گفتمان دوبارهظهور یافته در مورد فدرالیسم در لبنان یک زخم ملی پیچیده و عمیق را به عنوان یک معما اداری ساده میبیند. در حالی که حامیان فدرالیسم در لبنان آن را به عنوان یک راهحل منطقی و بالینی برای فلج نهادی معرفی میکنند،
واقعیت موجود این ساختار را به فدرالیسم قومی قبیلهای خالص تبدیل میکند. فشار برای فدرالیسم در لبنان در دورهای از آشفتگیهای شدید منطقهای، مداخله خارجی را دعوت میکند و خطر تبدیل مرزهای داخلی به خطوط گسل فعال را به همراه دارد.
همزیستی واقعی نمیتواند با عقبنشینی به محلههای جداگانه مهندسی شود، و این امر فدرالیسم در لبنان را به یک میانبر خطرناک تبدیل میکند که از خستگی و ناامیدی ناشی شده است، نه از ساختن دولتی پایدار.
فکوس رسانههای شرکتی و فدرالیسم در لبنان
یک شوخی قدیمی بین من و بهترین دوستم وجود دارد. او این را به طور سبک میگوید، به طوری که کسی چیزی را میگوید تا از گفتن چیز دیگری اجتناب کند: “به من قول بده… اگر روزی لبنان تقسیم شد، به من کمک میکنی که به سمت تو بیایم.
” ح. مسلمان است و وقتی میگوید “سمت من”، منظورش سمت مسیحی است، نه به دلیل هرگونه تغییر ناگهانی در اعتقادات مذهبی، خدا نکند، بلکه به این دلیل که او دوست دارد لیوانش پر باشد، گوشتش حرام باشد، زنانش آزاد باشند، شبهایش پر سر و صدا باشد و تمام کلیشههای دیگری که به طرز عجیبی در فولکلور فرقهای ما به عنوان “ارزشهای مسیحی لبنانی” شناخته شدهاند. هر بار که این شوخی مطرح میشود، میخندیم. البته میخندیم. چه کار دیگری میتوان کرد وقتی تنها راه تحمل یک زخم این است که وانمود کنیم شوخی است؟
اما این شوخی شوخی نیست. این یک پیشبینی است که به شکل طنز درآمده است. زیرا لبنان قبلاً یک بار تقسیم شده است، نه روی کاغذ یا نقشهها، بلکه در خون، در ایست بازرسیها، در مرزهای نامرئی که بوی ترس و باروت میدادند. در طول جنگ داخلی، کشور نیازی به یک قانون اساسی برای تکهتکه شدن نداشت.
میلیسها نقشههای خود را ترسیم کردند و “کانتونها” را ایجاد کردند که هر جامعهای خود را به طور غالباً خشن و وسواسی اداره میکرد، مانند بدنی که به اعضای خود حمله میکند. و اکنون، در حالی که منطقه دوباره دچار آشفتگی میشود، در حالی که جنگ خیالات را سریعتر از آنکه مرزها را دوباره ترسیم کند، دوباره ترسیم میکند، در حالی که تسلیحات غاصب حزبالله، دستاندازیهای ایران، مانتراهای امنیتی اسرائیل، راهحلهای میانجیگری شده آمریکا و بلاغت تبدار یک “خاورمیانه جدید” لبنان را دوباره به اتاق عمل ژئوپلیتیکی میکشانند، گفتمان قدیمی دوباره بازمیگردد، همانطور که همیشه زمانی که این کشور به اندازه کافی شکننده به نظر میرسد که بتوان آن را کالبدشکافی کرد: فدرالیسم. یا خویشاوندان آن: تمرکززدایی، کنفدراسیون، تقسیم.
کلماتی که وانمود میکنند فنی، اداری و منطقی هستند. کلماتی که هیچ چیز جز بیگناهی نیستند. این کلمات در سالنهای سیاسی، در بحثهای دیاسپورا، در پستهای رسانههای اجتماعی، در اندیشکدههای پیچیده، در اتاقهای نشیمن ترسیده دوباره ظاهر میشوند، با هر اردوگاه که ناامیدی، خیال یا تهدید خود را بر آنها میافکند. زیرا ما در واقع در مورد چه چیزی صحبت میکنیم؟ در تئوری، فدرالیسم گناهی نیست. این یک ساختار است.
سوئیس با آن زندگی میکند. آلمان از آن تنفس میکند. در خالصترین شکل خود، این یک پیمان است: وحدت بدون یکنواختی. اما لبنان زبان تئوری را صحبت نمیکند. لبنان همه چیز را به فرقه ترجمه میکند. در اینجا، فدرالیسم به عنوان کارایی اداری تصور نمیشود. بلکه به عنوان فدرالیسم قومی تصور میشود، سیستمی که در آن قلمروها با هویتهای مذهبی یا اجتماعی مطابقت دارند. نه مناطق، بلکه قبایل. نه حکومت، بلکه تعلقات اولیه.
نظرات غربی و چرخه فدرالیسم در لبنان
حامیان فدرالیسم امروز زبان نجات را صحبت میکنند: حاکمیت، بیطرفی، فرار از فلج، از فساد، از چنگال خفهکننده یک سیستم متمرکز که به طرز چشمگیری شکست خورده است. و بیایید صادق باشیم: روی کاغذ، این میتواند تقریباً منطقی به نظر برسد. حتی وسوسهانگیز. شاید همه ما، در یک زمان یا زمانهای دیگر، در یک لحظه خستگی، ترس یا تهوع سیاسی، به این کشور نگاه کردهایم و فکر کردهایم: شاید این تنها راه باقیمانده باشد. شاید طلاق کمتر از این نزدیکی روزانه اجباری آسیب بزند. شاید خودمختاری صادقانهتر از کمدی ناپسند وحدتی باشد که همچنان به اجرا در میآوریم.
و آنها کاملاً اشتباه نیستند. سیستم کنونی، این هیولای ناکارآمد که به آن تقسیم قدرت مذهبی میگویند، نه تنها نتوانسته ما را محافظت کند؛ بلکه هنر تقسیم ما را در حالی که وانمود میکند ما را متحد کرده است، به کمال رسانده است. این سیستم فرقهگرایی را به جای غلبه بر آن نهادینه کرده و شهروندی را به هویت مذهبی و دموکراسی را به سلاحی برای فلج تبدیل کرده است. بنابراین بله، وسوسه را درک میکنیم. بگوییم: بس است. بگذارید هر کس خود را اداره کند. بگذارید برای بقا جدا شویم.
اما دقیقاً به چه چیزی جدا شویم؟ اینجاست که رویا شروع به پوسیدن میکند. زیرا فدرالیسم در لبنان به ندرت درباره حکومت بهتر است. این جایی است که فرقه با تیغ جراحی ملاقات میکند، جایی که ترس شروع به تصور تجزیه به عنوان معماری میکند: ترس از دیگری، ترس از تسلط، ترس از ناپدید شدن. و ترس یک برنامهریز شهری وحشتناک است.
ثبات دوحزبی و فدرالیسم تاریخی در لبنان
این مناطق چگونه خواهند بود؟ منظم، هماهنگ، با مرزهای مرتب؟ یا اینکه شبیه جغرافیای زشت سالهای جنگ خواهند بود، جایی که انکلاوها هرگز سالم نبودند، جایی که هر “طرف” دیگری را مانند یک راز دفنشده در خود داشت، مانند انتقام آیندهای که در حال یادگیری مسیرش بود؟ لبنان پازلی نیست که قطعات آن بهراحتی جدا شوند. این یک زخم است. خونریزی میکند. هر تلاشی برای تقسیم آن نه تسکین، نه حلوفصل، نه امنیت، بلکه اقلیتهای جدید در میان اکثریتهای جدید، خطوط جدید، نارضایتیهای جدید، و تبعیدهای جدید در درون میهن تولید خواهد کرد. و تاریخ در اینجا بیرحم است: هنگامی که تقسیم را مشروعیت میبخشید، در یک نقطه متوقف نمیشوید.
مدل سوئیس اغلب در کشور ما مانند یک طلسم مطرح میشود، گویی که میتوان نه تنها یک سیستم، بلکه یک فرهنگ را وارد کرد. اما سوئیس بهخاطر تقسیم شدن فدرال نشد. آن پس از یادگیری همزیستی فدرال شد. لبنان میخواهد این روند را معکوس کند: تقسیم شود تا همزیستی را یاد بگیرد. این مهندسی نیست. این ناامیدی است. فدرالیسم در جایی کار میکند که توافق مشترکی بر سر خود دولت وجود داشته باشد. لبنان هنوز در توافق بر سر چیزی بسیار بنیادیتر مشکل دارد: آیا حتی همان کشور را میخواهیم؟
آیا این امکانپذیر است؟ از نظر فنی، بله. هر چیزی در جایی که غیرممکنها روزانه اتفاق میافتند، امکانپذیر است. از نظر سیاسی، تقریباً غیرممکن است بدون خشونت. زیرا هر پروژه فدرالی در اینجا بلافاصله وحشت وجودی را در دیگران برمیانگیزد. این نه بهعنوان اصلاح، بلکه بهعنوان پیشدرآمدی برای نزاع درک میشود. و در منطقهای که مرزها هرگز بیگناه نیستند، هر بازتعریف نه تنها درگیری داخلی، بلکه تمایلات خارجی را نیز دعوت میکند. لبنان برای تکهتکه شدن بهطور خودمختار بسیار کوچک است و برای تکهتکه شدن بهطور ایمن بسیار در معرض خطر است.
واقعیتهای استراتژیک که فدرالیسم را در لبنان تداوم میبخشند
آیا در افق است؟ نه بهطور رسمی. هنوز نه. اما ایدهها برای وجود نیاز به قانونی بودن ندارند. آنها در نجواها، در شوخیها بین دوستانی که تظاهر میکنند نمیترسند، در حال گردش هستند. و شاید این خطرناکترین مرحله باشد: زمانی که یک تابو دیگر غیرقابل تصور نیست و قابل بحث میشود.
و گویی که جنونهای خودمان کافی نیست، همه اینها اکنون زیر یک گفتمان دیگر در حال unfolding است، گفتمانی که از خارج وارد شده و با آن سهولت ترسناک که قدرتهای بزرگ برای سرنوشت کشورهای کوچک محفوظ میدارند، تکرار میشود: گفتمان “خاورمیانه جدید.” هر بار که این را میشنوم، هر بار که صدای آمریکاییها و اسرائیلیها را میشنوم که درباره بازسازی منطقه، ترتیبات امنیتی، فرصتها، و آینده صحبت میکنند،
I cannot help asking the most primitive and most necessary question: new for whom, and at whose expense? Because people here are not stupid. When they hear such language, many do not imagine recovery. They imagine subtraction. They imagine chunks of this country being cut off, trimmed, neutralized, domesticated, turned into a more convenient geography for other people’s interests. What kind of “new Middle East”, exactly? The kind that is created by amputating whatever disturbs the regional design? By redrawing the wound and calling it stability? By shrinking the country into something tidier, more obedient, more legible to those who have never loved it enough to understand its terrible, beautiful, indivisible complexity?
Sometimes, I find myself thinking something even more brutal: that if division is truly inevitable, truly tragic, truly beyond repair, then let it at least be drawn not between sects, but between visions. Not between Christian and Muslim, Shiite and Sunni, this region and that one, but between those who still want a state and those who insist on remaining a militia inhabited by the logic of permanent war and governed by loyalties that come from elsewhere. Between those who believe a country should belong to its citizens, and those who keep offering it, body and future, to armed theology, to foreign patrons, to the necrophiliac cult of “resistance” as an eternal excuse for never becoming a nation.
And then there is something else, something that makes even this imagined “division by vision” tremble in my hands. Because every time I hear despicable comments about “sending the Shias of Lebanon to Iraq,” I feel a surge of anger so physical it almost frightens me.
Not only because of the vulgarity, the ignorance, the obscene ease with which people exile others from their own land, but because I know that whatever the brainwashing, whatever the frustration, whatever the propaganda that has tied part of this community to Iran, these people are Lebanese. I know this not as a slogan, but as a memory of soil. We come from the same South. I know what that land does to those who belong to it.
I know how it holds them, how they hold it back, stubbornly, viscerally, as one holds on to a pulse. So perhaps the question is not how to save ourselves by amputating them, but how to save them from what made them this way. Because a country that begins to think of its own people as disposable has already begun to die, slowly, methodically, like a body that mistakes self-mutilation for survival.
یک شوخی قدیمی بین من و بهترین دوستم وجود دارد. یا بهتر بگویم، قبلاً وجود داشت. اچ. وقتی آن را میگوید میخندد. من هم قبلاً میخندیدم. اما اکنون چیزی در من در برابر خنده مقاومت میکند. زیرا میدانم که اگر آن روز واقعاً بیفتد، اگر کشور واقعاً به کابوس آشنایش تقسیم شود، نخواهم دانست که کدام طرف متعلق به من است. و او هم نخواهد دانست.

