تصمیم رئیسجمهور دونالد ترامپ برای حمله به ایران ناشی از یک سوءتفاهم شدید از منافع ایالات متحده در خاورمیانه بود.
رئیسجمهور دونالد ترامپ مدتهاست که مخالف دخالت نظامی ایالات متحده در جنگها در خاورمیانه بوده است. او به شدت به دولتهای قبلی به خاطر دخالت نظامیشان در این منطقه، بهویژه در عراق، انتقاد کرده بود. او بهطور ناخواسته و برخلاف غریزه اولیهاش برای “اول آمریکا” به جنگی کشیده شد که در اسرائیل ساخته شده بود، بدون اینکه بهطور مناسب در مورد عواقب احتمالی این ماجراجویی، بهویژه تأثیر آن بر جریان نفت و گاز از طریق خلیج فارس، مشاوره داده شود.
با پیشرفت جنگ، بهطور فزایندهای روشن شده است که حمله به ایران عمدتاً برای خدمت به اهداف اسرائیل انجام شده است که بهطرز قابل توجهی با منافع استراتژیک آمریکا در خاورمیانه و همچنین ثبات اقتصاد جهانی در تضاد است. بحران انرژی نه تنها تأثیرات منفی جهانی داشته بلکه محاسبات رئیسجمهور ترامپ را درباره اقتصاد آمریکا مختل کرده و ممکن است عواقب فاجعهباری برای حزب جمهوریخواه در انتخابات میاندورهای به همراه داشته باشد.
اینکه رئیسجمهور ترامپ اکنون متوجه شده است که حمله به ایران یک اشتباه قضاوتی از سوی او بوده، در تلاشهای ناامیدکنندهاش برای یافتن یک راهحل از طریق مذاکرات با تهران از طریق واسطههایی مانند پاکستان، مصر و ترکیه روشن است.
اینکه اسرائیل جنگ را آغاز کرده و ایالات متحده به زور به پیوستن به این جنگ کشیده شده، بهوضوح در بیانیهای که در تاریخ ۲ مارس توسط وزیر امور خارجه مارکو روبیو بیان شد، اشاره شده است. وقتی از او پرسیده شد که آیا تهدید فوری از سوی ایران به ایالات متحده وجود دارد که منجر به حمله پیشگیرانه شده، او پاسخ داد: “بهطور قطع یک تهدید فوری وجود داشت و تهدید فوری این بود که ما میدانستیم اگر ایران مورد حمله قرار گیرد—و ما معتقدیم که مورد حمله قرار خواهد گرفت—آنها بلافاصله به ما حمله خواهند کرد و ما قرار نبود که در آنجا بنشینیم و ضربهای را قبل از اینکه پاسخ دهیم، تحمل کنیم.” این بیانیه بهوضوح نشان میدهد که متحد آمریکا، اسرائیل، تصمیم به حمله به ایران گرفته بود، با یا بدون تأیید واشنگتن، و ایالات متحده هیچ گزینهای جز پیروی از رهبری اسرائیل نداشت.
با وجود انکار نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، مبنی بر اینکه اسرائیل آمریکا را به جنگ کشانده است، این موضوع بهوضوح ثابت میشود اگر به زمانبندی حمله به ایران نگاه کنیم. حمله در تاریخ ۲۸ فوریه در حالی آغاز شد که مذاکرات جاری در ژنو بین ایران و ایالات متحده بهمنظور حل و فصل اختلافات بر سر برنامه هستهای ایران در حال انجام بود. مذاکرهکنندگان برای مشاوره با مقامات خود وقفهای گرفته بودند و تیمهای فنی آنها قرار بود در تاریخ ۲ مارس ملاقات کنند. این برنامه زمانی با حمله اسرائیل و ایالات متحده به جنگ مختل شد.
وزیر امور خارجه عمان، بدر البوسعیدی، که میانجی اصلی بین دو طرف در آستانه جنگ بود، این جزئیات را در مقالهای در نشریه The Economist بیان کرده و اسرائیل را به خاطر آغاز جنگ بهمنظور مختل کردن مذاکرات و جلوگیری از رسیدن ایالات متحده و ایران به توافق، سرزنش کرده است.
به گفته البوسعیدی، “دو بار در نه ماه، ایالات متحده و ایران در آستانه یک توافق واقعی در مورد دشوارترین مسئلهای که آنها را تقسیم میکند، یعنی برنامه انرژی هستهای ایران و نگرانیهای آمریکاییها مبنی بر اینکه ممکن است برنامهای برای تسلیحات باشد، قرار داشتند. بنابراین این یک شوک بود… وقتی که در تاریخ ۲۸ فوریه—فقط چند ساعت پس از آخرین و مهمترین مذاکرات—اسرائیل و آمریکا دوباره یک حمله نظامی غیرقانونی علیه صلحی که بهطور موقت واقعاً ممکن به نظر میرسید، آغاز کردند.”
او ادامه میدهد: “به نظر میرسد که رهبری اسرائیل توانسته است آمریکا را متقاعد کند که ایران به دلیل تحریمها، تقسیمات داخلی و بمبارانهای آمریکایی-اسرائیلی از تأسیسات هستهایاش در ژوئن گذشته، به قدری تضعیف شده که تسلیم بدون قید و شرط به سرعت پس از حمله اولیه و ترور رهبر عالیقدر دنبال خواهد شد. اما اکنون باید واضح باشد که برای اسرائیل برای دستیابی به هدف اعلام شدهاش، به یک کمپین نظامی طولانی نیاز است که آمریکا باید نیروهای خود را در زمین مستقر کند و جبهه جدیدی در جنگهای دائمی که رئیسجمهور دونالد ترامپ قبلاً وعده داده بود به پایان برساند، باز کند.”
اینکه دولت ترامپ در حین پیوستن به حمله اسرائیل هیچ هدف روشنی در نظر نداشت، همچنین با اهداف متغیر و اغلب متناقضی که رئیسجمهور، کابینهاش و سخنگویان مختلف مطرح کردهاند، نشان داده میشود. این اهداف از “تسلیم بدون قید و شرط” تا “تغییر رژیم” تا “باز نگه داشتن تنگه هرمز” تا “کاهش تواناییهای ایران” و هر چیز دیگری در این بین متغیر بوده است.
از سوی دیگر، اسرائیلیها اهداف روشنی دارند: کاهش تواناییهای ایران به حدی که برای ۵۰ سال نتواند بهبود یابد، کاشت رژیمی مطیع در تهران که هرگز به سلطه اسرائیل بر خاورمیانه چالش نکند و اگر این نتایج ممکن نباشد، ایجاد یک دولت شکستخورده یا مجموعهای از دولتهای کوچک.
اما اسرائیل به حضور ایالات متحده در این جنگ نیاز داشت زیرا خود تواناییهای عظیم لازم برای دستیابی به این اهداف را نداشت. اسرائیل توانست یک دولت آمریکا را که به راحتی فریب میخورد متقاعد کند که ایران تهدیدی قریبالوقوع برای منافع منطقهای ایالات متحده است در حالی که چنین تهدیدی وجود نداشت، بهویژه پس از اینکه تواناییهای نظامی ایران در حمله اسرائیلی-آمریکایی در ژوئن گذشته کاهش یافت. علاوه بر این، نیابتیهای ایران به شدت به دلیل دو سال حملات اسرائیلی تضعیف شده بودند.
اسرائیل نگران تهدیدی که جنگ با ایران میتواند برای تأمین انرژی جهانی ایجاد کند نبود زیرا به تنگه هرمز برای واردات نفت خود وابسته نیست. همچنین نگران امنیت و رفاه اقتصادی کشورهای عرب خلیج فارس که متحدان ایالات متحده هستند و احتمالاً بار اصلی انتقامجویی ایران را به دوش خواهند کشید، نبود.
با پیشرفت جنگ و انحراف توجه بینالمللی به خلیج فارس، اسرائیل از مه جنگ برای پیشبرد الحاق کرانه باختری استفاده کرده است. تحت پوشش مبارزه با حزبالله، همچنین در حال اشغال بخش وسیعی از جنوب لبنان است، جایی که در حال تخریب املاک و خالی کردن منطقه از جمعیت آن است.
تخریب دولت ایران، الحاق کرانه باختری و اشغال نامحدود جنوب لبنان به طور مستقیم با منافع ایالات متحده در خاورمیانه در تضاد است. به عنوان یک قدرت جهانی، اهداف ایالات متحده عمدتاً شامل ثبات منطقهای در خاورمیانه، عدم گسترش سلاحهای هستهای و جریان آزاد نفت و گاز از منطقه غنی از انرژی است که برای حفظ اقتصاد بینالمللی در تعادل ضروری است.
تمام این اهداف عمده توسط جنگ آغاز شده اسرائیل علیه ایران تهدید میشود، بهویژه از آنجا که رژیم ایران هیچ نشانهای از فروپاشی نشان نمیدهد با وجود استراتژی سر بریدن اسرائیل. در واقع، محصول نهایی احتمالاً رژیمی سختگیر و انتقامجو خواهد بود که به دنبال انتقام از تخریب و تحقیرهایی است که ایران متحمل شده است. این نه تنها یک دستورالعمل برای ادامه ضدآمریکاییگری بلکه همچنین برای بیثباتی مداوم در منطقه خواهد بود.
علاوه بر این، هدف آمریکاییها برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاحهای هستهای به طور دائمی به احتمال زیاد محقق نخواهد شد. همانطور که در مقالهای قبلی استدلال کردهام، محاسبات استراتژیک ایران پس از جنگ به طور حتم تغییر خواهد کرد. اگر ایران با حمله نظامی مواجه شود، صرفنظر از وضعیت هستهایاش، در این صورت داشتن سلاحهای هستهای به نظر تنها راه جلوگیری از چنین حملاتی در آینده میرسد. نمونههای عراق و کره شمالی این نتیجهگیری را تقویت میکند. عراق به دلیل عدم وجود سلاحهای هستهای مورد حمله قرار گرفت. در عین حال، کره شمالی، با وجود دههها تحریم آمریکایی، توانست با به دست آوردن سلاحهای هستهای خود را از حمله مصون کند.
ایرانیها همچنین آموختهاند که شفافیت نقطه ضعف برنامه هستهای آنها بوده و با توافق هستهای ۲۰۱۵ و اجازه دسترسی بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی به تأسیسات هستهای خود، تمام اسرار هستهای خود را فاش کردهاند، از جمله مکانهای تأسیسات هستهای که به کانون حملات تبدیل شد. تقریباً غیرقابل اجتناب است که رژیم پس از جنگ ایران از پیمان عدم اشاعه هستهای (NPT) خارج شود و هرگز اجازه بازرسیهای بینالمللی را ندهد.
مگر اینکه ایالات متحده بتواند به سرعت اهداف و استراتژیهای خود را از آنچه اسرائیل دارد جدا کند و جنگ را به پایان برساند، نتیجه این جنگ که در اسرائیل ساخته شده احتمالاً رکود اقتصادی جهانی ناشی از تورم شدید خواهد بود که به دلیل قیمتهای بسیار بالای نفت و گاز به وجود میآید، منطقهای بسیار بیثبات و ناامن که در حال جنگ با خود است و ایران سختگیر و انتقامجو که به دنبال دستیابی به سلاحهای هستهای خواهد بود و باعث واکنش زنجیرهای با عربستان سعودی، ترکیه و مصر خواهد شد.
امید است که آخرین ابتکار رئیسجمهور ترامپ، یعنی مذاکره با ایران چه از طریق واسطهها و چه به طور مستقیم، موفق شود و این جنگ غیرضروری و غیرسازنده را به سرعت به پایان برساند و بدین ترتیب ایران را از تخریب بیشتر و ایالات متحده و جهان را از کمبود شدید انرژی، قیمتهای بالا و رکود نجات دهد.

