در تاریخ بینالملل لحظاتی وجود دارد که اقدامات نظامی دارای ویژگی سیاسی هستند—که نه تنها یک عملیات بلکه یک نقطه عطف در تاریخ را نمایندگی میکنند. در سال ۱۹۱۴، یک سیستم اتحاد سختگیرانه که برای جلوگیری از جنگ ساخته شده بود، آن را اجتنابناپذیر کرد. در سال ۱۹۳۹، توهم «توافق» غربی با کشورهای فاشیستی تحت فشار فروپاشید. در سال ۱۹۹۱، جنگ خلیج فارس نظم جهانی تکقطبی را تحت رهبری آمریکا آغاز کرد. و فصل بعدی تاریخ جهانی ممکن است توسط «عملیات خشم حماسی»، کمپین هوایی جاری آمریکا و اسرائیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی ایران نوشته شود.
این لحظه در میان یک چشمانداز وسیعتر از بیثباتی شکل میگیرد. حتی در حالی که ایالات متحده و اسرائیل با ایران میجنگند، جنگ فرسایشی روسیه در اوکراین همچنان به ساختار امنیتی اروپا فشار میآورد. تنشها بین پاکستان و افغانستان به رویارویی علنی تبدیل شده است. در جاهای دیگر نیز درگیریها ادامه دارد، با جنگهای داخلی در سودان، میانمار و در سرتاسر ساحل.
با این حال، حداقل در خاورمیانه، اهمیت درگیری ایران را نمیتوان نادیده گرفت. قطع سر رهبری انقلابی ایران، تعادل استراتژیک منطقه را بر هم زده است. آنچه با حذف رهبر عالی علی خامنهای و ردههای بالای رژیم ایران آغاز شد، به دنبال آن یک رشته حملات موشکی به اهداف نزدیک غربی و طرفدار غرب، بیشتر از یک توسعه نظامی شکسته است. این یک هسته انقلابی حاکمیتی را از بین میبرد که به مدت چهار دهه در مرکز سیاستهای منطقهای و بینالمللی خاورمیانه قرار داشته است. و جنگ تأیید کرده است که «نظم بینالمللی لیبرال» که مدتها رویکرد آمریکا و متحدانش به سیاست خاورمیانه را حاکم کرده بود، به طور کامل از بین رفته است.
پیروزی واقعگرایی در خاورمیانه
برای سه دهه پس از جنگ سرد، سیاستگذاران فرض کردند که “هرج و مرج” حاکم بر ژئوپولیتیک جهانی میتواند از طریق نهادها، وابستگی متقابل و هنجارهای مشترک تعدیل شود. این فرض بر این باور استوار بود که قوانین، به محض تأسیس، خودپایدار خواهند بود. واقعیت در حال ظهور در خاورمیانه خلاف این را نشان میدهد: نظم در نهایت نه تنها به قوانین بلکه به ظرفیت معتبر برای اجرای آنها بستگی دارد.
دانشمندان و تحلیلگران مشاهده کردهاند که “نظم لیبرال” پس از 1991 نه به یکباره فروپاشید، بلکه به تدریج در حالی که فاصله بین آرزوهای هنجاری و قابلیتهای مادی فراتر از ترمیم گسترش یافت، فرسوده شد. جنگ در ایران این فرسایش را آشکار کرده است. ایالات متحده در پیگیری جنگ خود علیه ایران به تأیید سازمان ملل متحد نیازی نداشت و حتی به “ائتلاف داوطلبان” برای پیوستن به آن، مانند آنچه که رئیسجمهور جورج بوش در سال 2003 علیه عراق انجام داد، استناد نکرد. همچنین دولت رئیسجمهور دونالد ترامپ از ملاحظات اخلاقی بلندپروازانه برای توجیه بمباران استفاده نکرد. توضیح ترامپ بسیار عملیتر بوده است: ایالات متحده از دولت ایران خوشش نمیآمد و قدرت نابود کردن آن را داشت و اکنون در حال انجام این کار است.
این ایدهها با “نظم بینالمللی لیبرال” در تضاد هستند. اما با فروپاشی آن نظم، چیزی که به مرکز سیستم بینالمللی بازمیگردد، نه بیثباتی، بلکه ساختار است: هرج و مرج که زمانی به عنوان قابل مدیریت توصیف میشد، دوباره به عنوان وضعیت زیرین سیاست بینالملل خود را نمایان میکند. اصل سازماندهنده آن سیستم، قدرت است که تعاملات همه ملتها را با یکدیگر شکل میدهد.
بنابراین، سیستم بینالمللی در حال بازچینی حول دینامیکهای توازن قدرت است. در این بازچینی، غرب همچنان قطب مرکزی باقی میماند، هرچند دیگر به صورت ایدئولوژیک همراستا نیست. ایالات متحده به طور علنی به سمت استفاده از زور به عنوان ابزاری مشروع برای شکلدهی به نظم حرکت کرده است. اروپا، با وجود تعهد بیوقفه خود به چندجانبهگرایی، به طور همزمان در حال انجام بزرگترین تلاش تسلیحاتی خود در دههها به عنوان پاسخی به تهاجم روسیه است. مفهوم “Zeitenwende” آلمان عمق تغییرات درون اروپا را نشان میدهد. همانطور که صدراعظم فریدریش مرز در مونیخ اعلام کرد، “نظم جهانی، با وجود نقصهایش حتی در بهترین حالت، دیگر وجود ندارد همانطور که ما آن را میشناختیم.” تغییر دکترین برلین به سمت بازدارندگی و تسلیح مجدد، نه تنها یک تنظیم بیانی، بلکه یک کالیبراسیون ساختاری را منعکس میکند. در منطقه هند-پاسیفیک، ژاپن در حال تجربه یک تحول مشابه است و برای اولین بار از سال 1945 قابلیتهای نظامی تهاجمی را در پاسخ به قاطعیت چین و تهدیدات کره شمالی گسترش میدهد.
این تغییرات به طور کلی نشان میدهد که شکاف مرکزی در غرب نه بین واقعگرایی و لیبرالیسم، بلکه بین بلاغت واقعگرایانه و بلاغت لیبرالیستی همراه با عمل واقعگرایانه است. در مقابل غرب تقسیمشده، یک بلوک هیبریدی وجود دارد که از طریق منطق توازن قدرت عمل میکند: چین به دنبال یک مزیت نسبی پایدار است، روسیه از زور برای تحکیم دستاوردها استفاده میکند، کره شمالی به بازدارندگی هستهای تکیه دارد و ایران و ونزوئلا به طور تاریخی عمق انرژی را فراهم کردهاند که اختلال سیستمیک را افزایش داده است. این بازیگران تقریباً هیچ ارتباطی از نظر ایدئولوژی ندارند؛ روسیه یک دولت مسیحی ارتدکس است، ایران یک دولت مسلمان شیعه و چین و کره شمالی دولتهای بیدینی هستند که هر دو سنت را در سرزمینهای خود سرکوب میکنند. با این حال، همه چهار کشور درک میکنند که ایدئولوژی کمتر از منافع مشترک آنها در تضعیف نفوذ غربی اهمیت دارد.
در این زمینه، اقدامات ایالات متحده علیه رژیم مادورو و رژیم ایران تنها عملیاتهای نظامی نبودند که به هدف قرار دادن دشمنان محلی انجام میشدند. به معنای وسیعتر، هر دو مراکز انرژی را تحریک کردند که زیرساخت یک همراستایی ضد غربی وسیعتر را پشتیبانی میکردند و بدین ترتیب پایههای ساختاری محور ضد غربی را تضعیف کردند.
فروپاشی ایران صلحی به خاورمیانه نخواهد آورد
منطق واقعگرایانه به وضوح در خاورمیانه امروز به تصویر کشیده شده است، جایی که رقابت قدرت به طور تاریخی بیشتر از آنچه که نهادها انجام دادند، نظم را شکل داده است. در میان کاهش نفوذ “محور مقاومت”، رقابت بین سایر کشورها در منطقه به جای کاهش، تشدید شده و منجر به ظهور رقابتهای جدید قدرت شده است. در خلأ ناشی از خروج ایران، دو بلوک رقیب در حال شکلگیری هستند: بلوک توافقات ابراهیم، که به رهبری اسرائیل و مبتنی بر منافع امنیتی سخت است؛ و یک محور سنی به رهبری ترکیه و قطر که در تلاش است تا نفوذ خود را در سراسر سوریه، شمال عراق، لیبی، مدیترانه شرقی و بخشهایی از آفریقا گسترش دهد.
با تشدید رقابتهای منطقهای، اثرات آن به طور خاص در کشورهای آسیبپذیر مانند عراق احساس میشود، که در معرض خطر تبدیل شدن به عرصه بعدی رقابتهای خارجی است. این وضعیت یادآور مسیرهایی است که در سوریه و لبنان مشاهده شده است، جایی که تکهتکه شدن داخلی و دلالان قدرت خارجی به طور پیوسته حاکمیت ملی را تضعیف کردهاند. چنین نتیجهای در صورتی که تکههایی از رژیم ایرانی و شبکههای نیابتی آن زیرساختهای عملیاتی و مالی خود را به خاک عراق منتقل کنند، که از قبل سیاسی تقسیم شده و از نظر نهادی آسیبپذیر است، محتملتر میشود.
فشارهای ساختاری مشابه همچنین بازیگران غیر دولتی را شکل میدهند. گروههایی که مدتها تحت حمایت ایران قرار داشتند، اکنون باید با بازنگری استراتژیک برای بقا مواجه شوند. حزبالله و حماس، که مدتها از مساعدتهای ایران بهرهمند بودهاند، ممکن است با تضعیف حمایت از تهران ضعیف شوند. در مقابل، حوثیها، که در یکی از مهمترین نقاط تنگههای دریایی جهان قرار دارند، میتوانند یا بیشتر خودمختار و بیثبات شوند یا با نیروهای هماهنگ از یک ائتلاف منطقهای و بینالمللی که آماده است تا بازدارندگی را دوباره برقرار کند، مواجه شوند. در هر دو حالت، منطق همچنان ثابت است: خلأهای قدرت رقابت را از بین نمیبرند، بلکه تنها آن را توزیع میکنند.
اعتبار، رهبری و منطق زور
ساختار به تنهایی نمیتواند انتقال را توضیح دهد؛ افراد نیز اهمیت دارند. همانطور که مارگارت مکمیلان در کتاب «جنگی که صلح را به پایان رساند» نوشت—توضیح میدهد که چرا رهبران اروپا انتخاب آگاهانهای کردند تا ملتهای خود را به جنگ جهانی اول ببرند، حتی پس از بهرهمندی از دههها صلح—تاریخ تنها به وسیله اجتنابناپذیری پیش نمیرود. بلکه، تاریخ تحت تأثیر تصمیماتی است که توسط رهبران ناقص اتخاذ یا اجتناب میشود، کسانی که در زمانهای بحران دچار سوءتفاهم، تأخیر یا فراتر رفتن از حد میشوند.
در یک سیستم مبتنی بر قدرت، اعتبار به شکل سرمایه استراتژیک تبدیل میشود. رویکرد ترامپ به ایران منعکسکننده منطق واقعگرایانه آشنا است: در جایی که ممکن است دیپلماسی را دنبال کنید، اما بالاتر از همه، اعتبار را برای کمک به بازدارندگی حفظ کنید. زمانی که جمهوری اسلامی در ژانویه سرکوب خشونتآمیز خود را علیه اعتراضات ضد رژیم آغاز کرد، ترامپ وعده داد که به معترضان کمک خواهد کرد و اعلام کرد: «کمک در راه است.» با این کار، او تعهدی را به عهده گرفت که نمیتوانست بدون از دست دادن اعتبار خود آن را بشکند. با این حال، هر طور که عملیات Epic Fury پیش برود، رئیسجمهور همانطور که گفته بود پاسخ داده است—و اطمینان حاصل کرده که تعهد بیانی بعدیاش بهطور جدی گرفته خواهد شد.
در اسرائیل، موضع بنیامین نتانیاهو در طول سه دهه نیز بهطور مشابهی بازتابدهنده خوانشی هابزی از هرج و مرج منطقهای بوده است: در غیاب یک ضامن، بقا به خودیاری و زور وابسته است. برای او، رژیم ایرانی هرگز یک مزاحمت دیپلماتیک نبوده، بلکه یک تهدید وجودی رو به افزایش است. به عبارت دیگر، استفاده او از زور علیه تهران ایدئولوژیک نیست، بلکه یک ضرورت استراتژیک است.
اما با ادامه جنگ، ترامپ و نتانیاهو باید به یاد داشته باشند که واقعگرایی دو طرفه است. همانطور که تاریخنگار فرانسوی آلبر سورل هشدار داد: «زمانی که دکترینها دیگر با واقعیتها مطابقت ندارند، واقعیتها انتقام میگیرند.» در این زمینه، پافشاری خامنهای بر تشدید قهری بدون تطبیق با تعادلهای قدرت در حال تغییر احتمالاً سقوط رژیم او را تسریع کرده است. بهویژه نتانیاهو باید همیشه این درس را به یاد داشته باشد. اسرائیل یک قدرت بزرگ نیست، بلکه یکی از بسیاری در خاورمیانه است—و بقا ادامهدار آن هرگز اجتنابناپذیر نبوده است. در سیستمهای واقعگرا، محاسبه نادرست اغلب کشنده است.
اگر جنگ خلیج فارس در سال 1991 تولد «یکقطبیگری» تحت رهبری آمریکا را نشان داد، حمله به تهران پایان قطعی توهم پس از جنگ سرد است. جهان به گذشته بازنمیگردد. اما دوباره با واژگان آشنا صحبت میکند: هرج و مرج بینالمللی به عنوان ساختار آن، منافع ملتها به عنوان قطبنماهایشان و قدرت به عنوان یک اصل سازماندهنده مشترک. واقعگرایی بازگشته است. حالا چه کسی نظم تولید شده را شکل خواهد داد؟

