دو هفته تشدید تنش تقریباً امکان هرگونه آشتی در خلیج فارس را از بین برده است.
با فروش نفت به قیمت حدود ۱۰۰ دلار برای هر بشکه و افزایش ۲۰ درصدی قیمت بنزین در ایالات متحده در طی دو هفته، آمریکاییها دوباره به ترکیبی از نفت و ناامنی به سبک دهه ۱۹۷۰ در خلیج فارس بازگشتهاند.
بحرانهای دهه ۱۹۷۰ با یک تحریم نفتی ناشی از خشم عربها نسبت به حمایت سنگین ایالات متحده از اسرائیل در جنگ یوم کیپور ۱۹۷۳ آغاز شد. سپس، پس از حمله شوروی به افغانستان در ۱۹۷۹، ایالات متحده دکترین کارتر را اعلام کرد و رئیسجمهور جیمی کارتر اعلام کرد که “منافع حیاتی” ایالات متحده در منطقه خلیج فارس در خطر است.
دکترین کارتر در ابتدا عمدتاً به سمت اتحاد جماهیر شوروی هدفگذاری شده بود، در میان نگرانیها از اینکه عملیات شوروی در افغانستان یک گام به سوی تحقق رویای امپریالیستی قدیمی روسیه برای به دست آوردن بنادر آبهای گرم باشد. پاسخ نظامی دولت کارتر شامل ایجاد نیروی مشترک استقرار سریع (RDJTF) بود. دکترین کارتر تحت دولتهای بعدی تکامل یافت و بیشتر بر تهدیدات درون منطقه تمرکز کرد. RDJTF به فرماندهی مرکزی (CENTCOM) تبدیل شد، فرماندهی ایالات متحده که بیشتر در اجرای جنگ کنونی علیه ایران درگیر است.
تا ۲۷ فوریه، روز قبل از آغاز جنگ ایالات متحده و اسرائیل، وضعیت در خلیج فارس چندان خوشایند نبود. اما به مراتب کمتر از زمانی بود که کارتر دکترین خود را اعلام کرد و قطعاً توجیه معقولی برای آغاز جنگ فراهم نمیکرد.
قیمت نفت در طول ماه فوریه در حدود ۶۰ دلار در نوسان بود و بازار نفت خام پایدار بود، با وجود تلاشهای مداوم ایالات متحده برای جلوگیری از مشارکت ایران در آن بازار. مسئله هستهای ایران نیازی به فوریت ایجاد نمیکرد، زیرا ایران هیچ غنیسازی اورانیوم انجام نمیداد و به هیچ وجه به توسعه یک سلاح هستهای ممکن نزدیک نبود، چه رسد به وسایل حمل آن. مذاکرات ایالات متحده و ایران که بر مسائل هستهای متمرکز بود، به گفته میانجی عمانی، “پیشرفتهای قابل توجهی” داشت. هیچ تهدیدی از سوی ایران برای حمله قریبالوقوع به کسی وجود نداشت.
شاید امیدوارکنندهترین موضوع در مورد امنیت در این منطقه، آشتی در حال توسعه بین ایران و کشورهای عربی در سمت دیگر خلیج فارس، به ویژه عربستان سعودی بود. این آشتی یک منبع عمده تنش در منطقه را کاهش میداد؛ رژیمهای هر دو طرف خلیج دلایل خوبی برای پیگیری یک روش زندگی مشترک به عنوان مبنای امیدوارکننده برای امنیت و رفاه خود داشتند.
تقریباً همه چیز خوب در این تصویر توسط جنگی که ایالات متحده و اسرائیل آغاز کردند، نابود شده است. میتوان امیدوار بود که پس از پایان جنگ، برخی از خسارات ترمیم شود. اما آنچه که نابود شده به آسانی بازسازی نمیشود. هر زمان و به هر نحوی که جنگ به پایان برسد، این منطقه برای ماهها و احتمالاً سالها با ناامنی مواجه خواهد بود که بیشتر شبیه به ترسهای دهه ۱۹۷۰ خواهد بود تا امیدهایی که به تازگی یک ماه پیش وجود داشت.
استراتژی ایران، که توسط رهبر جدیدش تأیید شده است، پاسخ به تجاوز ایالات متحده و اسرائیل با گسترش جنگ به داخل و سراسر خلیج فارس را منعکس میکند و نشاندهنده گزینههای محدود یک دولتی است که از مهاجمان ضعیفتر است. امید واضح ایران این است که فشار از سوی رهبران عرب که منافع خود را آسیبدیده میبینند و از سوی آمریکاییها که هزینههای سوختشان در حال افزایش است، رئیسجمهور ترامپ را وادار کند تا جنگ را زودتر از دیرتر به پایان برساند.
تصمیمگیرندگان ایرانی احتمالاً به طور reluctant به اهدافی در کشورهای عربی خلیج فارس حمله کردند، با توجه به انگیزههای قوی که ایران برای بهبود روابط با آن کشورها داشت. این عدم تمایل در عذرخواهی رئیسجمهور ایران، مسعود پزشکیان، برای حملات تلافیجویانه ایران به همسایگانش منعکس شد، با پیشنهادی برای متوقف کردن چنین حملاتی اگر کشورهای عربی استفاده از سرزمینهای خود را برای حمله به ایران رد کنند. این فرصت برای کاهش تنش زمانی به پایان رسید که ترامپ “تسلیم بیقید و شرط” ایران را به عنوان یک هدف اعلام کرد و ایالات متحده به طور ادعایی به یک کارخانه desalination ایرانی حمله کرد که منجر به حمله ایران به یک کارخانه desalination در بحرین شد.
حملات متقابل خلیج فارس جو را برای تجدید تنشزدایی ایرانی-عربی خراب کرده است. مهم نیست که رهبران هر دو طرف خلیج چقدر منطقی و بصیر باشند، آنها با احساسات خام اجتنابناپذیر در جمعیتهای خود مواجه خواهند شد زمانی که مهمات شلیک میشود و هموطنان کشته یا زخمی میشوند. بازگشت جو به جایی که قبل از آغاز این جنگ بود، زمان زیادی خواهد برد.
رژیمهای عربی خلیج در ماههای آینده با تصمیمات دشواری در سیاست امنیتی مواجه خواهند شد. پس از حملات ایرانی، افکار به طور طبیعی به سمت بازدارندگی چنین حملاتی در آینده معطوف خواهد شد. اما رهبران عرب همچنین فراموش نخواهند کرد که حملات ایرانی تلافیجویی برای تجاوزات ایالات متحده و اسرائیل بودند و اگر ایالات متحده و اسرائیل جنگ خود را آغاز نکرده بودند، این حملات اتفاق نمیافتادند.
این واقعیت هرگونه اشتیاق برای اتکا به ایالات متحده یا اسرائیل برای امنیت را کاهش میدهد، که پس از آنچه رهبران سعودی به عنوان عدم اقدام ایالات متحده در پی حملهای فرضی ایرانی به تأسیسات نفتی حیاتی سعودی در سال ۲۰۱۹ و عدم موفقیت ایالات متحده در جلوگیری از حمله اسرائیل به قطر در سال گذشته تلقی کردند، به طور کلی پایین بود.
واکنشهای عربی خلیج به وضعیت جدیدشان میتواند از سازنده—به ویژه تلاشی هماهنگ برای بازگشت به تنشزدایی در منطقه—تا خطرناک و بیثباتکننده، مانند حرکت سعودی به سمت دستیابی به سلاحهای هستهای، متغیر باشد. احتمال دیگری نیز وجود دارد که شامل وارد کردن پاکستان، متحد هستهای عربستان سعودی، به طور گستردهتر در معادله خلیج فارس باشد.
ایالات متحده پس از پایان جنگ باید با این آشفتگی امنیتی منطقهای مواجه شود. مهم نیست که کدام یک از اهداف جنگی متعدد و در حال تغییر ترامپ به عنوان مبنایی برای ادعای پیروزی انتخاب شود، ملت ۹۰ میلیون نفری به نام ایران از بین نخواهد رفت. هرچه دولت آینده در تهران به نظر برسد، زمانی که آن ملت به حد نهایی فشار آورده شود، میتواند و خواهد توانست با اقداماتی تلافیجویانه مانند بستن تنگه هرمز واکنش نشان دهد.
برای جلوگیری از بدتر شدن اوضاع، ایالات متحده نیاز دارد که به دیپلماسی سازنده با ایران بازگردد. احیای چیزی شبیه به توافق ۲۰۱۵ که به طور دقیق برنامه هستهای ایران را محدود میکرد، بهبود بزرگی در امنیت منطقهای نسبت به وضعیت کنونی خواهد بود. گزینههایی هنوز برای ترامپ وجود دارد تا توافقی جامعتر را تأمین کند، که به او این امکان را میدهد که ادعا کند که او بهتر از پیشینیانش عمل کرده است.
یک اشتباه این خواهد بود که به وابستگی به یک همپیمانی ایالات متحده-اسرائیل-عرب بر اساس آنچه که به اصطلاح “توافقات ابراهیم” نامیده میشود، بازگردیم. این رویکرد نه تنها بهبود امنیت خلیج فارس نبود، بلکه خطوط درگیری را در خلیج فارس تیزتر کرد، به طوری که اسرائیل آن را به عنوان مبنایی برای یک اتحاد نظامی دائماً خصمانه با ایران میدید. این ترتیبات همچنین هرگونه انگیزه ممکن اسرائیل برای صلح با فلسطینیها را کاهش میدهد.
کشتاری که اسرائیل بر فلسطینیان در نوار غزه تحمیل کرده، در حال حاضر امکان عادیسازی کامل روابط عربستان سعودی با اسرائیل را منتفی کرده است. اما به نظر میرسد که دولت ترامپ این موضوع را به عنوان شرطی برای مذاکره در مورد یک توافق دفاعی با عربستان سعودی و ارائه کمکهای هستهای به سعودیها که به طرز نگرانکنندهای در مورد ایمنی در برابر تسلیحاتی بودن سست است، کنار گذاشته است. این مسیر نیز یک اشتباه است؛ زیرا خطر کشیده شدن ایالات متحده به درگیریهای آینده که شامل سعودیها میشود را افزایش میدهد و تهدید گسترش تسلیحات هستهای را تشدید میکند.
این جنگ هرگونه شانس باقیمانده برای “چرخش” ایالات متحده از خاورمیانه به سمت توجه بیشتر به نگرانیهای امنیتی در شرق آسیا یا نیمکره غربی را از بین برده است. ایالات متحده برای آینده قابل پیشبینی در باتلاقی در منطقه خلیج فارس گرفتار است که به اندازه هر چیزی که در دهه ۱۹۷۰ دیده شده، بد است و این باتلاق تا حد زیادی ناشی از اقدامات خود ایالات متحده است.
تمام این موارد به این واقعیت اضافه میشود که جنگ، شریک دولت در تهاجم—دولت اسرائیل به رهبری نخستوزیر بنیامین نتانیاهو—را جسورتر کرده است، زیرا جنگی را به آن داده که خود نتانیاهو و شخصاً او مدتها به دنبال آن بودهاند. بنابراین، اسرائیل میتوان انتظار داشت که حملات دورهای “چمنزنی” را در خلیج فارس آغاز کند—نه برای بهبود امنیت بینالمللی در آنجا، بلکه برای تأکید بر پیام اسرائیل که ایران همواره بزرگترین تهدید برای همه در منطقه است.

