیک دیرینه است—عادتهایی که فرض میکند فشار در نهایت منجر به تبعیت خواهد شد. از زمان انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، دولتهای متوالی ایالات متحده به یک جعبهابزار آشنا تکیه کردهاند: تحریمها، انزوا، اجبار و دیپلماسی گاه و بیگاه. با این حال، این اقدامات رفتار ایران را تغییر ندادهاند. آنها خود ایران را تغییر دادهاند.
دههها فشار، موضع استراتژیک تهران را تضعیف نکرده است؛ بلکه آن را سختتر کرده است. ایران سازگار شده و از رویارویی متعارف به سمت مدلی از تابآوری نامتقارن حرکت کرده است. این کشور به دنبال پیروزی کامل بر ایالات متحده نیست—هدف غیرممکنی—بلکه چیزی بسیار قابل دستیابیتر: اطمینان از اینکه هر تلاش آمریکایی برای تسلط به شدت پرهزینه شود.
این منطق، بنبست کنونی را تعریف میکند. ایالات متحده برتری نظامی فوقالعادهای دارد، اما نمیتواند آن برتری را به نتایج سیاسی قاطع تبدیل کند. ایران، در مقابل، در فضاهایی عمل میکند که قدرت آمریکایی کمترین اثر را دارد—از طریق شبکههای نیابتی، درهمتنیدگیهای منطقهای و کنترل بر نقاط استراتژیک.
تنگه هرمز واضحترین بیان این عدم تقارن است. این تنها یک آبراه نیست؛ بلکه اهرم فشار است. ایران نیازی به بستن دائمی آن یا شکست نیروهای آمریکایی بهطور مستقیم ندارد. تنها کافی است که به اندازه کافی اختلال ایجاد کند تا بازارهای جهانی را ناپایدار کند، قیمت انرژی را افزایش دهد و واشنگتن را مجبور کند تا با عواقب اقتصادی گستردهتر تشدید مواجه شود. به این ترتیب، آسیبپذیری به استراتژی تبدیل میشود.
با مواجهه با این واقعیت، به نظر میرسد ایالات متحده سه گزینه دارد—هیچیک از آنها قابل اجرا نیست.
تشدید، بهویژه از طریق مداخله نظامی مستقیم، خطر تکرار شکستهای استراتژیک عراق و افغانستان را به همراه دارد. آن جنگها نشان دادند که برتری نظامی تضمینی برای کنترل سیاسی نیست. ایران، با اندازه، زمین و شبکههای منطقهای در هم تنیدهاش، چالشی حتی بزرگتر را ارائه خواهد داد. هر مداخلهای احتمالاً به یک درگیری طولانی و تکهتکه تبدیل خواهد شد که نقطه پایانی واضح ندارد.
دیپلماسی، که اغلب به عنوان گزینه منطقی ارائه میشود، به همان اندازه محدود است. مذاکرات بین واشنگتن و تهران تحت تأثیر بیاعتمادی عمیق و اهداف بنیادی ناسازگار شکل میگیرد. برای ایالات متحده، دیپلماسی وسیلهای برای تحمیل محدودیتهاست—بر توسعه هستهای، بر نفوذ منطقهای. برای ایران، این موضوع به بقا، حاکمیت و امتناع از مذاکره از موضع ضعف مربوط میشود.
سقوط توافقهای قبلی، بهویژه برجام، همچنان سایهای طولانی بر این موضوع میافکند. از دیدگاه تهران، تعامل با واشنگتن به معنای قرار گرفتن در معرض بدون تضمین است. از دیدگاه واشنگتن، سازش به معنای به نظر رسیدن به عنوان یک امتیاز است. نتیجه این است که فرآیند دیپلماتیک ادامه مییابد نه به این دلیل که هر دو طرف به آن باور دارند، بلکه به این دلیل که هیچیک از طرفین نمیتواند عدم آن را تحمل کند.
گزینه سوم—حفظ وضعیت موجود—شاید فریبندهترین باشد. این گزینه از تشدید فوری جلوگیری میکند، اما به قیمت فرسایش بلندمدت. بیثباتی طولانی در خلیج فارس نوساناتی در بازارهای انرژی جهانی ایجاد میکند، زنجیرههای تأمین را مختل میکند و ادراک را تقویت میکند که ایالات متحده دیگر قادر به شکلدهی به نتایج نیست، بلکه تنها میتواند به آنها واکنش نشان دهد. انحراف استراتژیک، به مرور زمان، به افول استراتژیک تبدیل میشود.
این لحظه تنها یک محیط سیاست دشوار را نشان نمیدهد، بلکه یک مشکل ساختاری عمیقتر را نمایان میسازد. ایالات متحده همچنان به مدلی از قدرت تکیه دارد که فرض میکند اجبار میتواند نظم ایجاد کند. اما در یک سیستم بینالمللی که به طور فزایندهای تکهتکه، چندقطبی و مقاوم در برابر تسلط است، اجبار غالباً اثر معکوس تولید میکند—مقاومت، سازگاری و تعادل قوا.
استراتژی ایران این تغییر را منعکس میکند. ناتوان از رقابت به صورت متقارن، این کشور نفوذ خود را از طریق روشهای غیرمستقیم—ائتلافها، بازیگران غیر دولتی و توانایی مختل کردن به جای کنترل—ساخته است. این ابزارها ایالات متحده را به طور متعارف شکست نمیدهند، اما اهداف آن را پیچیده میکنند، درگیریهای آن را طولانیتر میسازند و هزینه هر تصمیم را افزایش میدهند.
در عین حال، این رویارویی نمیتواند صرفاً در قالبهای مادی درک شود. این همچنین یک درگیری روایتهاست—از مشروعیت، عدالت و حافظه تاریخی. ایران خود را در چارچوب یک محور وسیعتر از مقاومت در برابر تسلط خارجی قرار میدهد، چارچوبی که در بسیاری از نقاط جنوب جهانی طنینانداز است.
این روایت در غزه دوباره قوت گرفته است. بحران انسانی جاری، که به طور گستردهای در منطقه به عنوان نتیجه نیروی نامتناسب و حمایت مستمر خارجی دیده میشود، نظارت بر سیاستهای آمریکایی را تشدید کرده است. برای بسیاری از ناظران، رویکرد ایالات متحده به ایران و موضع آن در مورد غزه مسائل جداگانهای نیستند، بلکه ابرازهای مرتبطی از قدرت انتخابی هستند.
این درک اهمیت دارد. این درک شکل میدهد که چگونه اقدامات آمریکایی تفسیر میشوند، چگونه ائتلافها شکل میگیرند و چگونه مشروعیت ساخته یا تخریب میشود. در عصری که اطلاعات به سرعت و به طور جهانی در حال گردش است، تصاویر از غزه بیشتر از آنکه رنج را مستند کنند—زمین اخلاقی ژئوپلیتیک را دوباره تعریف میکنند.
ایران، با وجود محدودیتهایش، خود را در این زمین قرار داده است. همراستایی به لحاظ بیانی و استراتژیک با علت فلسطینی، اهمیت آن را فراتر از قابلیتهای فوریاش افزایش میدهد. اینکه آیا این همراستایی به نفوذ قاطع تبدیل میشود یا نه، ثانوی است. آنچه اهمیت دارد، درکی است که ایجاد میکند—درکی که ادعاهای آمریکایی را به لحاظ اخلاقی پیچیده میکند.
همانطور که اندیشمندانی مانند کارن آرمسترانگ استدلال کردهاند، درگیریهای مدرن غالباً شدت اخلاقیای به خود میگیرند که فضای کمی برای سازش باقی میگذارد. زمانی که مواضع سیاسی به صورت مطلق—عدالت در برابر بیعدالتی، مقاومت در برابر تسلط—قالببندی میشوند، مذاکره نه تنها دشوار بلکه مشکوک میشود. واگذاری به عنوان تسلیم دوباره تفسیر میشود.
این تله عمیقتری است که ایالات متحده اکنون در آن قرار دارد. این تنها مسأله مواجهه با یک رقیب استراتژیک نیست، بلکه همگرایی محدودیتهای ساختاری و منازعه اخلاقی است. قدرت نظامی، در این زمینه، به ابزاری کند تبدیل میشود—قادر به تخریب، اما ناتوان از حل و فصل.
پیامدها فراتر از ایران گسترش مییابند. آنها به یک تحول وسیعتر در سیاست جهانی اشاره میکنند، جایی که سلسلهمراتبهای سنتی قدرت به طور فزایندهای ناپایدار هستند. تسلط دیگر تضمینکننده تبعیت نیست. برتری دیگر کنترل را تضمین نمیکند. و مداخله دیگر نظم تولید نمیکند.
بنابراین، آنچه مورد نیاز است، نه یک تاکتیک جدید، بلکه بازاندیشی در خود استراتژی است. این به معنای حرکت فراتر از منطق دوتایی تشدید و مهار به سمت یک رویکرد انعطافپذیرتر و سازگارتر است که هم محدودیتها و هم قابلیتها را به رسمیت میشناسد.
آیا واشنگتن مایل—یا قادر—به انجام چنین تغییری است، هنوز مشخص نیست. عادات استراتژیک، زمانی که ریشهدار شوند، دشوار است که رها شوند. با این حال، هزینههای حفظ آنها به طور فزایندهای روشن میشود.
ایالات متحده با یک رقیب مواجه نیست که نتواند شکست دهد. این کشور با واقعیتی مواجه است که نمیتواند به راحتی کنترل کند.
و این یک مشکل بسیار خطرناکتر است.

