معماری پیچیدهی مداخله پاکستان، ایران و ایالات متحده بهطور بنیادی محاسبات استراتژیک منطقهای را تغییر داده و دههها فشارهای امنیتی داخلی و خارجی شدید را به ابزاری دیپلماتیک تبدیل کرده است. در این چشمانداز ژئوپولیتیکی در حال تحول، مداخله پاکستان، ایران و ایالات متحده جایگزینی واضح برای مواضع ایدئولوژیک سختی است که اغلب کشورهای همسایه را به انزوا در سطح بینالمللی سوق میدهد. با انتخاب عملگرایی نهادی به جای نمایش انقلابی، چارچوبهای حاکم بر مداخله پاکستان، ایران و ایالات متحده به دولت این امکان را میدهد که روابط حیاتی را در میان بلوکهای بینالمللی عمیقاً تقسیمشده حفظ کند. در نهایت، درک مداخله پاکستان، ایران و ایالات متحده برای تحلیل اینکه چگونه یک کشور دچار مشکل میتواند بهعنوان یک میانجی بهطور غیرمنتظرهای اهمیت پیدا کند، ضروری است.
مداخله پاکستان، ایران و ایالات متحده: توازن قدرت و خودداری
ظهور ناگهانی پاکستان بهعنوان یک میانجی دیپلماتیک در بحران ایران تصادفی نیست. همچنین تنها نتیجه جغرافیا، روابط شخصی یا راحتی دیپلماتیک نیست. این امر چیزی عمیقتر را منعکس میکند: غریزهای که پاکستان با وجود تمام مشکلاتش، از طریق دههها جنگ، افراطگرایی و آسیبپذیری استراتژیک بهدست آورده است.
در زمانی که موضع انقلابی ایران آن را به انزوا و درگیری نظامی عمیقتری کشانده است، پاکستان در موقعیت متفاوتی قرار دارد. این کشور روابطی با ایران حفظ میکند، پیوندهای عمیقی با عربستان سعودی و خلیج فارس ایجاد کرده، برای چین اهمیت دارد و کانالهایی با واشنگتن برقرار میکند. پاکستان با نهادهای مدنی ضعیف، عملکرد اقتصادی نامناسب، حکومت نظامی و انتخابهای دشوار سیاست خارجی دست و پنجه نرم کرده است.
با این حال، این فشارها همچنین به آن آموختهاند که انعطافپذیری استراتژیک و خطرات تأکید بیش از حد بر ایدئولوژی چه ارزشهایی دارند. نباید نقش پاکستان را بزرگنمایی کرد. این کشور بهتنهایی یکی از خطرناکترین منازعات جهان را حل نخواهد کرد. اما ظهور آن بهعنوان یک میانجی دیپلماتیک حائز اهمیت است. این نشان میدهد که حتی یک کشور دچار مشکل نیز میتواند زمانی که سه چیز را دارد که ایران بهطور فزایندهای فاقد آن است، به اهمیت دیپلماتیک دست یابد: روابط با قدرتها در بلوکهای متخاصم؛ آگاهی از خطرات ایدئولوژی؛ و انضباط نهادی برای جلوگیری از تبدیل شدن شور مذهبی به موتور مستقل جنگ.
data-path-to-node=”8″>من این استدلال را نه به عنوان یک تحلیلگر سیاسی، بلکه به عنوان یک عالم دینی که نگران تأثیر ایدههای دینی بر رفتار سیاسی، جنگ و صلح است، مطرح میکنم. پاکستان هنوز نتوانسته است رابطه بین دین و سیاست را حل کند. اما از طریق رنج، آموخته است که شعارهای دینی، هنگامی که نظامی میشوند، دیگر تحت کنترل هیچکس باقی نمیمانند.
پایههای تاریخی میانجیگری پاکستان، ایران و ایالات متحده
از حدود سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۶، پاکستان با یکی از خشنترین موجهای خشونتهای مسلحانه در تاریخ خود مواجه شد. تحریک طالبان پاکستان (TTP) و شبکههای افراطی همپیمان به شهرها، مساجد، مدارس، تأسیسات نظامی و غیرنظامیان حمله کردند. دولت مجبور شد به عملیاتهای نظامی عمدهای در سوات، خیبر، وزیرستان و دیگر مناطق بپردازد و آموخت که افراطگرایی دینی، هنگامی که تشویق یا تحمل شود، میتواند به درون جامعه برگردد، آن را مصرف کند و خود دولت را به چالش بکشد.
برای رهبری نظامی و سیاسی پاکستان، این موضوع تعیینکننده بود. جنگ علیه TTP یک حسابرسی عمیق نهادی را به وجود آورد. گروههای افراطی دیگر تنها ابزارهای نفوذ یا همسفران ایدئولوژیک دور نبودند. آنها به یک تهدید داخلی وجودی تبدیل شده بودند. پاکستان دریافت که یک دولت نمیتواند به طور نامحدود زبان افراطگرایی دینی را تحمل کند و همچنان انتظار ثبات در داخل داشته باشد.
تسلط طالبان بر افغانستان در سال ۲۰۲۱ این درس را تیزتر کرد. بسیاری در پاکستان در ابتدا معتقد بودند که یک دولت دوستانه یا ایدئولوژیک آشنا در کابل، مشکل امنیت غربی کشور را کاهش خواهد داد. اما برعکس، اتفاق افتاد. TTP اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرد، تنشهای مرزی تشدید شد و پاکستان با واقعیت تلخی مواجه شد: نزدیکی ایدئولوژیک تضمینی برای همکاری دولتی نیست.
این تجربه پاکستان را به یک نتیجهگیری واقعبینانه سوق داد: قدرت ملی بهتر است از طریق ساختارهای قدرت جهانی حفظ شود تا ایستادن در خارج از آنها در چالش دائمی. یک دولت میتواند با کشورهای قدرتمند درگیر شود، فشارهای متضاد را مدیریت کند و منافع خود را دفاع کند. اما نمیتواند استراتژی را با شعارها جایگزین کند یا امنیت را تنها بر اساس بسیج احساسی بسازد.
تداوم نهادی و میانجیگری پاکستان، ایران و ایالات متحده
اینجا است که رئیس ستاد ارتش پاکستان، مارشال سید آسم منیر، اهمیت پیدا میکند. نقش نظامی پاکستان باید به دقت درک شود، نه به سادگی جشن گرفته شود و نه نادیده گرفته شود. تاریخ سیاسی آن شامل یک رابطه پرتنش بین نهادهای غیرنظامی و تأسیسات امنیتی است. با این حال، در لحظات بحران، تداوم نهادی اغلب به حفظ انضباط و تمرکز استراتژیک کمک کرده است.
در سالهای اخیر، به نظر میرسد پاکستان وارد مرحلهای عملیاتی، هرچند ناقص، از سازش مدنی-نظامی شده است. این مدل ایدهآل قانون اساسی نیست و نباید رمانتیکسازی شود. اما در زمینههای امنیت، دیپلماسی و ضرورت اقتصادی، به دولت درجهای از وضوح عملیاتی داده است که پاکستان غالباً از آن بیبهره بوده است.
اظهارات عمومی منیر درباره جهاد، که بر این نکته تأکید دارد که اختیار اعلام آن بهطور انحصاری متعلق به دولت است و نه گروههای خصوصی، باید در این زمینه درک شود. اهمیت آن کمتر در یک کلیت عمومی و بیشتر در تلاشی وسیعتر از سوی دولت برای بازپسگیری اختیار بر دین، جنگ و امنیت ملی نهفته است. منیر غالباً به زبان مذهبی صحبت میکند و به ایدههای قرآنی استناد میکند، اما دقیقاً همین نکته است که تمایز را مهم میسازد. او دین را بهعنوان اخلاق عمومی رد نمیکند؛ بلکه به نظر میرسد در برابر تصرف آن توسط گروههای غیردولتی، جنبشهای فرقهای یا کارآفرینان روحانی مقاومت میکند.
اصرار او بر برتری دولت در مسائل جهاد، یک اصل حیاتی را منعکس میکند: جهاد نمیتواند به یک شعار، یک پروژه شبهنظامی یا ابزاری احساسی در دستان بازیگران مذهبی خودخوانده تقلیل یابد. در تجربه پاکستان، هرگاه این تمایز از بین رفته، نتیجه نه آزادی یا کرامت، بلکه افراطگرایی، بینظمی داخلی و خونریزی بوده است.
این موضوع اهمیت دارد زیرا پاکستان جامعهای عمیقاً مذهبی است. ارتش و جامعه آن غالباً از زبان جهاد، فداکاری و دفاع از جامعه مسلمانان انرژی اخلاقی میگیرند. چالش این بود که احساس مذهبی را از زندگی ملی پاک نکنند، بلکه آن را انضباطی و قانونمند سازند، بهطوریکه احساس اخلاقی به مسئولیت دولت خدمت کند و نه ماجراجوییهای افراطی. همین اصل در رابطه دفاعی پاکستان با عربستان سعودی نیز صدق میکند. برای بسیاری از پاکستانیها، حفاظت از مکانهای مقدس در مکه و مدینه دارای اهمیت مذهبی طبیعی است. اما اگر چنین مسئولیتی بر عهده گرفته شود، باید به سیاست قانونی دولت و تعهدات دفاعی رسمی تعلق داشته باشد، نه شبهنظامیان خصوصی.
این استدلالی برای حکومت نظامی نیست. این استدلالی برای انسجام دولت است. نهادهای دموکراتیک پاکستان هنوز به تقویت نیاز دارند. اما در لحظات بحران، دولتها به توانایی عمل، صحبت با نوعی وحدت و جلوگیری از کشیده شدن سیاست ملی به هرج و مرج نیاز دارند.
ایران نمایانگر مسیر معکوس است. از سال 1979، ایران غالباً به سیاست خارجی نه تنها بهعنوان امنیت ملی، بلکه بهعنوان مأموریت انقلابی و مذهبی نگاه کرده است. درگیریهای آن بخشی از یک مبارزه بزرگتر تمدنی شده است. جمهوری اسلامی خود را بهعنوان پیشگام مقاومت، مدافع ستمدیدگان و مرکز یک پروژه ایدئولوژیک که فراتر از مرزهای خود گسترش مییابد، معرفی کرده است.
مدتی این استراتژی تأثیراتی به همراه داشت. ایران شبکههایی در لبنان، سوریه، عراق، یمن و فراتر از آن ایجاد کرد و شبهنظامیان و متحدان ایدئولوژیک را پرورش داد. اما این امر همچنین ترس را در سرتاسر منطقه ایجاد کرد. کشورهای عربی ایران را نه تنها به عنوان همسایه، بلکه به عنوان یک قدرت انقلابی که در پی نفوذ به جوامع آنها و بازسازی نظم سیاسیشان است، مشاهده کردند.
این ترس پیامدهایی داشت. کشورهای حاشیه خلیج فارس روابط امنیتی خود را با ایالات متحده عمیقتر کردند. حضور نظامی غرب در منطقه برای بسیاری از دولتها نه تنها یک تحمیل از خارج، بلکه یک ضرورت درونی تلقی شد. این امر واشنگتن یا دیگر قدرتهای بزرگ را از تظاهر یا مداخله معاف نمیکند. اما روایت استاندارد را پیچیده میکند: قدرت آمریکایی در خاورمیانه تا حدی به این دلیل باقی مانده است که کشورهای منطقه، که از ایران انقلابی و نمایندگان آن ترسیدهاند، به دنبال حفاظت خارجی بودهاند.
شکستهای سرپیچی در مقابل میانجیگری پاکستان، ایران و ایالات متحده
این یکی از بزرگترین شکستهای استراتژیک ایران است. با تلاش برای اخراج آمریکا از منطقه از طریق رویارویی ایدئولوژیک، شرایطی را ایجاد کرد که بسیاری از همسایگانش احساس کردند به آمریکا بیشتر نیاز دارند.
شکست دوم ایران این بود که سرپیچی را با استراتژی اشتباه گرفت. شعارهایی مانند “مرگ بر آمریکا” و “مرگ بر اسرائیل” وضوح احساسی و واژگان قهرمانانهای تولید کردند. اما شعارها تعادل قدرت را تغییر نمیدهند، اقتصاد مدرن نمیسازند، نهادها را ترمیم نمیکنند، فناوری را توسعه نمیدهند یا از یک ارز محافظت نمیکنند. پس از نزدیک به نیم قرن، آمریکا ناپدید نشده است. اسرائیل ناپدید نشده است. در عوض، ایران با تحریمها، انزوا، سرکوب، فشار اقتصادی و آسیبپذیری مواجه شده است.
سابقه پاکستان به هیچ وجه بینقص نیست. این کشور نیز از دین بهطور سیاسی استفاده کرده، در افغانستان اشتباهات جدی مرتکب شده و از تسلط نظامی، نهادهای مدنی ضعیف و فراتر رفتن استراتژیک رنج برده است. اما تفاوت اساسی این است که پاکستان درگیری خود با جهان را بهطور کامل مقدس نکرد. این کشور سیاست خارجی خود را به الهیات رویارویی دائمی تبدیل نکرد. با این حال، بهطور ناخوشایند، در درون نظم بینالمللی باقی ماند.
فشار دیپلماتیک ناشی از میانجیگری پاکستان، ایران و ایالات متحده
این واقعگرایی به پاکستان اجازه داد تا به دنبال منافع امنیتی اصلی خود باشد و در عین حال فضایی برای دیپلماسی حفظ کند. این کشور تحت فشار شدید توانست قابلیت هستهای خود را توسعه دهد — نه از طریق تئاتر انقلابی، بلکه از طریق یک استراتژی طولانی، صبور و مبتنی بر دولت که به پاکستان بازدارندگی داد، با وجود محدودیتهای اقتصادیاش. این کشور روابط خود را با چین حفظ کرد بدون اینکه روابطش با ایالات متحده را قطع کند. پاکستان روابط عمیقی با عربستان سعودی و خلیج فارس برقرار کرد در حالی که مرز و کانالهای ضروری با ایران را نیز به اشتراک گذاشت. این کشور در مواقع لازم به سیاستهای غرب انتقاد کرد، اما خصومت با غرب را به عنوان اصل سازماندهنده خود قرار نداد.
به همین دلیل است که پاکستان اکنون میتواند نقشی ایفا کند که ایران نمیتواند. ایران میتواند متحدان را بسیج کند و تهدید به تلافی کند. پاکستان میتواند میزبان گفتگوها باشد. ایران میتواند مقاومت را دراماتیک کند. با این حال، پاکستان میتواند هرچند بهطور ناقص، با چندین پایتخت صحبت کند. در سیاست بینالملل، این نوعی قدرت است.
درس عمیقتر این است که پاکستان در جایی که ایران شکست خورده، موفق نشده است. بحرانهای خود پاکستان برای پیروزیطلبی بسیار جدی هستند. درس این است که متواضعتر و مهمتر است: دولتها با درک محدودیتها زنده میمانند. آنها با فریاد زدن بر واقعیت، بلکه با مذاکره با آن، کرامت کسب میکنند. آنها مردم خود را نه با تبدیل هر درگیری به یک میدان نبرد مقدس، بلکه با دانستن زمان جنگ، زمان چانهزنی و زمان حفظ فضایی برای فردا محافظت میکنند.
تراژدی ایران این است که میتواند ادعای میراث یک تمدن بزرگ، مردمی تحصیلکرده و عمق استراتژیک عظیم را داشته باشد، اما اغلب این داراییها را به اسطورههای انقلابی subordinated کرده است. فرصت پاکستان این است که مواجهه دردناک آن با افراطگرایی ممکن است درس متفاوتی به آن آموخته باشد: اینکه ایمان نمیتواند جایگزین سیاستورزی شود و شور و شوق نمیتواند جایگزین قدرت شود.
اگر پاکستان عاقل باشد، نباید به اهمیت دیپلماتیک جدید خود به عنوان خودپسندی نگاه کند. باید آن را به عنوان یک آزمون در نظر بگیرد. این کشور اکنون فرصتی دارد تا نشان دهد که یک دولت با اکثریت مسلمان، که به شدت به دین و تاریخ آگاه است، میتواند هنوز با واقعگرایی، احتیاط و هوش دیپلماتیک عمل کند.
این درس است که منطقه به آن نیاز دارد. نه یک جنگ مقدس دیگر. نه یک شعار قهرمانانه دیگر. نه یک خیال دیگر از پیروزی تمدنی. خاورمیانه از اینها به اندازه کافی داشته است. آنچه اکنون نیاز دارد، دولتهایی هستند که میتوانند در میان اختلافات صحبت کنند، افراط ایدئولوژیک را محدود کنند و موقعیت استراتژیک را به صلح تبدیل کنند. پاکستان، برای یک بار، ممکن است در موقعیتی باشد که دقیقاً همین کار را انجام دهد.

