مواجهه دونالد ترامپ با ایران به نظر میرسد بر اساس یک برداشت بنیادی نادرست از کشوری که او انتخاب کرده بود تا با آن مواجه شود، بنا شده است. فرض در واشنگتن این بود که یک حمله ناگهانی به رهبری ایران میتواند منجر به فروپاشی سریع سیاسی شود. در این سناریو، حذف شخصیتهای ارشد موجب سردرگمی در داخل سیستم میشود، رقابت داخلی برای قدرت را شعلهور میکند و احتمالاً بازیگران سیاسی در داخل کشور را به همراستایی با ایالات متحده ترغیب میکند. انواعی از این استراتژی پیشتر در تفکر سیاست خارجی آمریکا ظاهر شده است، بهویژه در کشورهایی که نهادهای آنها ضعیف یا به شدت به یک رهبر واحد وابسته هستند. با این حال، واکنشی که پس از مرحله ابتدایی جنگ رخ داد، نشان داد که ایران تحت یک منطق سیاسی بسیار متفاوت عمل میکند.
به جای فروپاشی، ساختارهای سیاسی و نظامی ایران با سرعت شگفتانگیزی سازماندهی مجدد شدند. حتی پس از شوک اولیه حملات هماهنگ علیه شخصیتهای رهبری ارشد، دستگاه دولتی به کار خود ادامه داد. انتظار اینکه حذف رهبری به طور خودکار به فروپاشی رژیم منجر شود، یک ویژگی کلیدی سیستم ایرانی را نادیده گرفت: عمق نهادی آن. بر خلاف رژیمهای بسیار شخصیسازی شده که قدرت در یک دایره محدود متمرکز است، سیستم سیاسی ایران از طریق لایههای همپوشان نهادها عمل میکند که از نهادهای تصمیمگیری ملی تا ساختارهای حکومتی استانی و محلی گسترش مییابد. این ساختار شبکهای احتمال فروپاشی ناگهانی را بسیار کمتر از آنچه بسیاری از ناظران خارجی فرض میکنند، میکند.
بهطور مساوی مهم، سوءتفاهم در مورد نهادهای امنیتی ایران بود. تحلیلهای خارجی اغلب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج را عمدتاً به عنوان سازمانهای نظامی توصیف میکنند. با این حال، در داخل ایران، آنها چیزی فراتر از یک نیروی مسلح متعارف را نمایندگی میکنند. آنها نه تنها به عنوان نهادهای امنیتی عمل میکنند بلکه به عنوان حاملان یک چارچوب ایدئولوژیک که دولت را با بخشهایی از جامعه مرتبط میسازد، عمل میکنند. در مقابل دینامیکهایی که در برخی کشورها دیده میشود، جایی که جناحهای نظامی پس از بحرانهای رهبری برای قدرت رقابت میکنند، این سازمانها در ایران در یک روایت سیاسی که بر مقاومت، حاکمیت و کرامت ملی متمرکز است، گنجانده شدهاند.
این بعد ایدئولوژیک نمیتواند از خودآگاهی تاریخی کشور جدا شود. بسیاری از ایرانیان کشور خود را نه تنها به عنوان یک دولت مدرن بلکه به عنوان یک تمدن با تداوم تاریخی عمیق میبینند. ارجاعات به شخصیتهایی مانند کوروش بزرگ یا نادرشاه بخشی از حافظه فرهنگی مرتبط با دولت و بقا ملی باقی مانده است. در کنار این روایت تاریخی ملی، یک سنت مذهبی قوی نیز وجود دارد. بزرگداشت سالانه عاشورا و داستان کربلا، برای قرنها، مضامین فداکاری، استقامت و مقاومت در برابر نیروی غالب را تقویت کرده است. این سنتهای ملی و مذهبی بهطور مشترک یک فرهنگ سیاسی را شکل میدهند که در آن حفظ کرامت و حاکمیت اهمیت نمادین عظیمی دارد.
محاسبه دوم واشنگتن به ماهیت میدان نبرد مربوط میشود. به نظر میرسید ایالات متحده انتظار یک مواجهه عمدتاً متعارف را داشت که در آن برتری فناوری تعریفکننده درگیری باشد. استقرار هواپیماهای پیشرفته و داراییهای دریایی نشاندهنده اعتماد به نفس بود که آتشقدرت غالب میتواند ایران را بازدارد یا مجبور به عقبنشینی کند. با این حال، دکترین نظامی ایران هرگز بر اساس جنگ متقارن نبوده است. در عوض، استراتژی آن بر پاسخهای نامتقارن تأکید دارد که بهدنبال تحمیل هزینهها بر دشمنان قویتر است تا اینکه آنها را در نبردهای متعارف شکست دهد.
این دکترین به جغرافیا به شدت مرتبط است. مکانهای کمی وجود دارند که این موضوع را به وضوح بیشتر از تنگه هرمز نشان دهند. طبق اطلاعات اداره انرژی ایالات متحده، تقریباً یکپنجم از مصرف جهانی نفت هر روز از این کریدور دریایی باریک عبور میکند. حتی اختلالات محدود در حمل و نقل دریایی در این منطقه میتواند شوکهایی به بازارهای انرژی جهانی وارد کند. در هفتههای اخیر، نوسانات قیمت نفت و هزینههای بیمه برای حمل و نقل دریایی نشان داده است که چگونه تنشهای منطقهای میتواند به سرعت به عواقب اقتصادی جهانی تبدیل شود. گزارشهایی از رویترز و بلومبرگ قبلاً اشاره کردهاند که چگونه بیثباتی در اطراف مسیرهای حمل و نقل خلیج فارس باعث شده است که بازارها ریسکهای تأمین را دوباره ارزیابی کنند.
از این نظر، این درگیری به سرعت فراتر از یک رویارویی نظامی سنتی رفت. این یک مبارزه در چندین حوزه بود: نظامی، اقتصادی و روانی. در حالی که موشکها و دفاعهای هوایی در تیتر اخبار قرار دارند، تأثیر گستردهتر در بازارهای کالاهای جهانی، محیطهای سرمایهگذاری و محاسبات استراتژیک در سراسر خاورمیانه احساس شده است. زیرساختهای انرژی، مسیرهای تجاری و مراکز مالی همه به معادله استراتژیک کشیده شدهاند.
برای کشورهای حاشیه خلیج فارس، این درگیری سوالات ناخوشایندی را درباره ترتیبات امنیتی منطقهای مطرح کرده است. برای دههها، بسیاری از دولتها در این منطقه به شدت به فرضیهای متکی بودند که حضور نظامی آمریکا ثبات را تضمین میکند. با این حال، بحران در حال شکلگیری نشان میدهد که امنیت منطقهای بسیار شکنندهتر از آنچه قبلاً تصور میشد، است. افزایش حق بیمههای بیمه برای حمل و نقل، اختلال در جریانهای تجاری و افزایش عدم قطعیت در مورد مسیرهای انرژی، همگی شروع به تغییر محاسبات اقتصادی در شهرهایی مانند دبی و دوحه کردهاند. حتی اگر جنگ در نهایت کاهش یابد، درک امنیتی که زمانی اطراف این مراکز اقتصادی وجود داشت، به وضوح متزلزل شده است.
پیامدهای ژئوپلیتیکی گستردهتر ممکن است حتی بیشتر از اینها باشد. اگر ایران از این درگیری بدون فروپاشی سیاسی بیرون بیاید، احتمالاً جنگ را به عنوان نشانهای از تابآوری خود به تصویر خواهد کشید. روایت بر این تأکید خواهد کرد که این کشور در برابر فشار دو قدرت نظامی با فناوری برتر ایستادگی کرده و در عین حال به فعالیتهای مؤسسات سیاسی و شبکههای استراتژیک خود ادامه داده است. چنین درکی میتواند نحوه ارزیابی بازیگران منطقهای از نقش ایران در خاورمیانه را تغییر دهد. همچنین میتواند بدبینی نسبت به قابلیت اطمینان تضمینهای امنیتی خارجی را عمیقتر کند.
در نهایت، بارزترین جنبه این درگیری این است که چگونه به طرز چشمگیری از انتظارات اولیه واشنگتن منحرف شد. به جای اینکه به فروپاشی سریع رژیم منجر شود، حمله اولیه به نظر میرسد که روایت سیاسیای را تقویت کرده است که مؤسسات ایرانی بر اساس آن بنا شدهاند. این استراتژی فرض میکرد که حذف رهبران، دولت را تضعیف خواهد کرد. در عوض، این موضوع تابآوری یک سیستم سیاسی را که نه تنها در مؤسسات بلکه در هویت تاریخی و انسجام ایدئولوژیک ریشه دارد، برجسته کرد.
از این نظر، جنگ ممکن است در نهایت کمتر به عنوان نمایشی از قدرت نظامی آمریکا و بیشتر به عنوان نمونهای از سوءتفاهم استراتژیک به یاد آورده شود. مقابله با ایران نیاز به بیش از ارزیابی دامنه موشکها، ناوگانهای هوایی یا استقرارهای دریایی دارد. این نیاز به درک حافظه تاریخی، ساختارهای نهادی و فرهنگ سیاسی دارد که پاسخ کشور را به فشارهای خارجی شکل میدهد. بدون این درک، حتی قدرت نظامی فراوان میتواند به درگیری منجر شود که عواقب آن فراتر از میدان نبرد گسترش یابد.

