از زیمبابوه تا ونزوئلا، اجبار اقتصادی ایالات متحده و غارت امپریالیستی کشورهای جهان سوم همچنان به عنوان یک رویه عادی ادامه دارد.
از زمان آغاز حمله دوجانبه ایالات متحده و اسرائیل به ایران دو ماه پیش، رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، اظهاراتی درباره دزدیدن نفت ایران کرده است: “اگر به من بستگی داشت، نفت را میبردم، نفت را نگه میداشتم، این کار پول زیادی به همراه میآورد.” در صورت عدم موفقیت در این امر، او تهدید کرده است که زیرساختهای نفتی ایران را نابود خواهد کرد.
امیدوار به تکرار ربودن نیکولاس مادورو و دزدی نفت ونزوئلا، لحن پیروزمندانه ترامپ به زودی به نظر میرسید که زودهنگام بوده است.
مقامات ایرانی در پاسخ به تهدیدات ترامپ چندین بار به او یادآوری کردند که ایران ونزوئلا نیست: “ما به آمریکاییها به وضوح میگوییم: این ونزوئلا نیست، جایی که شما میتوانید منابع را غارت کنید”، و اینکه جمهوری اسلامی و ملت ایران “به شدت در برابر چنین تلاشهایی ایستادگی خواهند کرد.”
اگر آمریکاییها و بریتانیاییها توانستند پس از سرنگونی نخستوزیر محمد مصدق، که نفت را در سال 1953 ملی کرد، نفت ایران را غارت کنند، احتمال تکرار چنین عملکردی در امروز به مراتب کمتر به نظر میرسد.
غارت منابع کشورهای جهان سوم توسط ایالات متحده به هیچ وجه یک توسعه جدید نیست. این سیاستهای امپریالیستی ایالات متحده از زمان جنگ جهانی دوم ادامه داشته و در مورد دزدی منابع آمریکای لاتین، حتی پیش از آن، سابقه طولانیتری دارد، چه رسد به منابع بومیان آمریکایی در خود ایالات متحده.
در واقع، ایالات متحده و امپراتوریهای استعماری سابق اروپایی پس از جنگ و آغاز عصر استعمارزدایی، به شدت بر این نکته تأکید کردند که پایان استعمار مستقیم اروپایی و آمریکایی به معنای اعطای حاکمیت اقتصادی به کشورهایی که در حال استعمارزدایی بودند، نیست.
این چیزی است که رئیسجمهور پیشین غنا، کوامه نکرومه، به خوبی درک کرد زمانی که توضیح داد که اعطای استقلال سیاسی به کشورهای سابقاً مستعمره، در حالی که همان ساختار اقتصادی جهانی استعماری برای غارت منابع جهان سوم حفظ میشود، تغییر چندانی در زندگی اقتصادی مستعمرهها ایجاد نمیکند و در نهایت به آنها حاکمیت اقتصادی و استقلال واقعی را انکار میکند.
چالش پس از استعمار
چالش جمعی عمده اول کشورهای سابقاً مستعمره در سال 1955 در کنفرانس باندونگ آفروآسیایی در اندونزی رخ داد. این کنفرانس حق تعیین سرنوشت کشورهای مستعمره و ملتهای هنوز مستعمره و همچنین آنهایی که به تازگی استقلال یافته بودند را تأکید کرد.
آنچه در باندونگ اتفاق افتاد، معکوس کردن هژمونی اصرار غرب بر غارت اقتصادی بود. کشورهای آسیایی و آفریقایی در واقع از پایان جنگ جهانی دوم برای گنجاندن حق تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی در سازمان ملل مبارزه میکردند.
چند ماه پس از باندونگ، در نوامبر 1955، کمیته سوم مجمع عمومی سازمان ملل قبلاً به فرمولبندی حق تعیین سرنوشت برای تصویب در قطعنامه 1960 و میثاقهای 1966 سازمان ملل توافق کرده بود.
بحثها در کمیته سوم از سال 1950 در حال جریان بود و کشورهای مستعمرهگر بر گنجاندن یک بند معافیت استعماری در قطعنامه آینده اصرار داشتند.
در سال 1952، ایالات متحده به قطعنامهای در مجمع عمومی سازمان ملل که حق تعیین سرنوشت را به عنوان یک حق بشر اعلام میکرد رأی منفی داد و “به شدت در برابر الزامات مبنی بر اینکه قدرتهای استعماری باید درباره پیشرفت سرزمینهای غیر خودگردان به سمت خودگردانی گزارش دهند، مقاومت کرد”.
کشورهای امپریالیستی به شدت با نمایندگان آسیایی و آفریقایی، به ویژه نمایندگان عرب از سوریه، عراق و عربستان سعودی، که نقش مهمی در شکست بند استعماری و پیشبرد حق تعیین سرنوشت به عنوان یک حق بشر ایفا کردند، مخالفت کردند.
این پس از تحریک و مخالفتهای بسیار ایالات متحده و شرکتهای آمریکایی با هر نشانهای از تعیین سرنوشت اقتصادی در سازمان ملل بود، که اصرار داشتند که این حق تنها شامل تعیین سرنوشت سیاسی میشود.
شرکتهای آمریکایی زمانی که رئیسجمهور گواتمالا، جاکوبو آرنز، اقداماتی برای اصلاحات اراضی معرفی کرد که تهدیدی برای کسبوکارهای آمریکایی بود و به قطعنامه 1952 مجمع عمومی سازمان ملل که از ملیسازی منابع اقتصادی حمایت میکرد، اشاره کرد، به شدت عصبانی شدند.
شیلی، مانند سایر کشورهای آمریکای لاتین که به شدت تحت سلطه اقتصادی ایالات متحده امپریالیستی بود، در همان سال تلاش کرد تا پیشنویس میثاقهای حقوق بشر را اصلاح کند تا بیان کند که “حق مردم به تعیین سرنوشت شامل حق اقتصادی کنترل بر تمام منابع طبیعی خود و عدم محرومیت از استفاده یا وسایل معیشت خود به واسطه اقدامات هر قدرت خارجی باشد”.
آمریکاییها از اقداماتی که به دنبال ایجاد استقلال اقتصادی بود، به شدت شگفتزده شدند و تلاشهای شوروی و کشورهای جهان سوم برای نهادینه کردن تعیین سرنوشت اقتصادی برای کشورهای مستقل را نوعی “زبان نفرت” نامیدند.
فشار امپریالیستی
تا سال ۱۹۶۲، قطعنامه ۱۸۰۳ مجمع عمومی سازمان ملل، حاکمیت دائمی بر منابع طبیعی را تأیید کرد تا خودمختاری اقتصادی را تقویت کند.
اما این اقدام مانع از آن نشد که ایالات متحده، که کودتاهایی را برای سرنگونی رهبرانی که به دنبال حاکمیت اقتصادی بودند، حمایت کند و آنها را از قدرت برکنار کند – از جمله شکری القوتلی در سوریه در سال ۱۹۴۹؛ مصدق در سال ۱۹۵۳؛ جاکوبو آرbenz در گواتمالا در سال ۱۹۵۴؛ پاتریس لومومبا در کنگو در سال ۱۹۶۱؛ ژوآو گولارت در برزیل در سال ۱۹۶۴؛ احمد سوکارنو در اندونزی در سال ۱۹۶۵؛ و نکرومه در غنا در سال ۱۹۶۶ – که تنها برخی از نامهای برجسته هستند.
جمال عبدالناصر در سال ۱۹۵۶ توسط اروپاییها و اسرائیل در یک تهاجم سهجانبه هدف قرار گرفت، پس از اینکه او شرکت کانال سوئز را ملی کرد، و در سال ۱۹۶۷ توسط اسرائیل و ایالات متحده به منظور پایان دادن به دولت رفاه مصری و آزمایش ناصر در تأکید بر حاکمیت اقتصادی.
در مورد سالوادور آلنده در شیلی، که ایالات متحده در سال ۱۹۷۳ او را سرنگون کرد، توجیه معروف هنری کیسینجر این بود: “من نمیبینم چرا باید بایستیم و تماشا کنیم که یک کشور به دلیل بیمسئولیتی مردم خود کمونیستی شود.”
با وجود این شکستها، کشورهای سابقاً مستعمره همچنان به دنبال راههایی برای بازپسگیری حاکمیت اقتصادی خود در برابر نظم اقتصادی امپریالیستی بودند.
آخرین تلاش جمعی در دهه ۱۹۷۰ انجام شد، در حالی که جهان در آستانه تسلط نئولیبرالیسم اقتصادی و “جهانیسازی” بود – بهویژه پروژهای به نام نظم اقتصادی بینالمللی جدید (NIEO).
NIEO مجموعهای از پیشنهادات بود که توسط کشورهای جهان سوم از طریق کنفرانس سازمان ملل در زمینه تجارت و توسعه ارائه شد، که در سال ۱۹۶۴ توسط کشورهای سابقاً مستعمره و همچنین کشورهای امپریالیستی آمریکای لاتین تأسیس شد و بهدست اقتصاددان آرژانتینی، رائول پربیش، رهبری میشد، تا “برابری” اقتصادی را ترویج دهد و “بیعدالتیهای” اقتصادی میان کشورها را اصلاح کند تا “توسعه اقتصادی و اجتماعی” را تسریع بخشد. این تلاش به نتیجه نرسید.
در واقع، وتوی ایالات متحده بر آزادی مردم آفریقای جنوبی از آپارتاید و استعمار نشینان – آنگولا، موزامبیک، زیمبابوه-رودزیا، نامیبیا، آفریقای جنوبی – ادامه یافت تا زمانی که تضمینهایی داده شد که ایالات متحده و متحدان امپریالیست اروپایی و مستعمرهنشینان سفیدپوست حاکمیت اقتصادی خود را بر این کشورها پس از “استقلال” حفظ خواهند کرد.
همچنین کیسینجر بود که معمار گزینه “ماده چسبناک” برای تقویت روابط ایالات متحده با مستعمرههای سفیدپوست در آفریقای جنوبی، رودزیا و مستعمرههای پرتغالی موزامبیک و آنگولا بود.
در مورد زیمبابوه-رودزیا، این توافق اقتصادی تقریباً دو دهه پس از استقلال در سال ۱۹۸۰ ادامه داشت.
فشار نئولیبرالی
تا سال ۱۹۹۰، ۱۰۰,۰۰۰ مستعمرهنشین سفید در زیمبابوه باقی مانده بودند. کنترل بخش خصوصی تجاری همچنان در دست سفیدپوستان بود. حومههای مرفه بهطور انحصاری سفید بودند در حالی که آفریقاییها در محلههای شلوغ زندگی میکردند. مستعمرهنشینان سفید برتری و امتیازات اقتصادی و بهطور اساسی، امتیازات سیاسی خود را حفظ کردند.
امتناع بریتانیا یا آمریکاییها از یارانه دادن به خرید زمینهای سفیدپوستان، hunger زمین و ناامیدی اقتصادی را افزایش داد.
زمانی که تعلیق ملیسازی املاک سفیدپوستان در سال ۱۹۹۰ به پایان رسید، به رئیسجمهور رابرت موگابه توصیه شد که از ترساندن سفیدپوستان همسایه در آفریقای جنوبی پرهیز کند، بهویژه پس از آزادی نلسون ماندلا در فوریه ۱۹۹۰ و مذاکرات در حال انجام برای پایان دادن به آپارتاید در حالی که حاکمیت امپریالیستی و سفید بر منابع ملی آفریقای جنوبی حفظ میشد.
در نتیجه، بهترین زمینهای قابل کشت در زیمبابوه در دست مستعمرهنشینان سفید باقی ماند. در همین حال، در دهه ۱۹۸۰، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی سیاستهای نئولیبرالی خود را با اجبار زیمبابوه به کاهش هزینههای اجتماعی در زمینه آموزش و یارانههای غذایی برای پایان دادن به سیستم رفاه اجتماعی تشدید کردند.
زمانی که نامیبیا در نهایت در سال ۱۹۹۰ استقلال خود را به دست آورد و آپارتاید آفریقای جنوبی در سال ۱۹۹۴ به پایان رسید، موگابه با بریتانیاییها روابط بسیار خوبی داشت – بهطوریکه در همان سال به او عنوان شوالیه افتخاری اعطا شد.
پیروزی امپریالیسم و نئولیبرالیسم آمریکایی پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی، نشانهای بد برای مردم زیمبابوه بود، که خدمات اجتماعی آنها به دستور صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی زمانی که کشور برنامه “تنظیم ساختاری اقتصادی” را در سال ۱۹۹۱ اتخاذ کرد، کاهش یافت. آپارتاید اقتصادی همچنان حاکم بود و مستعمرهنشینان سفید به بهرهبرداری مالی ادامه میدادند.
دستاوردهای بهداشتی، آموزشی و شغلی دهه ۱۹۸۰ به سرعت در دهه ۱۹۹۰ معکوس شد و فساد دولت توسط طبقه تجاری سیاهپوست نوظهور به شدت افزایش یافت.
در این زمینه، دولت بهدلیل جمعیت سیاهپوست فاقد زمین، بهویژه پس از سال ۱۹۹۷، رادیکالتر شد. این دولت پیشنهاد تصرف ۸۰۰ مزرعه متعلق به سفیدپوستان و وضع مالیات بر کشاورزان تجاری برای حمایت از بودجه را داد. سیاستهای اقتصادی جدید و رادیکالشده دولت همچنین به این معنی بود که این دولت سیاستهای تنظیم ساختاری تحمیلشده توسط صندوق بینالمللی پول را معلق کرد.
هیچیک از اقداماتی که موگابه از سال ۱۹۸۰ یا قبل از آن انجام داده بود، به دشمنی با بریتانیاییها منجر نشد بهگونهای که تجاوز دولت او به املاک مستعمرهنشینان سفید انجامید. روابط با بریتانیا به سرعت رو به وخامت گذاشت.
موگابه بهدرستی اشاره کرد که مستعمرهنشینان اولیه تحت سیسیل رودز بدون هیچگونه پرداختی زمین را بهعنوان بخشی از “حق فتح” دزدیده بودند و بنابراین دولت او هیچگونه پرداختی برای بازپسگیری آن نخواهد داشت.
کشاورزان بیزمین از اواسط دهه ۱۹۸۰ شروع به تصرف مزارع سفیدپوستان متروکه کرده بودند، اما تا آن زمان، تعداد بیشتری از آنها نه تنها مزارع عمدتاً متعلق به سفیدپوستان بلکه همچنین مزارع متعلق به سیاهپوستان را نیز تصرف میکردند.
خشم غرب
تا سال 2000، تحریمهای غربی که از سال 1997 آغاز شده بود، به همراه آثار ماندگار سیاستهای تعدیل ساختاری، به فقر بیشتر هم جمعیت و هم دولت انجامید.
حمله سازمانهای غیردولتی تأمین مالیشده توسط غرب و ایجاد یک اپوزیسیون لیبرال تأمین مالیشده توسط غرب – مانند جنبش برای تغییر دموکراتیک (MDC) که در سال 1999 تأسیس شد – انتظار میرفت که رژیم را تضعیف کند.
اپوزیسیون لیبرال و طرفدار غرب در برابر تصرفات بومیان زیمبابوهای که به دنبال زمین بودند و از مزارع سفیدپوستان میگرفتند، ایستادند. آنها امیدوار بودند که دولت را سرنگون کنند و تلاش دیرهنگام آن را برای معکوس کردن استعمار استعماری سفیدپوستان و جلوگیری از غارت غربی متوقف کنند.
دستاوردهای این دوره شامل توزیع 80 درصد از زمینهای کشاورزی بدون جبران خسارت به سفیدپوستان مستعمرهنشین، “انحلال” سیاستهای مستعمرهنشین، پایان دادن به امتیازات استعماری و نژادی سفیدپوستان و گسترش مالکیت زمین بود.
این، با این حال، به تثبیت یک بورژوازی سیاه کمک کرد که پس از سال 2005 به دنبال پایان دادن به وضعیت انقلابی کشور از طریق سازش مجدد با سرمایهداری بینالمللی بود و به توافق تقسیم قدرت بین MDC و حزب حاکم ZANU در سال 2008 منجر شد.
بریتانیا علیه موگابه که هدف سرزنشهای غربی شده بود، به شدت انتقاد کرد – نه به خاطر اینکه بر کاهش کشور به فقر تحت دستورات ابزارهای کنترل اقتصادی غرب نظارت کرده بود، و نه به خاطر فساد ناشی از آن در میان نخبگان آفریقایی در داخل و خارج از دولت پس از تغییر نئولیبرالی، بلکه تنها به خاطر سرنوشت اموال بهدستآمده ناعادلانه مستعمرهنشینان سفیدپوست، زیرا تنها این مورد تهدیدی برای امتیاز سفیدپوستان و نئواستعمارگری غربی در زیمبابوه بود.
سرمایهداری بینالمللی شروع به ترک کشور کرد و سپس محکومیتهای غربی آغاز شد. بانک جهانی “کمک” را معلق کرد و تهدیدات تحریم به سرعت دنبال شد. کمپینهای رسانهای غربی که موگابه و دولت او را شیطانی جلوه میدادند، به همراه درخواستهای بریتانیا برای تغییر رژیم، در همه جا وجود داشتند. تحریمهای هدفمند غربی دنبال شد.
حدود 20,000 سفیدپوست در کشور باقی ماندند و از تمام روشهای قانونی و ارتباطات بینالمللی موجود برای بازپسگیری “زمینهای” خود استفاده کردند. هنگامی که یک دولت جدید که به خواستههای غرب و مستعمرهنشینان بیشتر پاسخگو بود، از طریق یک کودتا که موگابه را در سال 2017 برکنار کرد، به قدرت رسید، اولین کشاورز سفیدپوست “زمین” خود را بازپس گرفت.
ادامه غارت
سرنوشت نامیبیا مستقل و آفریقای جنوبی پس از آپارتاید نیز به همان اندازه بد خواهد بود، زیرا پایان آپارتاید در هر دو کشور به ادامه غارت زمینها و منابع آنها توسط مهاجران و سرمایهداری امپریالیستی وابسته بود.
در حالی که سیستم سیاسی آپارتاید از بین رفت، آپارتاید اقتصادی در آفریقای جنوبی جدید تثبیت شد. تا سال ۱۹۹۶، دولت ANC به همکاری با کسبوکارهای بزرگ پرداخت و آفریقای جنوبی را به نئولیبرالیسم سپرد.
ایالات متحده و قدرتهای امپریالیستی اروپایی، از طریق ابزارهای بینالمللی کنترل اقتصادی خود، به ویژه صندوق بینالمللی پول، اطمینان حاصل کردند که آفریقای جنوبی جدید ثروت سفیدپوستان را ملی نکرده و آن را به مالکان واقعیاش توزیع نکند، تحت تهدید تحریمهای اقتصادی جدید.
توافقی که ANC با قدرتهای امپریالیستی و طبقه حاکم سفیدپوست محلی به امضا رساند، واضح بود: قیمت پایان دادن به آپارتاید سیاسی نژادی، حفظ آپارتاید اقتصادی نژادی و غارت امپریالیستی منابع کشور بود.
در مورد ایران، اصرار رهبران آن بر اینکه با سرنوشت ونزوئلا و مادورو مواجه نخواهد شد، به موفقیت ایالات متحده، به همراه متحدان اروپاییاش، در تضعیف دولت ونزوئلا به مدت حداقل یک دهه و تضعیف مشروعیت آن اشاره دارد. در سال ۲۰۱۹، آنها جان گوایدو، جانشین منصوب شده توسط ایالات متحده و غیرقانونی و در تبعید، را به عنوان رئیسجمهور قانونی کشور به رسمیت شناختند.
طبقات تجاری و بالای متوسط ونزوئلا، که با اصرار مادورو بر حاکمیت اقتصادی و دولت رفاه مخالف بودند، همچنین یک ستون پنجم توانمند را تشکیل میدادند – یک اتحاد طبقاتی که در مورد ایران وجود ندارد.
مهمتر از آن، قابلیتهای نظامی بسیار برتر ایران نسبت به ونزوئلا است که به آن اجازه میدهد در برابر بمبارانهای وحشیانه آمریکاییها و اسرائیلیها مقاومت کند.
در ایران، مشروعیت رژیم انقلابی هرگز تضعیف نشده است، با وجود تلاشهای هرکولانه اسرائیل و ایالات متحده برای یافتن رهبری جایگزین، از جمله پسر مضحک شاه، و استخدام ایرانیان ضد رژیم در داخل و خارج از کشور.
سرقت مداوم ایالات متحده از نفت ونزوئلا و تلاش برای تسلیم کردن ایران، که به نظر میرسد برخی از لیبرالهای آمریکایی را ناراحت میکند، به هیچ وجه نوآوریهای دولت ترامپ نیست. اینها صرفاً بخشی از روال عادی امپریالیسم آمریکایی هستند – تحت حکومت هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه.

