این الگو آشنا به نظر میرسد: اطلاعات زمانی مورد استقبال قرار میگیرد که مجوز اقدام را صادر کند و زمانی که آن را محدود میکند، کنار گذاشته میشود.
بخش قابل توجه ارزیابی اخیر شورای ملی اطلاعات این است که یک کمپین آمریکایی-اسرائیلی به احتمال زیاد قادر به سرنگونی رژیم ایران نخواهد بود، نه خود برآورد. تحلیلگران اطلاعاتی باید فرضیات خوشبینانه را زیر سوال ببرند. آنچه این واقعه را مهم میکند این است که به نظر میرسد این قضاوت تأثیر چندانی بر انضباط سیاست نداشته است.
به گزارش واشنگتن پست، شورای ملی اطلاعات ارزیابی کرده است که حتی یک حمله بزرگمقیاس نیز احتمالاً قادر به فروپاشی نظم روحانی-نظامی ایران نخواهد بود و مکانیزمهای جانشینی احتمالاً به حفظ تداوم رژیم کمک خواهند کرد تا تولید فروپاشی رژیم.
این یافته نباید شگفتانگیز باشد. رژیمهای از این نوع معمولاً به دلیل آسیبهای خارجی به زیرساختها، کشتن مقامات ارشد یا ایجاد وحشت در راس، ناپدید نمیشوند. آنها از طریق نهادهای coercive چندلایه، توافقات نخبگان و مکانیزمهای جانشینی که به طور دقیق برای لحظات استرس حاد طراحی شدهاند، زنده میمانند. در روزهای اخیر، رویدادهای داخل ایران به تأیید منطق زیرین این برآورد تمایل داشتهاند: مجتبی خامنهای به عنوان جانشین پدرش به مقام رهبری منصوب شده است، نتیجهای که به طور گسترده به عنوان نشانهای از تداوم و تجمیع سختگیرانه به جای فروپاشی دولت تفسیر میشود.
این واقعه شکاف بین اطلاعات به عنوان یک عملکرد تحلیلی و فرآیندهای امنیت ملی به عنوان یک عملکرد حکومتی را نمایان میکند. در یک سیستم منسجم، برآوردی از این نوع لزوماً اقدام نظامی را متوقف نمیکند. اما باید سیاستگذاران را وادار کند تا ادعاهای خود را محدود کنند، بین اهداف رقیب انتخاب کنند و توضیح دهند که موفقیت چه معنایی میتواند داشته باشد اگر تغییر رژیم غیرمحتمل باشد.
در این مورد، دولت ترامپ هنوز میتواند تصمیم بگیرد که به ایران آسیب جدی بزند و به دنبال بازدارندگی، بازگشت یا اهرم چانهزنی باشد. آنچه پس از دریافت چنین برآوردی نمیتواند به طور منطقی انجام دهد، ادامه حرکت مبهم بین جنگ محدود و جنگ تحولآفرین بدون اذعان به تناقض است.
این تناقض اکنون در دیپلماسی ایالات متحده آشنا است. یکی از تصورات پایدار در واشنگتن این است که شکست اطلاعاتی عمدتاً به معنای اشتباه در حقایق است. اغلب مشکل عمیقتر، نهادی است که زمانی پیش میآید که سیستم قادر یا مایل به جذب اخبار بد نیست.
سابقه عراق آموزنده است نه تنها به این دلیل که برآورد 2002 درباره سلاحهای کشتار جمعی عراق بعداً به شدت معیوب ارزیابی شد، بلکه به این دلیل که دستگاه سیاستگذاری بزرگتر قبلاً به طور ساختاری به سمت پاداش دادن به قطعیت و فشردهسازی ابهام تمایل پیدا کرده بود. آنچه مهم بود فقط بدی تجارت نبود. این یک فرآیند بود که اطلاعاتی را که سیاستهای بلندپروازانه را تأیید میکرد، در اولویت قرار میداد و اطلاعاتی را که اصطکاک ایجاد میکرد، به حاشیه میراند. گزارش کمیته اطلاعات سنا درباره عراق همچنان نشاندهنده این است که چگونه تحلیلهای مشروط میتواند به سرعت به قطعیت سیاسی مفید تبدیل شود.
ترتیب امنیت ملی پس از 11 سپتامبر این تمایل را تقویت کرد. عبارت مشهور کمیسیون 11 سپتامبر — شکست در “تصور، سیاست، قابلیتها و مدیریت” — هنوز چیزی اساسی درباره فروپاشیهای آمریکایی در این حوزه را به تصویر میکشد. آنها به ندرت به اطلاعات گم شده تقلیل مییابند. بیشتر اوقات، شامل کاهش ظرفیت برای ارتباط تحلیل، بررسی و اجرا هستند. هشدار وجود دارد، اما متابولیزه نمیشود. سازمانها ارزیابیهایی تولید میکنند، اما اینها به طور قابل اعتمادی انتخاب استراتژیک را شکل نمیدهند. مکانهایی برای هماهنگی در دسترس هستند، اما فرآیندی که قرار است از آن حمایت کند، توخالی، شخصی یا نمایشی میشود.
اشغال عراق مرحله بعدی در آن منطق را نشان داد. حتی قبل از حمله در سال 2003، بخشهایی از دولت ایالات متحده درباره بینظمی پس از جنگ و ضعف فرضیات مبنی بر اینکه پیروزی نظامی بهطور خودکار به کنترل سیاسی تبدیل میشود، هشدار میدادند. آن هشدارها در سوابق سیاستگذاری وجود داشتند اما نادیده گرفته شدند. نتیجه این بود که سردرگمی مفهومی درباره اینکه آیا نیروی مسلح میتواند سیاستهای عراقی را تنظیم کند، ایجاد شد.
تمایز تحلیلی مشابه در مورد ایران نیز اهمیت دارد. عملیاتهای نظامی ممکن است تأسیسات را نابود کنند، فرماندهان را بکشند، تولید موشک را مختل کنند و موضع بازدارندگی رژیم را تضعیف کنند. اما این اثرات با خاتمه رژیم یکسان نیستند. برآورد NIC بهطور گزارش شده بهطور کلی بیان کرد که واشنگتن نباید آسیب شدید را با فروپاشی سیاسی اشتباه بگیرد.
به همین دلیل است که زمینه کنونی بسیار مهم است. این رویداد در میان کاهش قابل مشاهده نهادهایی که قرار بود اطلاعات را به سیاست منسجم تبدیل کنند، پیش رفته است. رویترز در ماه مه 2025 گزارش داد که شورای امنیت ملی کاخ سفید دستخوش یک بازسازی عمده شده است، با حذف دهها کارمند و کاهش شدید این نهاد نسبت به مقیاس قبلیاش. رویترز یک ماه قبلتر گزارش داد که اخراجها و تغییرات شغلی قبلاً بخشهایی از NSC را با کمبود کارکنان مواجه کرده بود. این تحرکات صرفاً ظاهری نبودند. آنها بازتاب یک تلاش گستردهتر برای کاهش نقش NSC بهعنوان یک مکانیزم سیاستگذاری یکپارچه و انتقال قدرت به جاهای دیگر بودند.
کارمندان زیاد تضمینی برای حکمت استراتژیک نیستند و ساختارهای باریک بهطور ذاتی ناکارآمد نیستند. اما NSC به دلیلی وجود دارد. در بحرانها، این نهاد بافت پیوندی فرآیند بیندستگاهی است. این نهاد آژانسها را به یک گفتوگوی مشترک وادار میکند، اختلافات را قبل از اینکه به جنگهای بوروکراتیک تبدیل شوند، نمایان میسازد و زبان را حداقل به برخی از واقعیتهای عملیاتی و سیاسی میسپارد. اگر آن بافت پیوندی تضعیف شود، فرآیند سیاستگذاری کمتر منضبط میشود. تصمیمگیری به سمت بداههپردازی گرایش پیدا میکند. اطلاعات ممکن است همچنان در گردش باشد، اما گردش به معنای محدودیت نیست.
اینجاست که نمادگرایی اتاق وضعیت میتواند گمراهکننده باشد. این که یک برآورد به اتاق وضعیت کاخ سفید ارسال شده است، به خودی خود اطلاعات زیادی درباره اینکه آیا اطلاعات بر سیاست تأثیر گذاشته است، به ما نمیدهد. ارتباط آن به ماشینآلات نهادی اطراف آن بستگی دارد. در یک سیستم کارآمد، یک برآورد ارائه شده در آنجا میتواند گزینهها، توالیها و زبان عمومی را تغییر دهد. در یک سیستم تضعیف شده و شخصیسازی شده، همان برآورد میتواند جنبه تشریفاتی پیدا کند: ارائه، یادداشت و بهطور مؤثر نادیده گرفته شود.
بهطور عمومی، نشانه کمی وجود دارد که برآورد ایران انضباطی بر اهداف جنگی دولت تحمیل کرده باشد. بحث گستردهتر در میان چندین توجیه مختلف سرگردان شده است: تضعیف قابلیتهای هستهای ایران، سرکوب حملات موشکی، بازگرداندن بازدارندگی، وادار کردن به تسلیم و بحث آزاد درباره جایگزینی رژیم. این اهداف آستانههای مختلفی از نیرو، تحملهای مختلف برای تشدید و تعاریف مختلفی از موفقیت را به همراه دارند. دولتی که اطلاعاتی مبنی بر احتمال فروپاشی رژیم دریافت میکند، بعید است که مجبور به انتخاب میان آنها شود.
این تنها یک شکایت رویهای نیست. فرآیند، محتوا را تعیین میکند زیرا مشخص میکند که آیا رهبران زودتر با تعارضها مواجه میشوند یا تا زمانی که رویدادها انتخابهای سختتری را تحمیل کنند، آنها را به تعویق میاندازند. اگر واشنگتن آماده اشغال ایران، اداره یک انتقال پس از رژیم، یا حمایت از یک نظم جانشین معتبر نباشد، پس صحبت از اقدام نظامی که بهطور طبیعی به تحول سیاسی منجر میشود، یک استراتژی جدی نیست.
زمینه تاریخی، بنابراین، تنها این نیست که ایالات متحده قبلاً اختلافات اطلاعاتی داشته است. بلکه این است که ایالات متحده بهطور مکرر با وسوسه ساختاری مواجه میشود که اطلاعات را زمانی که مجوز اقدام میدهد، مفید و زمانی که جاهطلبی را محدود میکند، تصادفی میداند.
ویتنام هزینههای خوشبینی رسمی جدا از واقعیت سیاسی را نشان داد. عراق هزینههای اعتماد به نفس اغراقآمیز و خیالپردازی درباره کنترل پس از جنگ را به نمایش گذاشت. نظم پس از ۱۱ سپتامبر عادتهای اضطراری و ایمان اغراقآمیز به کارایی سیاسی نیروی جنبشی را عادیسازی کرد. برآورد ایران در این خطمشی قرار دارد. این یک یادآوری دیگر است که اطلاعات میتواند مرز بین موفقیت نظامی و تحول سیاسی را شناسایی کند—اما نمیتواند سیاستگذاران را وادار به احترام به آن کند.
بنابراین، رسوایی در این نیست که تحلیلگران اطلاعاتی گفتند نه. سیستمهای سالم نیاز به مقامات دارند که وظیفهشان گفتن نه است: برای هشدار دادن که رژیمهای رقیب اغلب مقاومتر از آنچه برنامهریزان جنگ تصور میکنند، هستند، اینکه اجبار محدودیتهایی دارد و اینکه نیرو میتواند ویرانی به بار آورد بدون اینکه چالشهای اساسی را حل کند.
یک دولت میتواند برآوردهای متنازع را تحمل کند. اما حفظ شایستگی استراتژیک زمانی که ماشینآلات هماهنگی نازک شده، اهداف جنگ ناپایدار باقی مانده و تفاوت بین آسیب و پیروزی سیاسی به عنوان یک موضوع فرعی تلقی میشود، بسیار سختتر است.

