محاصرهها بد هستند اما آنها را به عنوان نقاط فشاری برای یک مذاکره واقعی در نظر بگیرید. اینجا آنچه که یک نتیجه مثبت — برای هر دو طرف — ممکن است به نظر برسد.
آیا یک توافق بزرگ در افق است؟
شاید کسی اینطور فکر نکند پس از آنکه واشنگتن روز دوشنبه از محاصره دریایی بنادر ایران خبر داد، حرکتی که بلافاصله هر مسیری به سمت یک توافق پایدار را پیچیده کرد و بازارهای نفت را به بالای ۱۱۵ دلار در هر بشکه رساند.
اما دو جنگ، یک آتشبس و اکنون یک محاصره — و ایران هنوز کنترل ترافیک دریایی در تنگه هرمز را در دست دارد. این تصویر یک کشور شکستخورده نیست. این تصویر کشوری است که مجازات نظامی را به اهرم استراتژیک تبدیل کرده و منتظر است ببیند آیا واشنگتن مذاکره خواهد کرد یا بیشتر تشدید خواهد کرد. یک راه درست (تضمین ثبات منطقهای) و یک راه نادرست (ادامه چرخه خشونت) برای پیشبرد این موضوع وجود دارد.
درک اینکه چگونه به اینجا رسیدیم نیاز به یک حسابرسی صادقانه از توهمات استراتژیک دارد که واشنگتن و تل آویو را به این نقطه رسانده است. استراتژی آنها در قبال ایران همیشه به این باور متکی بوده که آنها در حال مشاهده یک دولت شکننده در آستانه فروپاشی هستند. آنها اشتباه میکردند.
در زیر فشار حداکثری از سال ۲۰۱۸ به بعد، ذخایر اورانیوم غنیشده ایران از حدود ۳۰۰ کیلوگرم به تخمینی ۳۰۰۰ کیلوگرم تا میانه سال ۲۰۲۵ افزایش یافت. سیاستی که برای از بین بردن تهدید هستهای طراحی شده بود، به طور قابل توجهی آن را تسریع کرد. و دانش نهادی برای بازسازی برنامه در ذهن دانشمندان ایرانی باقی مانده است؛ این دانش را نمیتوان از هوا نابود کرد.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یک نیروی نظامی متعارف نیست که با قطع زنجیره فرماندهیاش فرو بریزد. این یک دولت موازی با اقتصاد، دستگاه اطلاعاتی و بنیاد ایدئولوژیک خود است. کشتن آیتالله خامنهای آن را تهی نکرد. در عرض چند روز، جانشین جنگطلبتری به نام مجتبی خامنهای با حمایت کامل سپاه تولید شد.
ایران تنها تنگه را بست. بلکه شروع به اداره آن کرد. کشتیهای پاکستان، هند، چین و روسیه پس از بررسی توسط واسطههای سپاه پاسداران به آرامی اجازه عبور پیدا کردند و در موارد مستند، هزینههایی به یوان پرداخت کردند. ایران انتخاب میکرد که چه کسی عبور کند، چه کسی پرداخت کند و چه کسی منتظر بماند. این رفتار یک دولت است که حقایقی را بر روی زمین ایجاد میکند که قصد دارد به میز مذاکره بیاورد.
آتشبس ۸ آوریل این دینامیک را منعکس میکند: ایالات متحده و اسرائیل بیشتر آنچه را که به لحاظ نظامی به دنبال آن بودند، به دست آوردند و با این حال دولت ترامپ در حال صدور اولتیماتومها در مورد تنگه است زیرا ایران، از میان ویرانهها، موجودیتی بود که دستش بر روی شیر بود.
محاصرهای که روز دوشنبه اعلام شد، لایه جدیدی از پیچیدگی را اضافه میکند. واشنگتن ممکن است محاسبه کند که قطع درآمدهای بنادر ایران، تمایل تهران به مذاکره را تسریع خواهد کرد. خطر برعکس است: یک محاصره به تندروهای ایرانی یک استدلال ملیگرایانه علیه هر توافقی میدهد و میتواند تهران را به سمت تنگتر کردن کنترلش بر هرمز سوق دهد تا شل کردن آن. اکنون هر دو طرف هر یک ادعای اهرم بر زنجیره اقتصادی دیگری را دارند.
این دقیقاً نوعی بنبست متقارن است که بهطور تاریخی از طریق مذاکره حل میشود، نه از طریق اجبار بیشتر.
پس یک توافق ممکن است چگونه به نظر برسد؟ یک نهاد ترانزیت دریایی دوجانبه ایران و عمان، با ارزشی به دلار، با ساختارهای هزینه شفاف و مکانیزمهای تأیید قوی، میتواند اهرم اجباری ایران را به یک سهم اقتصادی مشروع در تداوم سیستم تبدیل کند. برای اینکه چنین ترتیبی در برابر رژیم محاصره ایالات متحده دوام بیاورد، به تأیید صریح آمریکاییها نیاز دارد. واشنگتن باید موافقت کند که اقدامات محاصره را در ازای پایبندی ایران به چارچوب ترانزیت لغو کند.
معاهده کانال پاناما در سال ۱۹۷۷ پیشینه مرتبطی است: واشنگتن کنترل رسمی را واگذار کرد، حقوق دائمی ترانزیت را تأمین کرد و دههها ثبات منطقهای را به ارمغان آورد. پالایشگاهها، کارخانههای پتروشیمی و تأسیسات بندری ایران در دو جنگ آسیبهای فاجعهباری دیدند. یک صندوق بازسازی اختصاصی، که از طریق بخشی از درآمدهای ترانزیت هرمز تأمین مالی شود، به تهران سهم اقتصادی ملموسی در باز نگهداشتن تنگه میدهد و پایبندی ایران را به منافع مالی قابل لمس مرتبط میکند.
همان صندوق بخشی از عواید را به تعمیر خساراتی که ایران به زیرساختهای انرژی کشورهای عرب خلیج فارس وارد کرده، اختصاص میدهد و اطمینان میدهد که عربستان سعودی، امارات متحده عربی، کویت و بحرین سهم مستقیمی در موفقیت این توافق دارند. این مدل نیازی به چارچوببندی بهعنوان غرامت ندارد، بلکه بهعنوان یک سرمایهگذاری مشترک در زیرساختها، با حسابرسی بینالمللی و پرداختهایی که به معیارهای پایبندی قابل تأیید مرتبط است، میتواند مطرح شود.
در زمینه هستهای، آنچه باقیمانده، ساختار سیاسی برای جلوگیری از بازسازی است: یک توافق دائمی با شرایط بازرسی بیشتر از برجام و بدون بندهای افول. برای اسرائیل، درخواست یک تعهد رسمی ایرانی است که تحت قوانین بینالمللی الزامآور باشد و از حمایت از اقدام نظامی بهمنظور نابودی دولت یهودی خودداری کند. این از شناسایی کوتاه میآید، که هیچ دولتی در ایران نمیتواند آن را بپذیرد و در داخل کشور زنده بماند، اما یک آستانه قانونی و سیاسی را ایجاد میکند که چشمانداز استراتژیک را تغییر میدهد.
سختگیران ایرانی میتوانند این چارچوب را بپذیرند زیرا از تهران میخواهد از تأمین مالی فعال نابودی اسرائیل خودداری کند، نه اینکه وجود آن را تأیید کند؛ تفکیکی که در سیاست داخلی جمهوری اسلامی اهمیت زیادی دارد.
در لبنان، یک درک موازی قابل دستیابی است: در ازای یک تعهد الزامآور اسرائیلی برای احترام به حاکمیت لبنان و خودداری از تجاوزات نظامی آینده، ایران متعهد میشود که به ادغام حزبالله در نیروهای مسلح لبنان کمک کند و عملکرد آن بهعنوان یک میلیشیا مستقل خارج از فرماندهی دولت را پایان دهد. یک چارچوب دیپلماتیک که هر دو انگیزه را حذف کند، برای اسرائیل ارزش بیشتری دارد تا هر تعداد حمله هوایی.
در عوض، ایران کاهش تدریجی تحریمها را دریافت میکند که به معیارهای قابل راستیآزمایی مرتبط است، یک تعهد رسمی عدم مداخله از سوی ایالات متحده، و نقشی نهادی در هرمز که به تازگی نشان داده است میتواند به هر حال با زور آن را به دست آورد. این توافق به ایران چیزی نمیدهد که نتواند بهطور دیگری بهدست آورد. این به ایران یک مسیر مشروع به آنچه که قبلاً نشان داده است میتواند از طریق اجبار بهدست آورد، میدهد و به همین دلیل است که منطقی است که این پیشنهاد شود.
گفتوگوهای اسلامآباد اولین گشایش واقعی دیپلماتیک از زمان مذاکرات میانجیگری شده توسط عمان در فوریه است که پس از آنکه ترامپ گفت از شرایط “خوشحال نیست” در چند روز قبل از آغاز بمباران، به شکست انجامید. ایران در آن زمان آماده بود تا در زمینه هستهای امتیازاتی بدهد. جنگی که پس از آن به وقوع پیوست، هزاران نفر را کشته، بزرگترین شوک نفتی در تاریخ را به وجود آورده و آتشبس را تولید کرده است که در آن ایران کنترل ترافیک دریایی در خلیج فارس را در دست دارد.
اکنون یک محاصره تهدید میکند که تنش را بیشتر عمیق کند. هزینه دور شدن از میز مذاکرات فوریه بهطور کامل قابل مشاهده است. سوال این است که آیا همان اشتباه در اسلامآباد تکرار خواهد شد.
یک معامله بزرگ پاداشی برای تهاجم ایرانی نیست. این یک شناسایی از واقعیت استراتژیک است که دو جنگ و یک محاصره اکنون آن را غیرقابل انکار کردهاند. ایران نمیتواند از طریق هوا نابود شود و جغرافیای آن به آن اهرمی بر سیستم انرژی جهانی میدهد که نیروی نظامی میتواند بهطور موقت سرکوب کند اما نمیتواند بهطور دائمی از بین ببرد.
انتخاب بین ایران مطیع و ایران مهار شده نیست. این انتخاب بین یک چارچوب مذاکرهشده است که اهرم ایرانی را به سهمی در ثبات منطقهای تبدیل میکند و یک چرخه جنگ، آتشبس و تشدید است که با هزینههای دردناک تکرار خواهد شد. گفتوگوهای اسلامآباد فرصتی برای ورق زدن به ۴۷ سال بلاغت فراهم میکند. هر دو طرف منافع مشترکی در موفقیت آن دارند.

