‘این سال ۲۰۰۳ نیست.’ این جمله را برخی از حامیان پرشور دونالد ترامپ میگویند که desperate هستند تا حمله ایالات متحده به ایران را از حمله ایالات متحده به عراق در ۲۳ سال پیش متمایز کنند. و از آنجا که این سال ۲۰۰۳ نیست، ‘این زمان مناسبی برای نئوکانها نیست که جشن بگیرند.’ این جمله را رئیس بنیاد هریتیج، کوین رابرتز، گفت و با این حرف بهطور ناخواسته این ادعا را مطرح کرد که ‘نئوکانها’ که او آنها را مسئول جنگ عراق میداند، واقعاً دلیل خوبی برای جشن گرفتن بر سر ایران دارند. ترامپ در تصورات رابرتز هرگز کاری شبیه به آنچه نئوکانهای تخیلی و راحتطلب او برای عراق طراحی کرده بودند، انجام نمیدهد. مگر اینکه ترامپ همین حالا این کار را کرده باشد.
ایالات متحده اکنون در جنگ با کشوری است که رهبران آن از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، جمعیتهایی را برای فریاد زدن ‘مرگ بر آمریکا’ گرد هم آوردهاند و از آن زمان بهطور عملی با کشتن آمریکاییها در دسترس قدرت ایران، به این شعار عمل کردهاند. بیایید فعلاً تحلیل نیاز عجیب بسیاری از افراد به تطبیق تصمیم جسورانه و شگفتانگیز ترامپ با جستجوی تاریخی ناآگاهانه آنها برای قهرمانان نئوکان به سبک مارول را کنار بگذاریم. در حین این کار، بیایید بررسی کنیم که در طرف دیگر صندلی، تمایل برخی به شکست ترامپ به نظر میرسد که از تمایل آنها به موفقیت کشورشان قویتر است. ما در جنگ هستیم و اگر درخواست کنیم که ملت حول هدف آمریکایی متحد شود، این درخواست زیادی است—این واقعاً غمانگیز است، اما اینها زمانهایی هستند که در آن زندگی میکنیم و خوشبختانه برای همه ما، ایران اکنون در دستان ترسناک ارتش ایالات متحده است.
در حقیقت، دوباره سال ۲۰۰۳ است. تاریخ تکرار میشود. یک رئیسجمهور آمریکایی باید بر اساس اطلاعاتی که در دست دارد، تصمیم بگیرد که چگونه با یک تهدید جدی برای منافع و ارزشهای آمریکایی مقابله کند. و دوباره، یک رئیسجمهور جنگ را انتخاب کرده است. آن زمان، عراق بود. اکنون، ایران است. شگفتی واقعی این است که از نظر ژئوپولیتیکی، مثال عراق به نظر میرسد که مثال خوبی برای ترامپ باشد. منشاء مشکوک آن جنگ در یک نسل پیش و شکست بزرگ ارزشهای لیبرالی به سبک آمریکایی در آن کشور، جنبههای مهمی از نتیجه مثبت این درگیری را پنهان کرده است. و سردرگمی درباره مسائل امنیتی که ایالات متحده در آن زمان با آن مواجه بود و اکنون نیز با آن مواجه است، درک عمومی و نخبگان از مشکل ایران که ترامپ کشور را به جنگ برای حل آن برده، را تحریف میکند.
شهرت عراق در مقابل نتایج استراتژیک آن
زمانی که یک نظرسنجی اخیر از تاریخنگاران آمریکایی بهترین و بدترین تصمیمات سیاست خارجی آمریکا در تمام دورانها را رتبهبندی کرد، نتیجهگیری از قبل مشخص بود که رفتن به جنگ در عراق در سال ۲۰۰۳ به عنوان بدترین رتبه خواهد گرفت. و نتیجهگیری درست بود. درست است که ۵۸,۰۰۰ آمریکایی در ویتنام جان خود را از دست دادند و ارتش آمریکا تقریباً در پی آن فروپاشید؛ برآوردها از تلفات غیرنظامیان در ویتنام به ۲ میلیون نفر میرسید و تقریباً دو برابر آن در سطح منطقه؛ ایالات متحده ایندوشینا را به کمونیسم باخت و سایگون بهطور ننگینی سقوط کرد. این را با عراق مقایسه کنید، جایی که ما ۴,۵۰۰ کشته دادیم، پس از آنکه ارتش ایالات متحده قویتر از همیشه ظاهر شد؛ جایی که برآوردها از تلفات غیرنظامیان به ۲۰۰,۰۰۰ نفر میرسد، یک دهم تلفات ویتنام. ما در سال ۲۰۱۱ سعی کردیم خارج شویم اما پس از ظهور داعش مجبور به بازگشت شدیم، که شاید ۱۰۰,۰۰۰ غیرنظامی را کشت قبل از اینکه ما و متحدان آن را نابود کنیم و عراق و جهان را از خطرناکترین نوآوری دهه ۲۰۱۰ نجات دهیم. اما اینجا هستید. صحبت کردن درباره عراق در جمعهای محترمانه—در هر دو طرف چپ و راست—به هیچ وجه غیر از با اذعان به اینکه چقدر فاجعهبار، چقدر ویرانگر و چقدر مخرب بود، دشوار است.
و همه ما میدانیم چرا.
تصمیم بوش، اطلاعات تسلیحات کشتار جمعی و شورش
برای مرور، دولت بوش به اشتباه بر این باور بود که صدام حسین دارای ذخایر بزرگی از سلاحهای شیمیایی و دیگر سلاحها است و همچنان قصد دارد سلاحهای هستهای توسعه دهد، قصدی که به ساخت راکتور هستهای اوسیراک برمیگردد که اسرائیل در سال ۱۹۸۱ آن را نابود کرد. نباید وقت خود را بر روی کسانی که ادعا میکنند دولت بوش به طور عمدی دروغ میگفت که ما را به جنگ کشاند، هدر دهیم. این افترا بیاساس در واقع به پنهان کردن یک حقیقت پیچیده کمک میکند. رهبران تنها میتوانند بر اساس اطلاعاتی که در آن زمان دارند، تصمیمگیری کنند. اما رویدادهایی که پس از آن تصمیمات رخ میدهند ما را مجبور میکنند تا آنها را با توجه به اطلاعات اضافی که در پی آنها به دست آمده، قضاوت کنیم. “اگر آن زمان میدانستید که اکنون میدانید” یک سوال اجتنابناپذیر در بازنگری است—اما در مورد تصمیمگیری در زمان واقعی بیمعنا است. برای بوش، در زمینه پس از ۱۱ سپتامبر، تواناییها و آرزوهای فرضی صدام او را به اندازهای خطرناک میکرد که باید با او مقابله و او را برکنار کرد.
مشکل دوم عراق عدم پیشبینی—و هنگامی که این موضوع آغاز شد، عدم پذیرش—شورش در حال شکلگیری در داخل کشور بود که در مخالفت با اشغالگری ایالات متحده و تلاشهای آن برای برقراری یک دولت دموکراتیک فعالیت میکرد. معاون رئیسجمهور دیک چنی در سال ۲۰۰۵ گفت که شورش در “آخرین مراحل” خود است. متأسفانه، اینگونه نبود و ارتش ایالات متحده به طور فزایندهای از ناتوانی خود در حل مشکل مرگبار مواد منفجره دستساز در جادهها ناراضی بود. این بمبها حدود نیمی از تمام تلفات آمریکاییها را تشکیل میدادند.
چرا بسیاری از جنگ عراق حمایت کردند — و چه چیزی را اشتباه قضاوت کردند
مانند بسیاری، من در سال ۲۰۰۳ از رفتن به جنگ در عراق حمایت کردم به این دلیل که صدام، ذخایر سلاحهایش و آرزوهایش خطر غیرقابل قبولی را به وجود میآورد. اگر آن زمان میدانستیم که نگرانیها درباره سلاحهای کشتار جمعی ناشی از شکستهای اطلاعاتی آمریکا و متحدانش بود، که صدام میتوانست آنها را برطرف کند اما انتخاب نکرد، بیشتر ما از ادامه سیاست دولت کلینتون در مورد محدود کردن صدام حمایت میکردیم، حتی در حالی که او عزم غرب را برای پایبندی به محدودیتهایی که به عنوان شرط پایان جنگ ۱۹۹۱ به آن توافق کرده بود، آزمایش میکرد. اما ما نگران قابلیت پایدار نگهداشتن او در آن وضعیت بودیم. حمایت در شورای امنیت سازمان ملل برای رژیم تحریمها تنها چند سال پس از اعمال آن شروع به کاهش کرده بود. پس از ۱۱ سپتامبر، همچنین تصور او در حال همکاری یا مشارکت فعال در تهدید تروریستی جدید و نامشخص علیه ایالات متحده بسیار آسان بود (و البته کسانی بودند که معتقد بودند او به نوعی در حمله دخالت داشته است). او قطعاً انگیزه کافی داشت.
در آن زمان، بسیاری از ما دیدگاه را پذیرفتیم که آمریکا و متحدانش در حال آزاد کردن عراق از صدام، یک دیکتاتور وحشی، هستند و پس از آزادی، آمریکا مسئولیت خواهد داشت که سعی کند یک دولت شایسته برای مردم عراق ایجاد کند تا جایگزین رژیم بدخواهی که سرنگون کردیم، شود.
ترویج دموکراسی به عنوان یک فکر ثانویه، نه به عنوان دلیل جنگ
منتقدان از هر دو جناح چپ و راست از همان ابتدا ادعا کردند که ما به جنگ رفتیم تا به هدف نادرست آوردن دموکراسی به عراق. این دیدگاه – که بخشی از آن نتیجهی یوتوپیایی بیپایهای است که از قلمهای بیفایدهی بلاغتپردازان بااستعداد اما بیش از حد مشتاق کاخ سفید بوش نشأت میگیرد – توالی رویدادها را نادرست میداند. در غیاب نگرانیهای جدی امنیتی درباره رژیم صدام، جنگی در کار نبود و بنابراین هیچ “ترویج دموکراسی” نیز وجود نداشت. اگر تصمیمی برای سرنگونی رژیم وجود نداشته باشد، سوالی درباره اینکه با آن رژیم چه چیزی جایگزین خواهید کرد وجود ندارد. برخی امیدوار بودند که خاورمیانه آماده یک موج تغییر از خودکامگی به لیبرالیسم و دموکراسی است. اما اینگونه نبود. اما هدف جنگی نیروی نظامی که ایالات متحده به کار گرفت، ابتدا سرنگونی صدام بود، نه دموکراتیزه کردن منطقه و جهان.
تصمیم به رفتن به جنگ برای همیشه توجیه میشد اگر ارتش ایالات متحده واقعاً مقادیر زیادی از سلاحهای شیمیایی و بیولوژیکی را پیدا میکرد – هرچند برخی ممکن است با توجه به شورشهای بعدی و هزینهای که بر نیروهای ما تحمیل کرد، با این نظر مخالف باشند. در محافل سیاست، تعداد قابل توجهی از حامیان اولیه جنگ آماده بودند تا در میانه دهه به دلیل افزایش تلفات ایالات متحده، از جنگ خارج شوند. آنها در سال 2007 دیگر تمایلی به “افزایش” ضد شورش بوش نداشتند. با این حال، این افزایش – به همراه “بیداری انبار”، که در آن شیخهای سنی از میانه سال 2006 علیه شورشیان القاعده در عراق شورش کردند و به جای آن با نیروهای ایالات متحده متحد شدند – در تابستان 2008 موفقیت واضحی بود. و جنگ دو سال بعد به پایان رسید.
قضاوت منفی، نتایج مختلط
اگر شما جورج بوش هستید و کشور را بر اساس اشتباهی به اندازه شکست اطلاعات سلاحهای کشتار جمعی عراق به جنگ بردید، نمیتوانید انتظار داشته باشید که قضاوت تاریخ غیر از منفی باشد – حتی اگر بتوانید بهطور صادقانه ادعا کنید که تصمیم را بر اساس بهترین اطلاعات موجود در آن زمان اتخاذ کردهاید. در عین حال، این قضاوت منفی گذشته هیچ مشاوره واقعی به روسایجمهور و سیاستگذاران که خطرات آینده را ارزیابی میکنند و درباره آنها تصمیم میگیرند، ارائه نمیدهد. آنها نیز باید انتخابهای فوقالعاده سختی را بدون اطلاعات کامل انجام دهند. ترامپ همین کار را کرد.
و این نکته کلیدی است وقتی که به ارزیابی دوباره مبارزهمان در عراق میرسیم. گفتن اینکه قضاوت تاریخ درباره یک تصمیم منفی است، به این معنا نیست که هیچ چیز مثبتی از آن تصمیم به دست نیامده است. در عراق، ایالات متحده بهطور نظامی تلاش کرد تا با اطمینان ثابت کند که صدام حسین دیگر عاملی در سیاست جهانی نخواهد بود و عراق هیچ سلاح شیمیایی و بیولوژیکی یا آرزو یا چشمانداز توسعه سلاح هستهای نخواهد داشت. برای بازگشت به یک عبارت مشهور، “ماموریت انجام شد.” صدام از قدرت کنار رفت، عراق از سلاحهای کشتار جمعی پاک شد و پس از پایان افزایش، دولت در عراق هیچ تهدیدی از هیچ نوعی برای هیچکس خارج از مرزهایش ایجاد نکرده است. این یک دولت کارآمد است، هرچند که با فساد و درگیریهای قبیلهای و داخلی که تاکنون مانع از تأمین آیندهای روشن برای آن شده، در هم تنیده است. اما در زمینه نقاط داغ ژئوپلیتیکی از نقشه خارج شده است – پس از یک دوره 30 ساله که در آن عراق یکی از ناپایدارترین نیروهای شر در جهان بود.
سناریوی فرضی صدام و اثرات بازدارندگی
غیرممکن است بگوییم اگر ایالات متحده صدام را در قدرت رها میکرد چه اتفاقی میافتاد. به وضوح، در کوتاهمدت، او تهدیدی به عنوان تأمینکننده سلاحهای خطرناک برای بازیگران تروریستی که از آن میترسیدیم، نبود، زیرا او در واقع آن سلاحها را نداشت. اما این چیزی است که ما تنها به دلیل سرنگونی رژیم به آن پی بردیم؛ تهدید ادراکشده همچنان یک نگرانی بزرگ برای رهبران آمریکایی و غربی بود. این برای توجیه جنگ کافی نیست، اما به درک صادقانهتری از اینکه چرا جنگ رخ داد، میافزاید.
در بلندمدت، صدام موضوعی کاملاً متفاوت بود. او که در عراق و منطقه به مدت دههها نقشی شوم ایفا کرده بود، قطعاً به دنبال ادامه آن به هر اندازه ممکن بود. در تلاش برای تصاحب نفت، او در سال ۱۹۸۰ به ایران حمله کرد. او از سال ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۸ در جنگ ایران و عراق به طور گسترده از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد و در طول کمپین انفال خود در سال ۱۹۸۸ علیه جمعیت کرد خود نیز از آنها استفاده کرد. در تلاش دیگری برای تصاحب نفت، او در سال ۱۹۹۰ به کویت حمله کرده و آن را تصرف کرد و تهدید کرد که از سلاحهای شیمیایی (اما استفاده نکرد) علیه ائتلاف تحت رهبری ایالات متحده که او را در سال ۱۹۹۱ بیرون کرد، استفاده کند. در طول آن جنگ اول خلیج فارس، او همچنین دهها موشک اسکاد به سمت اسرائیل و اهداف غیرنظامی در عربستان سعودی شلیک کرد؛ زیرا او از آنها استفاده کرده بود، اسرائیلیها در طول جنگ ماسکهای گاز به صورت میزدند تا در صورت بارگذاری آنها بر روی موشکهایش آماده باشند. واقعیت این است که تا سال ۲۰۰۳، صدام هیچ ذخیرهای از سلاحهای شیمیایی یا بیولوژیکی نداشت، چیزی که تنها خود او و هر “دایره داخلی” که داشت از آن مطلع بودند. سوالی که پس از ۱۱ سپتامبر رنگ و بوی جدیدی به خود گرفت، این بود که آیا او خیلی خطرناکتر از آن بود که نادیده گرفته شود، به ویژه اگر شورای امنیت اجازه میداد تحریمهای اعمالشده بر او منقضی شود و منابع بیشتری به او بدهد.
صدام در زمان سقوط بغداد به دست ایالات متحده ۶۵ ساله بود. مشکلاتی که او در سیاست بینالملل ایجاد میکرد، ممکن بود برای دههها ادامه داشته باشد اگر بغداد همچنان در دست او میماند. در عوض، آن مشکلات خاص با رژیم او و مرگش به دار آویخته شدن سه سال بعد به پایان رسید. خداحافظی خوب.
لیبی، سوریه، ایران و کره شمالی پس از عراق
جنگ عراق همچنین پیامدهایی فراتر از عراق داشت. بخشی از هدف آن ترساندن دیگران از پیگیری و داشتن سلاحهای هستهای، شیمیایی و بیولوژیکی بود. تحت برخی شرایط، ایالات متحده توانایی نظامی برای جلوگیری از دستیابی دولتهای خصمانه به قابلیتهای نظامی بهویژه خطرناک را دارد. سوال این است که آیا چنین دشمنی واقعاً از این قابلیتها استفاده خواهد کرد، زمانی که آنها را در اختیار دارد، اگر آن دولت اصلاً این قابلیتها را نداشته باشد، مطرح نمیشود.
آیا این بعد بازدارنده اضافی جنگ عراق مؤثر بود؟ شواهدی وجود دارد که نشان میدهد مؤثر بوده است.
در پایان سال 2003—یعنی پس از سقوط رژیم صدام—معمر قذافی در لیبی تصمیم به کنار گذاشتن برنامههای سلاحهای هستهای، شیمیایی و بیولوژیکی خود و همچنین توسعه موشکهای دوربرد گرفت. بازرسان بینالمللی در سال 2004 تأیید کردند که این برنامهها متوقف شدهاند.
سوریه نیز در زمان آغاز جنگ برنامه هستهای داشت. ساخت یک تأسیسات در الکیبار در سال 2001 آغاز شده بود که بر اساس یک راکتور در کره شمالی طراحی شده بود و میتوانست به اندازه کافی پلوتونیوم برای یک یا دو سلاح هستهای در سال تولید کند. سوریه تأکید کرد که این پروژه اصلاً یک راکتور هستهای نیست بلکه یک تأسیسات نظامی متعارف است. زمانی که گزارشهایی از یک قرارداد با روسیه برای ساخت یک راکتور در سوریه در فوریه 2003 منتشر شد، در زمان آمادهسازی قبل از حمله ایالات متحده به عراق، هم روسیه و هم سوریه به سرعت هرگونه چنین توافقی را رد کردند—که احتمالاً نشانهای از احتیاط تازهای بود که پس از عزم اعلام شده آمریکا مبنی بر مداخله در صورت بروز تهدیدات هستهای به وجود آمده بود، به جای اینکه منتظر بمانند تا خیلی دیر شود. وقتی تأسیسات الکیبار در سال 2007 به اتمام نزدیک شد، اسرائیل آن را بمباران و نابود کرد. بازرسیهای بعدی شواهد غیرقابل انکاری از ماهیت هستهای الکیبار پیدا کردند. پس از تخریب آن، آرزوهای هستهای سوریه به حالت خاموش درآمد، شاید به دلیل احساس خطر بیشتر در ادامه مسیر. (سوریه در سال 2013 از سلاحهای شیمیایی علیه مردم خود استفاده کرد، که باراک اوباما آن را “خط قرمز” اعلام کرده بود که نیاز به مداخله داشت—خطی که او به سرعت از آن عقبنشینی کرد زمانی که آزمایش انجام شد.)
در همین حال، برنامه توسعه سلاحهای هستهای ایران در سال 2003 دچار تغییر شد. روحانیون عناصر آن را پراکنده کرده و به زیر زمین منتقل کردند. یک ارزیابی ملی اطلاعاتی ایالات متحده در سال 2007 نشان داد که سال 2003 یک نقطه عطف بود—نتیجهای که بعداً با انتشار اسناد داخلی ایران توسط رئیس بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی در سال 2008 تأیید شد. این اسناد اطلاعاتی درباره “پروژه اماد” ایران قبل از سال 2003 ارائه دادند، یک طرح دقیق برای توسعه سلاحهای هستهای و تنظیم آنها به عنوان کلاهکهای موشکی. در سال 2018، موساد اسرائیل یک محموله دیگر از سوابق هستهای را به دست آورد که به توصیف بیشتر آرزوهای پروژه اماد برای تولید یک زرادخانه کوچک تا اوایل دهه 2000 میپرداخت. این اتفاق نیفتاد. به طور خلاصه، در حالی که ایران به هیچ وجه پس از سرنگونی رژیم صدام از آرزوهای هستهای خود دست نکشید، رهبران ایران درک کردند که پیگیریهای آنها در پرتو عزم بوش برای مقابله با تهدیدات هستهای قبل از ریشهدار شدن کامل آنها، خطر بیشتری به همراه دارد. تغییراتی که احساس کردند باید انجام دهند احتمالاً پیشرفت آنها را کند کرد.
سپس به مورد کره شمالی میرسیم. پیگیری رژیم کیم برای دستیابی به زرادخانه هستهای تا 11 سپتامبر در حال انجام بود و پیونگ یانگ به شدت به آن نزدیک شده بود. ایالات متحده این موضوع را در سال 2002 به وضوح بیان کرد، زمانی که واشنگتن به طور علنی اعلام کرد که ما فریب خوردهایم—اینکه یک دهه رشوههای غربی (که “چارچوب توافق شده” نامیده میشد) که به کره شمالی برای جلوگیری از هستهای شدن پرداخت شده بود، شکست خورده است. با توجه به این واقعیت و این واقعیت که در سال 2003، ایالات متحده موفق به سرنگونی صدام شده بود، کره شمالی برعکس لیبی عمل کرد. آنها به جلو rushed و در سال 2005 به طور علنی اعلام کردند که به قابلیت سلاحهای هستهای دست یافتهاند—سپس در سال 2006 یک آزمایش زیرزمینی موفق انجام دادند. دولت بوش اقدام نکرد. آنها با عراق مشغول بودند. اما یک ویژگی منحصر به فرد در وضعیت شبه جزیره کره وجود داشت: هزاران مهمات متعارف که شمالیها برای دههها آماده داشتهاند تا به سمت پایتخت کره جنوبی، سئول، که کمتر از 40 مایل از خاک کره شمالی فاصله دارد، شلیک کنند. بنابراین ایالات متحده به طور متعارف از اقدام نظامی برای متوقف کردن یا کند کردن برنامه سلاحهای هستهای کره شمالی بازداشته شد.
بازدارندگی متعارف رو به رشد ایران و جنگ 2026
چشمانداز تسلیحات متعارف که ایالات متحده را از حمله به یک کشور خواهان سلاحهای هستهای بازدارد، نقطه خوبی است برای بازگشت به ایران در سال ۲۰۲۶. توانایی ایران در روزهای پس از حمله ایالات متحده و اسرائیل برای شلیک بارشهای موشکی و پهپادی، نشانهای از این است که مشکل برنامه سلاحهای هستهای ایران به کدام سمت میرفت: به سمت یک بازدارنده متعارف ایرانی برای جلوگیری از اقدام ایالات متحده یا اسرائیل. هر دو، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه و بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، بهطور خاص گفتند که اسرائیل تعیین کرده بود که باید در زمانی که این کار را انجام داد، حمله کند زیرا ظرفیت موشکی کوتاهبرد متعارف ایران به زودی چنین حملهای را بسیار خطرناک میکرد—مشکل کره شمالی.
ایالات متحده با حمله خود در ژوئن ۲۰۲۵، به همراه اسرائیل، به فردو و سایر تأسیسات هستهای، بهطور قابل توجهی برنامه سلاحهای هستهای ایران را آسیب زده بود. و ایالات متحده و اسرائیل شاید میتوانستند به حملات خود ادامه دهند در حالی که ایران به مرور زمان تأسیسات جایگزین میساخت. اما نه بهطور نامحدود اگر قابلیتهای متعارف ایران به سرعت افزایش مییافت. تا اواخر سال ۲۰۲۵، مسیر به سمت یک زرادخانه هستهای ایرانی دیگر زیرزمینی نبود بلکه از طریق آسمان، به شکل موشکها و پهپادها بود.
چرا جنگ ایران ترامپ مشابه — و فراتر از — جنگ عراق بوش است
اینکه ایران به دنبال سلاحهای هستهای است، شکی در آن نیست—بر اساس شواهد بسیار بیشتر از پرونده اطلاعاتی علیه صدام حسین. یکدندگی ایران در جستجوی خود منحصر به فرد در سیاست بینالملل است. تهدیدهای آن برای نابود کردن اسرائیل بیوقفه بوده و به “شیطان بزرگ”، ایالات متحده نیز گسترش یافته است. از طریق اقدامات مستقیم و غیرمستقیم خود علیه منافع ایالات متحده—چه تأمین بمبهای کنار جادهای پیشرفته برای شورشیان در عراق و چه حمایت از بسیاری از بدخواهان خاورمیانه از حماس تا حزبالله و حوثیها—رژیم ایران بهطور قاطع نشان داده است که به اندازه یک کشور غیرهستهای میتواند خطرناک باشد و هیچ دلیلی وجود ندارد که شک کنیم یک سلاح هستهای ایرانی تنها به عنوان یک بازدارنده دفاعی برای رژیم مفید خواهد بود. با توجه به پذیرش ایران از میلیگرایی شیعه، این سؤال باز است که آیا سلاحهای هستهای که اسرائیل و ایالات متحده در اختیار دارند، میتواند استفاده ایران را بازدارند.
ترامپ تنها کسی نیست که میگوید ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد. “جامعه بینالمللی” نیز چنین میگوید. اما چنین اعلامیههایی عمدتاً نمایشی هستند در غیاب قدرتی که بتواند آنها را پشتیبانی کند. این قدرتی است که ترامپ در اختیار دارد. او که زمانی از منتقدان سرسخت تصمیم به جنگ در عراق بود، دریافته است که اطلاعاتی که در اختیار دارد او را ملزم به بردن کشور به جنگ بر سر تهدیدی از ایران کرده است—تهدیدی که مشابه است، اما بسیار جدیتر از آن چیزی است که جورج بوش در عراق درک کرده بود.
همان مشکل، رئیسجمهور جدید
نه، “این سال ۲۰۰۳ نیست.” این یک نسل بعد است و مشکل بدترین سلاحها در دست بدترین بازیگران دولتی همچنان وجود دارد. عراق تحت صدام حسین یکی از آنها بود. دیگر نیست. دونالد ترامپ بهوضوح اعلام کرده است که مصمم است اطمینان حاصل کند که جمهوری اسلامی به سرنوشت رژیم بعث دچار میشود. احتمالاً یک نفر در آمریکا که به خاطر تجربه پیچیده و غمانگیز خود به او دلگرمی میدهد، جورج بوش است.

