استراتژی که غزه را ویران کرد، در لبنان نیز در حال تکرار است: جابجایی غیرنظامیان، تخریب زیرساختها و تکهتکه کردن حکومت.
اسرائیل در کمتر از دو هفته تقریباً 600 نفر را در لبنان کشته و بیش از 750,000 نفر را جابجا کرده است. این، عمل آغازین دکترین غزه اسرائیل است که به جبههای جدید اعمال میشود. فرمول این استراتژی ثابت است: جابجایی – یا با دستور به مردم برای ترک محل یا با تخریب وسایل معیشت آنها. تخریب زیرساختهای غیرنظامی برای جلوگیری از بازگشت و گسترش سرزمین از طریق آنچه که به اصطلاح “منطقههای حائل” نامیده میشود. تکهتکه کردن هر نوع حکومتی با تقسیم سرزمین به نواحی جداگانه که در آنجا اقدام نظامی با شدت کمتری ادامه دارد.
من سه سال در فلسطین کار کردم تا اینکه توسط مقامات اسرائیلی اخراج شدم. من شاهد توسعه این دکترین در زمان واقعی بودم. اکنون، از بیروت، شاهد تکرار آن هستم.
در کرانه باختری، اسرائیل دههها به تکهتکه کردن سرزمین و انکار هر نوع جغرافیای پیوسته برای فلسطینیها پرداخته است. چاههای آب با سیمان مسدود شده، خانهها به دلیل مجوزهای غیرقابلدسترس تخریب شدهاند و دامداران از زمینهای خود توسط پایگاههای غیرقانونی جابجا شدهاند. در غزه، همان منطق با سرعت و شدت بسیار بیشتری اعمال شد.
در اکتبر 2023، اسرائیل اعلام کرد که هر فلسطینی شمال وادی غزه باید فوراً ترک کند. چند روز قبل، وزیر دفاع اسرائیل اعلام کرده بود که محاصره کامل برقرار است: بدون برق، بدون غذا، بدون آب. با برچسب زدن به یک جمعیت کامل به عنوان دشمن، اسرائیل یک طبقه از افراد قابلصرف را ایجاد کرد. ارتش نقشههایی منتشر کرد که غزه را به بلوکهای شمارهگذاری شده تقسیم کرده بود. وقتی شماره شما اعلام میشد، مجبور به ترک محل بودید. دستورات تخلیه به بهانهای برای جنایات بعدی تبدیل شد. مردم به الماواسی، ناحیهای از سواحل که اسرائیل آن را “منطقه امن” نامیده بود، دستور داده شدند، منطقهای متمرکز برای صدها هزار نفر که در چادر زندگی میکردند و حملات هوایی ادامه داشت. آنچه به اصطلاح مناطق تخلیه نامیده میشد، خالی و ویران شد.
منطق کلاسیک ضد شورش شامل “پاکسازی، نگهداشتن و بازسازی” بود. رویکرد اسرائیل به طور رادیکالی متفاوت بود: تخریب، جابجایی، و از بین بردن. هدف، آرام کردن سرزمین نبود بلکه خالی کردن آن بود. در هر دو غزه و جنوب لبنان، اسرائیل به جمعیتهای غیرنظامی به عنوان غیرقابل تفکیک از مقاومت که از آن حمایت میکنند، نگاه کرده است. جابجایی آنها هدف است. فروپاشی نمایندگی سیاسی آنها شرطی است که اسرائیل به دنبال دائمی کردن آن است. این منطق استعماری-مستعمراتی در شکل نظامی معاصر است.
اکنون همان شیوه در لبنان نیز به کار گرفته شده است، اما با تفاوتی آشکار نسبت به عملیاتهای قبلی اسرائیل در اینجا. در جنگ اول لبنان در دهه 1980، اسرائیل به دنبال نصب یک دولت همدل بود. غزه نشان داده است که اسرائیل این آرزو را رها کرده است. هدف دیگر تعیین اینکه چه کسی بر سرزمینی حکومت میکند نیست، بلکه اطمینان از این است که هیچ حکومتی منسجم وجود نداشته باشد. اسرائیل در این زمینه تنها نیست؛ رویکرد امارات متحده عربی در یمن و شاخ آفریقا – و حمایت آن از اسرائیل در غزه – نشاندهنده همان تمایل به نواحی جداگانه است. آنچه که به وجود آمده، یک دکترین منطقهای از تکهتکه کردن است که بین قدرتهای همراستا مشترک است.
اسرائیل دستورات تخلیه برای تمام جنوب لبنان و جنوب بیروت صادر کرده است. نقشه آشنایی که هفته گذشته بر روی صفحهام در بیروت ظاهر شد، طراحی مشابه و ابهام مرگباری داشت که با آنها در غزه مواجه بودیم؛ مناطق تخلیه اعلام شده با آنچه که بر روی نقشه نشان داده شده بود، مطابقت نداشت. در غزه، کسانی که از خطوط نامرئی عبور میکردند، کشته میشدند.
صدها هزار نفر اکنون در حال حرکت هستند. مدارس به پناهگاه تبدیل شدهاند، کارگران بهداشتی کشته شدهاند و مردم در کنار دریا خوابیدهاند، جایی که فقط دو شب پیش یک چادر بمباران شد. اسرائیل تهدید کرده است که به زیرساختهای دولتی لبنان حمله خواهد کرد اگر دولت در برابر حزبالله اقدام نکند – اهداف خود را از جابجایی و تخریب زیرساختها به سمت بیثباتسازی اجباری خود دولت گسترش میدهد. دولت لبنان با ممنوع کردن آتشگشایی حزبالله پاسخ داده است. این دقیقاً همان تکهتکه شدن داخلی است که به نظر میرسد استراتژی اسرائیل طراحی شده تا آن را تحریک کند.
اما لبنان غزه نیست. حماس با یک زرادخانه بداهه در یک نوار محاصره شده میجنگید و این برای نیروهای اسرائیلی چالشبرانگیز بود. حزبالله تسلیحات پیشرفتهتری، زیرساختهای سختتر و دههها آمادگی برای این نوع جنگ دارد. این گروه نشان داده است که میتواند ضربات سنگین را تحمل کند و به عقب برگردد و اسرائیل و ناظران خارجی را با عمق تواناییهای خود شگفتزده کند. عملیاتهای زمینی اسرائیل در جنوب لبنان و بقاع با مقاومت قابل توجهی مواجه شده است. اینجا است که این دکترین ممکن است با محدودیتهای خود روبرو شود – نه از طریق فشار دیپلماتیک که به نتیجه نرسیده، بلکه از طریق واقعیت نظامی نامتقارن. ایران سرنوشت لبنان را بهطور صریح بخشی از هر محاسبه آتشبس قرار داده و اتحاد جبههها را نشان داده که اسرائیل فکر میکرد تضعیف شدهاند.
یک دکترین که بر اساس فرضیه مصونیت بنا شده، در سالنهای کنفرانس یک نظم به اصطلاح مبتنی بر قوانین با مقاومت کمی روبرو شده است. دکترین غزه نسخه گسترشیافتهای از آنچه اسرائیل قبلاً به آن “دکترین ضاحیه” میگفت است – استفاده از نیروی فراوان علیه زیرساختهای غیرنظامی – که اکنون به سمت هدف بزرگتری سلاحگذاری شده است: بازتعریف دائمی جغرافیا، جمعیتشناسی و نظم سیاسی منطقه.
این دکترین در خلأ پاسخگویی توسعه یافته است. دیوان بینالمللی دادگستری نادیده گرفته شده است. شورای امنیت فلج شده است. دولتها به تجارت با اسرائیل ادامه دادهاند در حالی که به طور پیوسته غیرقابل قبول را عادی کرده است. دانیل ریسنر، که ریاست بخش حقوقی بینالمللی دفتر وکیل نظامی اسرائیل را بر عهده داشت، به صراحت گفت: “اگر چیزی را به اندازه کافی طولانی انجام دهید، جهان آن را میپذیرد […] حقوق بینالملل از طریق نقضها پیشرفت میکند.”
ایالات متحده ناظر این شکست نیست؛ بلکه یک شرکتکننده فعال در عمیقتر کردن آن است. در کنفرانس امنیت مونیخ اوایل امسال، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، اتحاد فراآتلانتیک را در اصطلاحات قومیملیگرایانه قالببندی کرد و استعمار را به عنوان یک دستاورد غربی معرفی کرد. در یک رویداد در تل آویو، مایک هاکابی، سفیر ایالات متحده، ابراز اطمینان کرد که واشنگتن هر دو دیوان کیفری بینالمللی و دیوان بینالمللی دادگستری را “بیاثر” خواهد کرد – همان نهادهایی که ممکن است از طریق آنها پاسخگویی دنبال شود.
آنچه در لبنان در حال وقوع است، ادامه سیاسی یک پروژه استعماری-مستعمراتی در حال انجام است. دستورات تخلیه پیشدرآمدهایی برای تخریب انبوه هستند که برای جلوگیری از بازگشت و تغییر دائمی منظر طراحی شدهاند. ثبات در خاورمیانه به بیش از توافقهای آتشبس نیاز دارد که جمعیتهای تکهتکه شده را مدیریت کرده و اجازه میدهد جنگهای کمدرجه ادامه یابد. این نیاز به اجرای بدون قید و شرط حقوق بینالملل، پاسخگویی کامل برای کسانی که این دکترین را پیگیری میکنند و حق بازگشت و بازسازی دارد – از بیت حانون تا بیروت.

