ملاقات با رهبر عالیرتبه ایران، علی خامنهای، در آگوست ۲۰۱۲ نزدیکترین تجربهای بود که به یک تجربه خارج از بدن داشتم. بعد از همه، من سالها تلاش کرده بودم تا خامنهای و ایران را درک کنم. به عنوان سفیر ایالات متحده در لبنان (۲۰۰۴-۲۰۰۸)، هر روز از کنار یادبود سفارت برای تفنگداران دریایی، دیپلماتها و لبنانیهایی که توسط جواهر تاجگذاری جمهوری اسلامی، حزبالله، به قتل رسیده بودند، عبور میکردم. من نظارت بر تخلیه بیش از ۱۵,۰۰۰ شهروند آمریکایی را بر عهده داشتم زمانی که حزبالله، در عملیاتی که قطعاً با چراغ سبز تهران و دمشق انجام شده بود، در ژوئیه ۲۰۰۶ جنگی با اسرائیل به راه انداخت. به عنوان معاون وزیر امور خارجه ایالات متحده برای امور خاورمیانه (۲۰۰۹-۲۰۱۲)، من به یک حلقه داخلی از مقامات ارشد ایالات متحده پیوستم که بر روی جلوگیری از ساخت سلاحهای هستهای توسط ایران و کاهش نقش شرورانه منطقهای و سرکوب داخلی ایران تمرکز داشتند. من درک میکردم که خامنهای قلب استبدادی هر چیز زشت، پلید و خطرناک در جمهوری اسلامی ایران است.
و با این حال، تنها سه ماه پس از بازنشستگی از خدمات خارجی ایالات متحده، من در دفتر داخلی ساده خامنهای در مجموعهاش در تهران بودم. غیرواقعی. رئیس جدید من، بان کیمون، دبیرکل سازمان ملل، به ایران آمده بود تا در اجلاس غیرمتعهدها شرکت کند. به عنوان معاون دبیرکل برای امور سیاسی و مشاور ارشد سیاست خارجی بان، من “همراه” او و یادداشتبردار در جلسه خصوصی با خامنهای بودم که پس از یک خوشامدگویی پروتکلی با هیئتهای بزرگتر از هر دو طرف در یک اتاق کنفرانس بینام و نشان در ستاد اکنون ویران خامنهای برگزار شد.
پس از سلامهای معمولی، از جمله یک سر تکان دادن مودبانه به من زمانی که نشسته بودیم، خامنهای، از طریق یک مترجم، از بان دعوت کرد که ابتدا صحبت کند. بان—هرگز یک ارتباطگیرنده قوی، اما با غریزههای قوی و حس مسئولیت محکم—با عصبانیت کارتهای یادداشتش را جابجا کرد و به آرامی از نقاط عمدتاً بیضرر عبور کرد. در نهایت، همانطور که همیشه با پیامهای سخت انجام میداد، بان با تردید آس را از پایین دستش بیرون کشید: این غیرقابل قبول است، بان گفت (چشمانش را بین کارت، خامنهای و مترجم جابجا کرد)، که یک کشور عضو سازمان ملل خواستار نابودی کشور دیگری باشد. محکوم کردن مردم به خاطر دین یا ملیتشان نقض کنوانسیونهای سازمان ملل است که توسط ایران امضا شده است. هولوکاست اتفاق افتاد و انکار آن توهینآمیز و بیاعتبارکننده برای قربانیان آن است. استفاده از نمایندگان نظامی برای تهدید کشورها یا دخالت در امور داخلی دیگران بیثباتکننده و غیرقابل قبول است. حقوق بشر یکی از ارکان اصلی سازمان ملل است و سوابق ایران ناامیدکننده است. با یک “متشکرم برای رهبری شما” نامتناسب—عبارتی که او برای پایان دادن به بیشتر مداخلاتش با رهبران استفاده میکرد—بان به خامنهای نگاه کرد، در حالی که مترجم صحبتش را تمام کرد.
خامنهای برای مدتی طولانی به نظر میرسید که خیره شده است. سرانجام، با صدایی نرم و خشن گفت که هرگز انتظار نداشت دبیرکل سازمان ملل به تهران بیاید و نکات گفتوگوی آمریکایی را به همراه داشته باشد. او گفت که بان و سازمان ملل در همراستایی نزدیک با واشنگتن، پایتخت کشوری تهاجمی که در آستانه فروپاشی است، اشتباه جدی مرتکب شدهاند. او هرگز چشمانش را از بان برنداشت و به یک مونولوگ پرداخت که بین شکایات و خیالات درباره ایالات متحده نوسان داشت: تحریمهای آمریکایی که به مردم ایران آسیب میزند، بر اساس منشور سازمان ملل غیرقانونی است و آمریکاییها بهطور بدخواهانه شورای امنیت سازمان ملل را وادار به پیروی از خود کردند. رهبران آمریکایی عمداً در سطح جهانی هرج و مرج ایجاد میکنند تا مردم آمریکا را از کاهش قدرت کشورشان منحرف کنند. آمریکاییها رژیمهای غیرقانونی را در خاورمیانه حمایت میکنند و سپس در زمان نامناسب آنها را کنار میگذارند و آشوب و خشونت به جا میگذارند. به عراق نگاه کنید. به لیبی نگاه کنید. به افغانستان نگاه کنید. اعتماد به ایالات متحده همیشه به فاجعه منجر میشود. دموکراسی آمریکا در حال فروپاشی است، همانطور که در اعتراضات «اشغال وال استریت» مشاهده شد (که نه ماه قبل به پایان رسیده بود، که در زندگی سیاسی آمریکا زمان زیادی به حساب میآید). او به این صحبتها ادامه داد، بیش از یک ساعت.
در یک نقطه، بان صحبتهای رهبر عالی را قطع کرد و به نامه مه ۲۰۰۹ از باراک اوباما، رئیسجمهور وقت ایالات متحده به خامنهای و سخنرانی اوباما در قاهره در سال ۲۰۱۰ اشاره کرد. او توضیح داد که گفتگو با مقامات آمریکایی او را متقاعد کرده است که دولت ایالات متحده در خواست یک رابطه کمتر خصمانه صادق است. (در آن زمان، بان نمیدانست که اوباما همچنین در سال ۲۰۰۹ نامه دومی ارسال کرده بود.) خامنهای این موضوع را نادیده گرفت؛ بان سادهلوح بود. او گفت که هرگز نباید به آمریکاییها اعتماد کرد، با خصومت بیرحمانهشان نسبت به جمهوری اسلامی و تعهد بیوقفهشان به براندازی انقلاب اسلامی. به نظر او، نامه اوباما یک فریب بود و ایران به اندازه کافی عاقل بود که به آن فریب نخورده باشد.
خامنهای میتوانست درباره توسعه اقتصادی، اجلاس غیرمتعهدها که روز بعد آغاز میشد، یا هر تعداد موضوع غیرمجنحش دیگر مرتبط با سازمان ملل صحبت کند. او ممکن بود سعی کند بان را متقاعد کند که برنامه هستهای جنجالی ایران صلحآمیز است. اما در عوض، او تمام مدت یک ملاقات نادر با مقام ارشد سازمان ملل را برای محکوم کردن ایالات متحده استفاده کرد. به نظر نمیرسید که این برای من باشد. علاوه بر تنها اشاره سطحی او به حضور من، من معتقدم خامنهای تنها بعداً متوجه شد که بان از بین تمام مقامات سازمان ملل در جلسه مقدماتی، سفیر سابق ایالات متحده در لبنان که به خاطر انتقاد از حزبالله مشهور بود را برای همراهی به جلسه محدود انتخاب کرده است. دو روز بعد، زندگی رسمی گذشتهام به ذهنم آمد: معترضان اجارهای در جلسه بان با دانشجویان دانشگاه حاضر شدند و خواستار خروج من شدند.
در حالی که فهرست گناهان آمریکایی خامنهای را یادداشت میکردم و از تجربه دیاتریبی خامنهای بهطور حضوری شگفتزده بودم، سه جنبه بهویژه قابل توجه به نظر میرسید. اول، عدم محکومیت یا حتی اشاره به اسرائیل، که در نظر او باید یک نمایش جانبی بیاهمیت در مقایسه با این فرصت برای برجسته کردن نقش شوم «شیطان بزرگ»، همانطور که اصطلاح رسمی ایرانیها ایالات متحده را توصیف میکند، بوده باشد.
دوم، عدم جذابیت کامل او، تضاد بین لحن تند و ارائه بیروح. با توجه به زمانم در لبنان، با نیروی جاذبه دبیرکل حزبالله، حسن نصرالله و استفاده متنوع او از شوخی در مقابل مخاطبان تلویزیونی که مجذوب شده بودند، ارائه خامنهای به طرز عجیبی بیروح به نظر میرسید، که با حالت کاملاً ساکن و صاف او در حین صحبت طولانی، بدون یادداشت، تشدید میشد.
جنبه سوم تقریباً مرا به تأیید واداشت: در حالی که مقامات واشنگتن بدون شک در درک خود از خامنهای نقصهایی داشتند، آمریکاییهایی که در آن جلسات که من یک بار در واشنگتن شرکت کرده بودم، دقیقاً آنچه را که ضروری بود درک کردند. از شنیدن خامنهای متوجه شدم که ما درست فهمیدیم: پارانویا او؛ تمرکز خصمانه و منحصر به فرد او بر ایالات متحده؛ چگونگی اشتیاق او به دشمنی با واشنگتن و شناسایی خود از طریق آن. در مقابل، فکر کردم خامنهای ما را اشتباه میفهمد. اگر او واقعاً میخواست ما را درک کند، میتوانست از ایرانیانی که در ایالات متحده تحصیل کردهاند یا در نمایندگی ایران در سازمان ملل خدمت کردهاند، سؤال کند. اما وسواس او نسبت به دشمنی و افول ایالات متحده او را به پرواز در خیالهای مورد علاقهاش واداشت: کشوری در حال فروپاشی با شورشهای نژادی، از دست رفتن ایمان به نهادهای دموکراتیک، هرج و مرج اقتصادی شکارچی و انتخابات تقلبی، که همه را به گونهای بیان کرد که گویی حقیقت دارد. (آنچه در سال ۲۰۱۲ غیرقابل باور به نظر میرسید، اکنون ممکن است برای بسیاری تقریباً پیشگویی به نظر برسد، هرچند که ناشی از تنفر خامنهای بود نه یک تحلیل آگاهانه از آینده آمریکا.)
پس از پایان مونوگ او، خامنهای ایستاد و از ادامه بحث جلوگیری کرد. در آنچه که یک دست دادن بود و نبود، او بازوی چپ خود را (با بازوی راست که به دلیل بمبگذاری در سال ۱۹۸۱ بیحرکت بود) بالا برد تا ما دستهای خود را به هم بزنیم. در مقایسه با سخنرانیهای عجیب خامنهای، رئیسجمهور ایران محمود احمدینژاد در یک جلسه بعدی به طرز شگفتانگیزی روشن و منطقی به نظر میرسید، در مقایسه با تئاتر عمومی توهینآمیزش. شعار “مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا” ظاهراً برای مصرف عمومی بود و نه چیزی که با دبیرکل سازمان ملل مطرح شود.
جلسهای که من توصیف میکنم بیش از ۱۳ سال پیش برگزار شد. هیچ چیزی که از آن زمان تاکنون اتفاق افتاده، باور من را که خامنهای با نفرت از ایالات متحده، سیستمی را هدایت میکند که به شدت ایرانیها را مورد آزار و اذیت قرار میدهد، آمریکاییها و دیگران را میکشد و منطقه را تهدید میکند، متزلزل نکرده است. به همین ترتیب، سیاستهای ایالات متحده در سالهای میان این دو ممکن است به تقویت یقین غیرقابل تغییر خامنهای مبنی بر اینکه ایالات متحده نیرویی بدخواه و غیرقابل اعتماد است، کمک کرده باشد: خروج رئیسجمهور ایالات متحده دونالد ترامپ از توافق هستهای ایران در سال ۲۰۱۸، ترور قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰ و مشارکت ایالات متحده در جنگ ژوئن ۲۰۲۵ با وجود مذاکرات جاری. با توجه به احتیاط او، میتوان به راحتی فرض کرد که خامنهای مشارکت وزیر امور خارجه عباس عراقچی را در آخرین مذاکرات هستهای عمدتاً برای خرید زمان مجاز دانسته است. زمان خود خامنهای قبل از اینکه بتواند آخرین مواردی را که او به عنوان مدرکی از دشمنی و خیانت آمریکا میدید، مستند کند، به پایان رسید.

