یک نوار باریک آب، که در تنگترین نقطهاش بهسختی ۳۳ کیلومتر عرض دارد، بار دیگر شکنندگی نظم جهانی را نمایان کرده است. تنگه هرمز، که حدود ۲۰ درصد از عرضه نفت جهان از آن عبور میکند، کمتر به یک کریدور تجاری و بیشتر به یک صحنه تناقض استراتژیک تبدیل شده است. آنچه در آوریل ۲۰۲۶ رخ داده است، تنها یک ایستادگی دریایی بین واشنگتن و تهران نیست. این موضوع عمیقتر و نگرانکنندهتر است: یک بحران اعتبار در دیپلماسی آمریکایی که اکنون در حال بازتعریف همپیمانیهای جهانی به شیوههایی است که به آسانی قابل بازگشت نخواهد بود.
تصمیم ایالات متحده برای اعمال یک محاصره دریایی گسترده بر بنادر ایران—که شامل تمام کشتیها بدون توجه به پرچم یا بار آنها میشود—نقطه عطفی عمیق از نقش طولانیمدت آن به عنوان ضامن دریاهای آزاد است. زبان «آزادی ناوبری» در کنار واقعیت مداخله اجباری به راحتی جا نمیگیرد. برای بسیاری از ناظران در شمال و جنوب جهانی، این دوگانگی تنها یک تناقض نیست؛ بلکه خورنده است. این موضوع نشاندهنده تمایل به بازتعریف هنجارهای بینالمللی است زمانی که راحتی استراتژیک آن را ایجاب کند و در نتیجه، خود قواعد مبتنی بر نظم را که واشنگتن مدتها از آن حمایت کرده است، تهی میکند.
واکنش ایران—تأکید بر «مدیریت دقیق» بر هرمز و بهطور مؤثر دوباره مسدود کردن تنگه—قابل پیشبینی بود، اما به هیچ وجه کماهمیت نیست. تهران با استفاده از جغرافیا به دقت بیرحمانه نشان داده است که چگونه ابزارهای نامتقارن میتوانند حتی برتری دریایی قاطع را خنثی کنند. بازگشت تانکرها در میانه مسیر، کشتیها در حال انتظار و افزایش حق بیمهها همه به یک سیستم تحت فشار شدید اشاره دارند.
حداقل دوازده تانکر در پیآمد فوری این بحران مسیر خود را تغییر دادند، در حالی که قیمتهای نفت از کاهش به افزایشهای مجدد بالای ۹۵ دلار در هر بشکه نوسان کرد و به سمت ۱۰۰ دلار پیش رفت. صندوق بینالمللی پول قبلاً از رکود جهانی قریبالوقوع در صورت ادامه اختلال هشدار داده است.
با این حال، لرزشهای اقتصادی، هرچند شدید، تنها بخشی از داستان را روایت میکنند. تغییر عمیقتر در ادراک نهفته است—بهویژه، فرسایش اعتماد به قابلیت اطمینان آمریکایی. این فرسایش انباشته شده است و بر اساس دههها مداخلات مورد مناقشه، توافقهای رها شده و پایبندی انتخابی به هنجارها شکل گرفته است.
بحران کنونی این روایت را به یک مخاطب جهانی تقویت کرده است. تضاد واضح است: آتشبس که بهطور جزئی هرمز را دوباره باز میکند، که بهدنبال آن در عرض چند ساعت اعلام میشود که محاصره ایالات متحده «بهطور کامل باقی خواهد ماند». سیاستگذاران در جاکارتا، پرتوریا، برازیلیا و دهلی نو ممکن است نگرانیهایی با چنین توالی داشته باشند. ضمانتها چه ارزشی دارند اگر به این آسانی میتوان آنها را رد کرد؟ اگر قوانین میتوانند در یک صحنه شکسته شوند، چرا در صحنهای دیگر نه؟
در این خلأ اعتماد است که مراکز قدرت جایگزین به تازگی قدرت بیشتری پیدا میکنند. چین بهویژه با چابکی محاسبهشدهای حرکت کرده است. با میانجیگری در توافقهای محدود آتشبس و تسریع در شراکتهای انرژی در آسیای مرکزی، پکن خود را نه تنها بهعنوان یک بهرهبردار از اختلالات، بلکه بهعنوان معمار تابآوری معرفی کرده است. گزارشها درباره توافقهای گسترشیافته خط لوله با ترکمنستان، استراتژی وسیعتری را زیر سؤال میبرد: کاهش وابستگی به نقاط تنگه دریایی و بهتبع آن، کاهش وابستگی به ساختارهای امنیتی تحت سلطه ایالات متحده. بهطور همزمان، وضع عوارض ترانزیت بهصورت یوان چینی از سوی ایران، چالشی غیرقابل انکار برای برتری دلار در تجارت جهانی انرژی را نشان میدهد.
روسیه نیز بهطور خاموشی بهرهبرداری کرده است. افزایش قیمت نفت درآمدها را تقویت کرده و حواسپرتی استراتژیک در واشنگتن فضایی برای نفوذ عمیقتر در خاورمیانه ایجاد کرده است. همگرایی فرصتطلبی روسیه و عملگرایی چین بهطور رسمی به یک اتحاد تبدیل نشده است، اما کشش گرانشی آن بهطور فزایندهای مشهود است. برای بسیاری از کشورها در جنوب جهانی، این محور نوظهور نه تنها همراستایی ایدئولوژیک بلکه انعطافپذیری معاملاتی را ارائه میدهد—یک جایگزین برای آنچه بهعنوان ایالات متحدهای بهطور فزاینده غیرقابل پیشبینی درک میشود.
پاسخ چین تنها فرصتطلبی نیست؛ بلکه ساخت نهادها بهطور پنهانی است، ایجاد سیستمهای موازی در لحظات تردید سیستمی. در مقابل، روسیه ابهام را به استراتژی تبدیل میکند و نفوذ را نه از طریق وضوح، بلکه از طریق پرورش دقیق عدم قطعیت گسترش میدهد.
این به معنای رها کردن کامل نظم تحت رهبری غرب نیست. بلکه، این یک غریزه هجینگ را منعکس میکند. عدم تمایل هند به همراستایی قاطع، درخواستهای برزیل برای گفتوگو و تأکید آفریقای جنوبی بر میانجیگری چندجانبه همه به یک تنظیم مجدد اشاره دارد تا یک شکاف. جنبش عدمپیوستگی، که زمانی یادگاری از ژئوپولیتیک جنگ سرد بود، بهنظر میرسد در یک چشمانداز چندقطبی که کمتر با انتخابهای دوتایی و بیشتر با موقعیتهای سیال تعریف میشود، بهدنبال اهمیت جدیدی باشد.
برای قدرتهای میانه، که امنیت آنها کمتر بر اساس اجبار و بیشتر بر اساس پیشبینیپذیری است، فرسایش اعتماد نه فلسفی بلکه ساختاری است. در چنین محیطی، هجینگ نه نافرمانی بلکه طراحی است، یک تنظیم مجدد آرام برای بقا در سیستمی که دیگر به قطعیت متکی نیست.
در شمال جهانی، پیامدها بهطور یکسان نگرانکننده است. شرکای اروپایی، که در حال حاضر با ناامنی انرژی دست و پنجه نرم میکنند، اکنون با واقعیت ناخوشایند مواجه هستند که اقدامات آمریکایی ممکن است به جای کاهش ریسک سیستمیک، آن را تشدید کند. تناقض بین بلاغت هنجاری و رفتار عملی نادیده گرفته نشده است. تحلیلگران در مرکز سیاستگذاری اروپا، لحظه کنونی را بهعنوان نماد «محدودیتهای قدرت آمریکایی» توصیف کردهاند و اشاره کردهاند که برتری نظامی دیگر نتایج استراتژیک را تضمین نمیکند. توانایی تخریب با توانایی تثبیت مترادف نیست.
ابعاد انسانی نیز وجود دارد که در برابر انتزاع مقاومت میکند. از اواخر فوریه، بیش از ۱,۹۰۰ مرگ و ۲۰,۰۰۰ مجروح در ایران گزارش شده است، همراه با حوادث عمیقاً نگرانکنندهای مانند حمله به یک مدرسه که بیش از ۱۷۵ کودک را کشت. این ارقام تنها گزارشها را پر نمیکنند؛ بلکه روایتها را شکل میدهند، نگرشها را سخت میکنند و فضای سیاسی برای سازش را تنگ میکنند. در چنین محیطی، دیپلماسی نه تنها دشوار بلکه از نظر سیاسی خطرناک میشود.
والدینی که در جستجوی فرزندان خود در خرابههای یک حمله به مدرسه هستند، به مسائل مربوط به نقاط تنگه دریایی یا دکترین دریایی فکر نمیکنند.
آنچه از بحران هرمز بهدست میآید، تنها یک رقابت بر سر یک نقطه تنگه دریایی نیست، بلکه یک حسابرسی وسیعتر با ماهیت قدرت در قرن بیست و یکم است. جغرافیا دوباره برتری خود را به اثبات رسانده است، همانطور که نظریهپردازانی از ماهان تا مککیندر یکبار استدلال کردند، اما اکنون با روایتهای مشروعیت و اعتماد درهم آمیخته است.
مقامات جهانی، از دفاتر اجرایی در واشنگتن و بروکسل تا اتاقهای مشورتی در دهلی نو، برازیلیا، آدیس آبابا و تالارهای طنینانداز سازمان ملل، اکنون زنگ خطر خاموشی را به صدا درآوردهاند. قدرت، زمانی که بدون انسجام اعمال میشود، از درون شروع به فرسایش میکند؛ نه تنها مشروعیت خود را از دست میدهد بلکه جاذبه قانعکنندهاش را نیز از دست میدهد. زبان نظم، که بهطور مکرر در قطعنامهها و بیانیهها به کار میرود، زمانی که بهطور نابرابر اعمال میشود و برای منافع فوری شکل میگیرد، توخالی به نظر میرسد.
در نیویورک، جایی که شورای امنیت سازمان ملل برای تثبیت امنیت جمعی طراحی شده است، فلج و اجرای گزینشی اکنون خطر دارد که چیزی بسیار خطرناکتر را علامت دهد: اینکه قوانین دیگر قوانین نیستند، بلکه ابزارهایی هستند. برای قدرتهای کوچک و متوسط، این یک نگرانی فلسفی انتزاعی نیست—این یک محاسبه وجودی است. زمانی که پیشبینیپذیری از بین میرود، هجینگ استراتژیک به غریزه تبدیل میشود. تنوع آرام در اتحادها، ترتیبات ارزی و شراکتهای امنیتی دیگر رفتارهای فرصتطلبانه نیست؛ بلکه بیمهای در برابر ناپایداری است. یک نظم مبتنی بر قوانین نمیتواند دوام بیاورد اگر قوانین آن به امتیازاتی شبیه شوند.
برای میلیونها نفر در خاورمیانه، بحران هرمز یک رقابت انتزاعی قدرت نیست، بلکه یک واقعیت زنده است که در آن ثبات بارها و بارها قربانی محاسبات استراتژیک دور میشود. این احساس در ترس خاموش از عدم قطعیت وجود دارد، جایی که هر تشدید احساس میکند که امنیت منطقهای بهطور دائمی در دستان دیگران قابل مذاکره است.
در سراسر جنوب جهانی و بهطور فزایندهای در بخشهایی از شمال جهانی، یک بازتنظیم ظریف اما عمیق در حال انجام است. اعتماد، که یکبار فرسوده شده است، بهطور دراماتیک سقوط نمیکند—بلکه بهطور تقریباً نامحسوس از نهادها، توافقها و تضمینهایی که یکبار همکاری جهانی را ساختار میدادند، تخلیه میشود. سازمانهای چندجانبه این را در تغییر لحن مذاکرات حس میکنند؛ بانکهای توسعه این را در تغییر جهت سرمایه مشاهده میکنند؛ بلوکهای منطقهای این را در تمایل فزاینده به عدم پیوند آیندهها به یک ضامن واحد احساس میکنند.
این نه یک شورش است و نه یک گسست دراماتیک—بلکه چیزی آرامتر، پایدارتر و شاید با پیامدهای بیشتر: توزیع مجدد اعتماد. در آن چشمانداز نوظهور، نفوذ کمتر به کسانی تعلق خواهد داشت که میتوانند قدرت را به نمایش بگذارند و بیشتر به کسانی که میتوانند اعتبار را حفظ کنند.
تنگه هرمز ممکن است در نهایت دوباره باز شود، همانطور که پس از بحرانهای قبلی باز شده است. نفت جریان خواهد یافت، بازارها تثبیت خواهند شد و بیانیههای دیپلماتیک از کاهش تنش صحبت خواهند کرد. با این حال، آسیبهای reputational باقی خواهد ماند، در پایتختها پراکنده و در محاسبات استراتژیک گنجانده شده است. از این نظر، پایدارترین پیامد این دوره ممکن است نه در بشکههای نفت یا دلارهای تجارت اندازهگیری شود، بلکه در بازچینی آرام و تدریجی جهانی که دیگر از جایگاه خود مطمئن نیست—یا به چه کسی میتواند تکیه کند.

