در طول آخرین کمپین و دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، او و تیمش تلاش کردهاند تا سیاست خارجیاش را بهعنوان رویکردی عملی، منضبط و استراتژیک معرفی کنند. آنها به اتهامات مبنی بر اینکه رویکرد جهانیاش شتابزده و بیپروا است، با ادعای «واقعگرایی انعطافپذیر» پاسخ میدهند – اشارهای به یک سنت فکری که اغلب به تاریخنگار یونانی، توسیدید، نسبت داده میشود، که بهطور مشهور مشاهده کرد که «قویها آنچه را که میتوانند انجام میدهند و ضعیفها آنچه را که باید تحمل میکنند.» اگرچه این یک مکتب فکری متنوع است، واقعگرایی بهطور کلی بر این باور است که قدرت، ارز سیاست بینالملل است. این رویکرد از ایدهگرایی پرهیز میکند و بر تمرکز بیرحمانه بر دفاع از منافع ملی تأکید میکند. به نظر میرسد که همخوانی ظاهری این جهانبینی با سیاست خارجی ترامپ در اوایل دوره دومش، تحلیلگران برجسته را به پذیرش واقعگرایی بهعنوان چارچوبی واحد برای رویکرد ناهمگون رئیسجمهور سوق داده است. حتی نیویورک تایمز آن را «نظریهای که به ترامپ چک سفید برای تهاجم میدهد» اعلام کرد.
اما جنگ جدید ایالات متحده با ایران نشان میدهد که ترامپ یک واقعگرا نیست. در واقع، واقعگرایی، وقتی بهدرستی درک شود، خطرات عمیق رویکرد بیثبات دولت ترامپ به سیاست خارجی را آشکار میکند. آغاز جنگ منطقهای در خاورمیانه بدون هیچ توجیه قانعکننده یا نظریهای درباره بهترین راه برای پیشبرد منافع ایالات متحده، بهطور عمیق با اصول اساسی واقعگرایی در تضاد است. در واقع، با جنگش با ایران، ترامپ بهطور دائمی ادعای خود را مبنی بر نمایندگی یک رویکرد واقعبینانه و عملی به سیاست خارجی ایالات متحده واگذار کرده و فضای جدیدی برای دیگر رهبران سیاسی برای پذیرش این mantle باز کرده است.
واقعگرایی واقعی
در جستجوی یک چارچوب فکری برای توضیح جهانبینی ترامپ، دولت و تحلیلگران به یکسان به واقعگرایی روی آوردهاند. سنت واقعگرایی ریشههایی دارد که از میان روسایجمهور مختلف ایالات متحده، از جمله جان کوئینسی آدامز، دوایت آیزنهاور و جورج هربرت واکر بوش، و همچنین متفکران برجستهای چون هانس موریستاو، کنت والتز و جان میرشایمر عبور میکند. واقعگرایان دانشگاهی دههها به این سوال پرداختهاند که آیا دولتها به دنبال امنیت یا حداکثر قدرت هستند، تحت چه شرایطی اتحادها مفید یا درهمتنیده میشوند و آیا نظم بینالمللی لیبرال پس از جنگ جهانی دوم چیزی بیشتر از یک پوشش برای هژمونی آمریکایی بود. آنها همچنین به راحتی اذعان میکنند که واقعگرایی فکری به راحتی به نسخههای واضحی برای سیاست خارجی ایالات متحده ترجمه نمیشود.
واقعگرایان از همه نوع همچنین به نوعی عملگرایی امنیت ملی مشاوره میدهند: تأمین یک توازن قدرت مطلوب و اجتناب از درگیریهای حاشیهای که خون و ثروت را هدر میدهند. در این راستا، اهمیت اولویت دادن به منافع ملی و احتیاط در برابر عواقب ناخواسته، به ویژه در زمانهای جنگ، مطرح است. در طول دو دوره ریاستجمهوریاش، تحلیلگران به دلایل مختلف در زمانهای مختلف ترامپ را واقعگرا نامیدهاند. یک موج از نظرات، که در دوره اول او رایج بود، ترامپ را به دلیل محدودیتهای ادعاییاش به عنوان یک واقعگرا معرفی کرد. ترامپ ادعا کرد که از درگیریهای طولانی و پرهزینه در خاورمیانه خودداری میکند و این ضد مداخلهگری به او کمک کرد تا در سال ۲۰۱۶ به کاخ سفید راه یابد. تحت عنوان “واقعگرایی اصولی”، دولت اول ترامپ بدون عذرخواهی از تغییر مسیر خود از خاورمیانه به سمت رقابت با چین حمایت کرد—تمرکزی بر دینامیکهای قدرت بزرگ که اکثر واقعگرایان انتظار داشتند از ایالات متحده در برابر یک رقیب همتراز ببینند. با پیشبینی یک دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، دانشمند واقعگرای برجسته رندال شوئلر (که با اندرو بایرز مینوشت) در نشریه Foreign Affairs پیشبینی کرد که تمایلات واقعگرایانه ترامپ منجر به “محدودترین سیاست خارجی ایالات متحده در تاریخ مدرن” خواهد شد. این ادعاهای اولیه از ترامپ به عنوان یک واقعگرا فرضی از احتیاط و تمرکز بر سیاستهای قدرت بزرگ را در بر میگرفت که بسیاری از دانشمندان و تحلیلگران معتقد بودند مدتی است که از سیاست خارجی ایالات متحده غایب بوده است.
سیاست خارجی ترامپ در دوره دوم به سرعت این انتظارات را نقض کرد. با رها کردن هر دو محدودیت نظامی و استراتژی رقابت قدرت بزرگ، دولت کنونی ترامپ به آنچه که “واقعگرایی انعطافپذیر” مینامد، تغییر مسیر داده است. این رویکرد جدید که بر اصل “قدرت حق است” تکیه دارد، به نظر میرسد برای توجیه استفاده گسترده رئیسجمهور از اجبار طراحی شده است. پس از اینکه استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ واقعگرایی انعطافپذیر را به عنوان یک اصل اساسی مطرح کرد، ترامپ به اقدام خود در ژانویه برای ربودن رئیسجمهور ونزوئلا، نیکولاس مادورو، به عنوان ابراز “قوانین آهنینی که همیشه قدرت جهانی را تعیین کردهاند” اشاره کرد. مشاور کاخ سفید، استیون میلر، بر این موضوع تأکید کرد و به CNN گفت که “ما در دنیایی زندگی میکنیم، در دنیای واقعی… که تحت حاکمیت قدرت، تحت حاکمیت زور، تحت حاکمیت قدرت است.” در اواخر آن ماه، استراتژی دفاع ملی ۲۰۲۶ به واقعگرایی انعطافپذیر و عملی رئیسجمهور اشاره کرد. “خارج از ایدهگرایی آرمانگرایانه”، به طور جسورانه اعلام کرد و “به واقعگرایی سختگیرانه خوش آمدید.” تا مارس، در روزهای اولیه جنگ با ایران، وزیر دفاع، پیت هگست، تلاش کرد تا درگیری را به زبان واقعگرایانه توجیه کند: “آرزوهای ما آرمانگرایانه نیستند؛ آنها واقعگرایانه هستند، متناسب با منافع ما و دفاع از مردم و متحدانمان.”
ممکن است در رویکرد قوی ترامپ پژواکهایی از واقعگرایی وجود داشته باشد، مانند تمرکز او بر استفاده از قدرت نظامی و تأمین منابع اقتصادی. اما تمایل به قدرت، که از استراتژی یا تعریف واضحی از منافع ملی جدا شده است، یک رهبر را به عنوان واقعگرا واجد شرایط نمیکند. و یک خوانش صحیح از واقعگرایی نشان میدهد که این توصیف از ترامپ در طول زمان پایدار نبوده است.
عمل نه سخن
واقعگرایان به خود میبالند که حس تیزبینانهای از استراتژی و تمرکز دقیق بر الزامات رقابت قدرتهای بزرگ دارند. جنگ انتخابی ترامپ علیه ایران باید بهطور دائمی این تصور را که او وارث طبیعی سنت سیاست خارجی واقعگرایانه است، رد کند. جایی که واقعگرایی به انضباط توصیه میکند، جنگ ایران نمایانگر نقطه مقابل آن است. این درگیری تا اواخر مارس حداقل ۲۰ میلیارد دلار به مالیاتدهندگان آمریکایی هزینه خواهد داشت، با وجود اینکه دولت ترامپ در نشان دادن هرگونه خطر قریبالوقوع با مشکل مواجه است. این عملیات ایالات متحده را در منطقهای درگیر میکند که خود ترامپ آن را اولویت استراتژیک کمتری نسبت به هند-پاسفیک و نیمکره غربی تعیین کرده است. و ادامه حملات میتواند آمادگی نظامی ایالات متحده را در کوتاهمدت و میانمدت با سوزاندن مهمات حیاتی و جابجایی داراییهای استراتژیک کلیدی مانند سیستمهای دفاع موشکی و رادارها تضعیف کند و آمادگی ایالات متحده را برای درگیریهای احتمالی با چین یا روسیه کاهش دهد و حتی بازدارندگی را تضعیف کند.
این درگیری در ایران برخی از اصول اساسی واقعگرایی را نقض میکند. متفکران واقعگرا تغییر رژیم را به عنوان هدفی ارزشمند رد میکنند، همانطور که بسیاری در طول جنگهای ویتنام و عراق کردند، زیرا آنها معتقدند که قدرت مادی یک کشور بسیار بیشتر از شخصیت داخلی آن اهمیت دارد و هزینههای تغییر آن شخصیت اغلب به شدت بالا است. برای سالها، خود ترامپ به نظر میرسید که این دیدگاه را در آغوش گرفته است و در جریان یک سفر به عربستان سعودی در سال گذشته اعلام کرد که “مداخلهگران غربی” و “سازندگان ملتها، کشورهای بیشتری را ویران کردند تا بسازند.” این احساس در استراتژی دفاع ملی ۲۰۲۶ تکرار شد که اعلام کرد وزارت دفاع دیگر “توسط مداخلهگری، جنگهای بیپایان، تغییر رژیم و ساخت ملتها حواسش پرت نخواهد شد.” و با این حال، تغییر رژیم در مرکز استدلال ترامپ برای آغاز جنگ در ایران قرار داشت و از ایرانیان خواست که “دولت خود را تصاحب کنند” پس از حمله ایالات متحده. تصمیمات هدفگذاری توسط ائتلاف ایالات متحده-اسرائیل با این لفاظی همخوانی داشته است، با یک حمله اولیه که رهبر عالیرتبه علی خامنهای و بسیاری از اعضای حلقه نزدیک او را از بین برد و به دنبال آن یک کمپین جاری که به نظر میرسد برای تضعیف کشنده رژیم ایرانی طراحی شده است.
حتی در حالی که دولت ترامپ نشان داده است که ممکن است از تغییر رژیم به عنوان هدف خود دست بردارد، هنوز نظریهای از پیروزی بر اساس منافع ملی بهطور واضح تعریفشده که وسایل موجود را با اهداف قابل دستیابی ترکیب کند، بیان نکرده است. و همانطور که واقعگرایان برای قرنها درک کردهاند، بدون درک اینکه چگونه استفاده از زور میتواند به نتایج سیاسی مطلوب تبدیل شود، خطر شکست سیاسی در درگیری به طرز غیرقابل قبولی بالا است. در حالی که حملات ترامپ به تأسیسات هستهای ایران در سال گذشته و یورش او به ونزوئلا به نظر میرسید که استفادههای کوتاه، تند و خود-contained از زور هستند که ممکن است توسط مکتب واقعگرایان تهاجمی به عنوان رفتار حداکثرکننده قدرت تأیید شده باشد، جنگ جدید ایران بهطور بالفعل به یک آتشسوزی بزرگ منطقهای با ویرانی گسترده، تأثیرات اقتصادی متراکم، خسارات فزاینده ایالات متحده و احتمال تعهد نیروهای زمینی ایالات متحده تبدیل شده است. ترامپ در یک مقطع اعلام خواهد کرد که مأموریت او به پایان رسیده است، اما احتمالاً به این دلیل نخواهد بود که ایالات متحده به اهداف سیاسی خود در این کشور دست یافته است.
علاوه بر این، نشانههای اولیه نشان میدهد که دولت به سرعت به درگیری وارد شده است بدون اینکه به دینامیکهای تشدیدی که احتمالاً بهوجود میآید، توجه کند. پیشبینیپذیر بود که تهران دامنه درگیری را با حمله به همسایگان خلیج فارس گسترش دهد—با این حال، دولت چهار روز پس از آغاز خصومتها صبر کرد تا دیپلماتهای آمریکایی در منطقه را به تخلیه دستور دهد. وقتی از ترامپ پرسیده شد که چرا سفارتها قبل از آغاز حملات تخلیه نشده بودند، او توضیح داد که “همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد”، و این نشان میدهد که با وجود هفتهها آمادهسازی، دولت این دینامیکها را پیشبینی نکرده بود. همچنین بهوضوح مشخص بود که تهران هزینههای جهانی را با هدف قرار دادن نفتکشها در تنگه هرمز و ایجاد یک بحران انرژی افزایش خواهد داد—و با این حال، ترامپ زمانی که قیمت نفت افزایش یافت، به نظر میرسید که شگفتزده شده است و به سرعت علامت داد که جنگ به زودی پایان خواهد یافت قبل از اینکه این بیانات را پس بگیرد و از متحدان و شرکای ایالات متحده، و حتی چین، بخواهد که به دفاع از تنگه کمک کنند.
جنگ در ایران تنها نشانهای نیست که ترامپ واقعگرا نیست. جایی که واقعگرایی به استفاده معقول از قدرت در پیگیری منافع ملی توصیه میکند، سیاست خارجی ترامپ در دوره دوم بهطور معکوس عمل میکند. او خود را از رقابت قدرتهای بزرگ با چین دور کرده و بهجای آن به نظر میرسد که به دنبال صلح تجاری با پکن است. توانایی او در حفظ بازدارندگی در هند-پاسفیک، در عین حال، بهواسطه قمار ایران و تأثیر آن بر مواد نظامی و آمادگی تضعیف شده است. اگرچه ترامپ به تعهدات ائتلافی ایالات متحده پایبند مانده است، اما با زیر سؤال بردن تمایل واشنگتن به دفاع از متحدانش، کارایی آنها را تضعیف میکند. و به دور از حفظ استفاده منظم از نیروی نظامی، ترامپ نظارت بر بمباران هفت کشور را تنها در یک سال بر عهده داشته است.
ترامپ ممکن است معتقد باشد که قدرت حق را میسازد، اما تا حدی که دولت او در هر نظریه واقعگرایانهای جا میگیرد، در بیتوجهی آشکار به هشدار دائمی واقعگرایی مبنی بر اینکه هژمونها باید از گسترش پرهزینه اجتناب کنند، است. در واقع، با استفاده بیپروا از قدرت آمریکایی، دولت دوم ترامپ به آخرین داستان احتیاطآمیز واقعگرایی تبدیل شده است.
سرزمین فرصت
رد کردن ادعای ترامپ درباره واقعگرایی بیشتر از یک تمرین دانشگاهی است. انتقاد او از آنچه که به اصطلاح نخبگان جهانی مینامد، سیاست خارجی ادعاییاش در زمینه احتیاط، و بالاتر از همه، مخالفتش با مداخلات نظامی ایالات متحده در خارج از کشور همواره جزئی از برند سیاسی ترامپ بوده است. جنبش “آمریکا را دوباره بزرگ کن” مدتهاست که سیاستهای خارجی غیرمداخلهجویانه را ادعا کرده و معاون رئیسجمهور، جی دی ونس، به این دلیل به ترامپ وفاداری خود را اعلام کرده که او هیچ جنگ جدیدی را آغاز نخواهد کرد. در چندین کمپین، این گرایش به طرز قابل توجهی با رأیدهندگان آمریکایی محبوبیت پیدا کرد.
در اینجا فرصتی برای کسانی که با جنگ ترامپ مخالفند و همچنین برای سیاستمداران و تصمیمگیرندگانی که بعد از او خواهند آمد، وجود دارد. تقاضای عمومی واقعی برای رویکردی منضبطتر و عملیتر به سیاست خارجی ایالات متحده وجود دارد. جنگ ترامپ تنها به این دلیل بیپروا نیست که قدرتهای جنگی کنگره، حقوق بینالملل یا ارزش همکاری با متحدان را نادیده میگیرد. بلکه به این دلیل بیپروا است که نمونهای از افراطهای جنگطلبانهای است که آمریکاییها به طور مداوم به خاطر تأثیرات هدر دهندهاش بر قدرت آمریکایی محکوم کردهاند.
ارائه این استدلال به مردم آمریکا، به ویژه در حالی که ترامپ پرچم واقعگرایی را بلند میکند، نیازمند مقاومت در برابر کشش به سمت افراطها است. ممکن است وسوسهانگیز باشد که تمرکز ترامپ بر “قدرت حق است” را رد کنیم و به سمت سیاست خارجی ایالات متحدهای برویم که بر ایدهگرایی و فضیلت متمرکز باشد. اما یک سیاست خارجی بیش از حد ایدئولوژیک ممکن است ایالات متحده را در همان دام گرفتار کند که پس از جنگ سرد در آن قرار گرفت: زمانی که ایالات متحده عمدتاً برای پیشبرد ارزشهای خود عمل میکرد و هیچ محدودیت طبیعی یا مرزهای انضباطی نداشت.
در انتهای دیگر طیف، افراطهای امنیت ملی ترامپ برخی منتقدان را به افزایش درخواستها برای رویکردی به مراتب محدودتر به سیاست خارجی ایالات متحده سوق میدهد. مواجهه با محدودیتهای مالی و سیاسی در سیاست خارجی چیز خوبی است، به ویژه برای مجموعهای از رهبران سیاسی و تصمیمگیرندگانی که به دوران تکقطبی تحت رهبری ایالات متحده عادت کردهاند که اکنون به پایان رسیده است. اما در اشتیاق آنها برای محدود کردن دسترسی جهانی ارتش ایالات متحده و کاهش روابط احتمالی در خارج از کشور، کسانی که طرفدار کاهش شدید هستند میتوانند به تسریع در تخریب بیفکر قدرت ایالات متحده توسط ترامپ کمک کنند.
در عوض، یک مسیر عملیتر و در واقع واقعگرایانهتر وجود دارد—مسیری که به ایالات متحدهای قدرتمند، درگیر جهانی اما منضبط، و در نهایت، دوباره مورد احترام منتهی میشود. و دلایل خوبی برای انتظار حمایت عمومی از آن وجود دارد. بر اساس نظرسنجیهای شورای شیکاگو در سالهای 2024 و 2025، اکثریت بزرگی از آمریکاییها میخواهند ایالات متحده نقش جهانی قویتری داشته باشد که بر اساس همکاری نزدیک با متحدان بنا شده باشد. آنها درک میکنند که در دنیای به طور فزایندهای خطرناک، فرصتهایی وجود دارد که ایالات متحده نمیتواند آنها را هدر دهد و تهدیدهایی وجود دارد که نمیتواند آنها را نادیده بگیرد. بنابراین، واقعگرایی پس از ترامپ باید با این اشتها مواجه شود و چیزی را ارائه دهد که ترامپ هرگز ارائه نکرد: یک چشمانداز منسجم و مثبت برای اینکه چگونه قدرت آمریکایی میتواند با هدف، احتیاط و وضوح استراتژیک برای پیشبرد منافع ایالات متحده به کار گرفته شود. با توجه به اینکه جنگ ترامپ با ایران با هر یک از این فضایل در تضاد است، یک مسیر منطقیتر و واقعبینانهتر برای انتخاب وجود دارد.

