اگر شما یک آمریکایی هستید، رئیسجمهور به شما خواهد گفت که تعرفهها راهی به سوی ثروت هستند. اگر در هر جای دیگری باشید – چه دوست و چه دشمن – رفتار او واقعیت متفاوتی را منعکس میکند: آنها سلاح انتخابی او هستند. تجارت با ایران؟ تعرفهها. توافق انرژی با روسیه؟ تعرفهها. نمیتوانید فنتانیل را قبل از رسیدن به خاک آمریکا متوقف کنید؟ تعرفهها. از ایده گرینلند آمریکایی خوشتان نمیآید؟ تعرفهها.
این به طور طبیعی سوالی را مطرح میکند: اگر تعرفهها واقعاً یک راهحل جادویی برای رفاه بودند، چرا آمریکا برای دههها یک اقتصاد بسته نداشته است – نه تنها به عنوان واکنشی به کینههای کاخ سفید، بلکه به عنوان سنگ بنای یک استراتژی اقتصادی بلندمدت؟
از کارخانهها به خدمات
واقعیت این است که از طریق تغییرات ساختاری اقتصادی که دههها به طول انجامیده، آمریکا مشاغل کارخانهای عادی را با اشتغال در خدمات و فناوریهای پیشرفته جایگزین کرده است و اجازه داده است که مشاغل با بهرهوری پایین به کشورهای با درآمد پایینتر منتقل شوند، جایی که هزینههای نیروی کار با ارزشی که هر کارگر اضافه میکند متناسب است – دستمزدها در چین حدود یک پنجم دستمزدهای آمریکا و در هند کمتر از یک بیستم هستند.
این به عنوان یک پیروزی برای شرکتهای آمریکایی دیده میشد، که میتوانستند محصولات را در خانه طراحی و مفهومی کنند و آنها را در خارج تولید کنند تا هزینهها را پایین نگه دارند و قیمتها را رقابتی کنند. اکنون، هزینه مربوط به جابجایی نیروی کار برای بازسازی آمریکا در دهه 1950 – زمانی که تولید صنعتی 21-25% از تولید ناخالص داخلی را تشکیل میداد، در مقایسه با 10% امروز – میتواند شگفتانگیز باشد.
به جای دنبال کردن یک سراب نوستالژیک – که احتمالاً بیشتر از آنچه ایجاد میکند، شغلها را از بین میبرد – کاهش تولید باید در کنار گسترش سریع بخش خدمات خوانده شود، که اکنون حدود 80% از تولید ناخالص داخلی را نمایندگی میکند و تقریباً 80% از کارگران در آمریکا را استخدام میکند. علاوه بر این، آمریکا هنوز در صادرات خدمات به جهان در جایگاه اول قرار دارد.
اما وضعیت فزاینده کسری تجاری آمریکا چه میشود، که با وجود مازاد 30.1 میلیارد دلاری در خدمات، کسری 86.9 میلیارد دلاری در تجارت کالاها را نشان میدهد (30 ژانویه 2026)؟ این تراز منفی – که نشاندهنده واردات بیشتر از صادرات است – ممکن است در ظاهر مشکلساز به نظر برسد، اما واقعیتهای ساختاری در نحوه ارتباط آمریکا با اقتصاد جهانی را منعکس میکند.
منطق کسری تجاری
نخست، آمریکاییها — که حدود ۳۴٪ از ثروت جهانی را در اختیار دارند — نسبت به سایر نقاط جهان ثروتمند هستند و بیشتر احتمال دارد که مصرفکننده باشند تا تولیدکنندههای کمهزینه. رشد قوی آمریکا در چند دهه گذشته [۸] به معنای درآمدهای بالاتر بوده است که به تقاضای بیشتر برای واردات تبدیل شده و کسری را تشدید کرده است. دوم، وضعیت دلار به عنوان ارز ذخیره انتخابی به معنای تقاضای قوی برای آن است که صادرات آمریکایی به دلار را برای خریداران خارجی گران میکند در حالی که واردات را ارزان میسازد. سوم، با وجود اینکه آمریکا در نوآوریهای فناوری پیشرفته پیشرو است، شبکههای تولید جهانی به این معناست که آمریکا باید مواد خام و کالاهای واسطهای حیاتی را وارد کند تا آنها را به محصولات نهایی و فناوری پیشرفته تبدیل کند.
ممکن است که رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، واقعاً دلایل ساختاری پشت کسری تجاری را درک کند و صرفاً از روایت “رفاه ناشی از تعرفه” به عنوان پوششی داخلی برای تصاحب آنچه میتواند — مواد معدنی، انرژی، سرزمین یا نفوذ — استفاده کند. با این حال، ساختار اقتصاد جهانی در یک دوره چهار ساله ریاستجمهوری قابل تغییر نیست — مگر به ضرر خود آمریکا.
آنچه به عنوان نتیجه تهدیدهای او رخ داده، repositioning بسیاری از مهمترین شرکای تجاری آمریکا است. کانادا به چین نزدیکتر شده و به یک “شراکت استراتژیک” وارد شده است. اتحادیه اروپا و هند به توافقی وارد شدهاند که به آن “مادر تمام توافقها” گفته میشود. شراکت اقتصادی جامع منطقهای (RCEP)، بلوکی که تشکیل آن به واسطه خروج ترامپ از شراکت ترانسپاسیفیک (TPP) در دوره اولش تسریع شد، اخیراً به عنوان عمیقتر شدن دیده شده است. شراکت اقتصادی جامع منطقهای (RCEP) و توافق جامع و پیشرفته برای شراکت ترانسپاسیفیک (CPTPP)، هر دو دارای درخواستهای زیادی هستند، زیرا کشورهای نگران به دنبال محافظت در برابر آمریکا غیرقابل پیشبینی هستند.
این تغییر آنقدر بارز است که اقتصاددانان بریتانیایی اکنون پیشنهاد ایجاد یک “وزارت جنگ اقتصادی” را برای هماهنگی استراتژی علیه قدرتهای بزرگ مطرح میکنند — با در نظر گرفتن واشنگتن به عنوان یک رقیب اقتصادی بالقوه. تعرفهها به هیچکس کمکی نمیکنند. آنها زنجیرههای تأمین را از آمریکا دور کرده، شهرت کشور را به عنوان یک شریک قابل اعتماد خدشهدار کرده، بحران affordability را به وجود آورده و عملاً هیچ شغلی ایجاد نکردهاند؛ در واقع، سال ۲۰۲۵ کندترین ایجاد شغل از زمان پاندمی را تجربه کرده است.
اما آنچه بدتر است، پیشزمینهای است که برای یک نظم جهانی که از زمان جنگ جهانی دوم شکنندهتر شده است، ایجاد میکند — چه از طریق وحشتها در غزه، حمله به اوکراین، یا سایهای بر تایوان. زمانی که ادغام اقتصادی میتوانست پلهایی بسازد، ترامپ تصمیم به سوزاندن معدود پلهای باقیمانده گرفت — به چه هدفی؟

