برای سالها، نهادهای خارجی و امنیتی ایالات متحده، ایمنی تجارت بینالمللی را به عنوان یک استدلال کلیدی برای مزایای برتری جهانی ایالات متحده در جهان و نیاز به حفظ آن برتری مطرح کردهاند. این استدلال اغلب با اشاره خاص به امنیت جریانهای انرژی از خلیج فارس مطرح شده است — که همچنین یکی از دلایل ذکر شده برای نیاز به حفظ پایگاههای نظامی ایالات متحده در این منطقه بود.
دولت ترامپ اکنون این ستون برتری ایالات متحده و مشروعیت بینالمللی آن را تخریب میکند — و این کار را با حمایت اکثریت جمهوریخواهان در کنگره و افرادی در دنیای اندیشکدهها انجام میدهد. اینکه بسته شدن تنگه هرمز و حملات به تولید انرژی کشورهای عرب خلیج فارس از سوی ایران صورت میگیرد، درست است. اما این موضوع نیز بیاهمیت است.
این یک جنگ انتخابی خالص از سوی دولت بود. هیچ تهدید قریبالوقوع یا حتی قابلاجرا از سوی ایران علیه ایالات متحده وجود نداشت. دولت پیشتر ادعا کرده بود که حملات سال گذشته ایالات متحده و اسرائیل، تأسیسات هستهای ایران را نابود کرده است. با این حال، نه آن حملات و نه ترور ژنرال ایرانی قاسم سلیمانی توسط دولت ترامپ در ژانویه ۲۰۲۰ منجر به تلافیجویی ایران علیه صادرات انرژی خلیج فارس نشد.
دولت ایران و بیشماری از کارشناسان غربی — و به نظر میرسد، چندین دولت عرب خلیج فارس — اما به طور مکرر هشدار داده بودند که یک حمله تمامعیار به ایران از سوی ایالات متحده و اسرائیل منجر به چنین تلافیجویی خواهد شد. این هشدار نباید برای دولت ترامپ به هیچ وجه دشوار میبود.
با توجه به دشواری هدف قرار دادن ناوهای جنگی ایالات متحده و اسرائیل، این تنها راه مؤثر بود که ایران میتوانست تلافی کند. این همچنین یک استراتژی آسان است، به دلیل باریکی تنگه هرمز و آسیبپذیری زیرساختهای تولید انرژی کشورهای عرب خلیج فارس. علاوه بر غیرقانونی بودن واضح آغاز این جنگ، تصمیم دولت ترامپ همچنین بیاحتیاطی، ناتوانی، بیمسئولیتی و عدم دوراندیشی عمیق را نشان داد.
بنابراین، طبیعی و کاملاً درست است که کشورهای سراسر جهان — از جمله متحدان کلیدی ایالات متحده در اروپا و آسیا — رئیسجمهور ترامپ را به خاطر این بحران تجارت جهانی و فاجعهای که بر اقتصادهایشان سایه افکنده، سرزنش کنند. با بیتوجهی به اقتصاد جهانی و امنیت اقتصادی نزدیکترین متحدان خود، دولت ترامپ در نتیجه یک ستون مرکزی که از مشروعیت بینالمللی قدرت ایالات متحده حمایت میکرد، را ویران کرده است.
از آنجا که ایالات متحده نقش خود را به عنوان ضامن تجارت جهانی و خلیج فارس از بریتانیا در دهههای پس از جنگ جهانی دوم به ارث برده است، جالب است که رویکرد ترامپ را با آنچه امپراتوری بریتانیا انجام میداد، مقایسه کنیم. در قرن نوزدهم، نیروی دریایی سلطنتی تحریمهای تجاری را به منظور فشار به کشورهای کوچک مختلف اعمال میکرد، اما هرگز هیچ منطقه حیاتی از تجارت جهانی را به طور کلی تهدید نکرد.
این برای دولت بریتانیا دیوانگی میبود که چنین کاری کند، زیرا بریتانیا قدرت تجاری و مالی پیشرو در جهان بود. تنها زمانی که بریتانیا در یک منطقه حیاتی از تجارت جهانی محاصرهای اعمال کرد، در برابر آلمان و متحدانش در طول جنگهای جهانی اول و دوم بود — و اینها واقعاً مبارزات وجودی بودند که بریتانیا به دنبال آنها نبود، بلکه جنگهای انتخابی برای اهداف نامشخص، بیفکر و غیرواقعی بودند.
یکی از جنبههای سرپرستی امپراتوری بریتانیا بر تجارت بینالمللی، سرکوب دزدی دریایی توسط نیروی دریایی سلطنتی بود، نقشی که همچنین توسط نیروی دریایی ایالات متحده به ارث برده شده است. در خلیج فارس جنوب شرقی — که در قرنهای ۱۸ و اوایل قرن ۱۹ به عنوان “ساحل دزدان” شناخته میشد — این استراتژی شامل وادار کردن شیخنشینهای عرب محلی به امضای توافقنامههایی با بریتانیا و یکدیگر بود که شامل ترک دزدی دریایی میشد.
این “آتشبسها” منجر به نامیده شدن منطقه تحت نظارت بریتانیا به عنوان “ایالتهای آتشبس” یا “عمان آتشبس” شد. پس از پایان حمایت بریتانیا در سال ۱۹۷۱، این ایالتها به هم پیوستند تا امارات متحده عربی (UAE) را تشکیل دهند. با این حال، آنها به گذشته دزدی دریایی خود بازنگشتهاند (مگر اینکه پولشویی در دبی تحت این عنوان گنجانده شود).
بنابراین، امپراتوری بریتانیا از زور و تهدید زور برای ایجاد نظم منطقهای در خلیج فارس استفاده کرد. ایالات متحده، هم از طریق اقدامات خود و هم از طریق مجوزی که به اسرائیل داده است، به نیروی بینظمی در خلیج فارس و خاورمیانه به طور کلی تبدیل شده است — و آسیب اقتصادی ناشی از آن نه منطقهای بلکه جهانی است.
چین در مقابل، به نظر میرسد که به یک الگوی احتیاط و مسئولیت تبدیل شده است. تنها منطقهای که به طور تهاجمی عمل کرده، همسایگی نزدیک خود بوده است — و حتی در آنجا، ادعاهای سرزمینی خود را از دولتهای قبلی چین به ارث برده است. تنها ادعایی که میتوان به طور واقعی غیرقانونی از نظر جهانی و تاریخی نامید، ادعای کل دریای جنوبی چین است.
هیچ دولتی در آفریقا، اروپا یا آمریکای لاتین نباید از حمله چین یا یک متحد چینی بترسد. در خاورمیانه، با وجود تمام صحبتها در واشنگتن درباره “ائتلاف دیکتاتوریها” یا “محور آشوب”، پکن تا کنون با احتیاط عمل کرده و نه به ایران تسلیحاتی داده و نه به تحریک درگیریهای منطقهای پرداخته یا از مشکلات آمریکا در منطقه بهرهبرداری کرده است.
همانطور که چینیها در محافل خصوصی تأکید میکنند، تنها منافع حیاتی آنها در خاورمیانه، جریان آزاد و ایمن انرژی و سایر کالاهای حیاتی مانند کود است، تجارتی که باید با صلح منطقهای تأمین شود. این منافع را آنها با خاورمیانه و سایر نقاط جهان به اشتراک میگذارند. بزرگترین ابتکار سیاسی چین در منطقه، تلاشی در سال ۲۰۲۳ برای تقویت امنیت خلیج فارس از طریق ترویج عادیسازی روابط بین ایران و عربستان سعودی بود.
به گفته وزیر خارجه پیشین هند، اس. جایشانکار در سال ۲۰۲۰، “در ۲۰ سال گذشته، ایالات متحده در خاورمیانه میجنگیده اما پیروز نشده است، و چین در خاورمیانه پیروز شده اما نمیجنگد.”
چین خود را به عنوان نیرویی برای ثبات در جهان معرفی میکند و بخش زیادی از جهان به این موضوع گوش میدهد. تحلیلگران و مفسران در واشنگتن به طور فزایندهای به این سوال مشغول شدهاند که چین چه زمانی و چگونه قصد دارد که هژمونی جهانی ایالات متحده را جایگزین کند. چین این کار را نمیکند، حداقل نه به شکل برتری نظامی فوقالعادهای که اخیراً توسط واشنگتن اعمال شده است. همچنین این سوال نادرستی است که باید پرسیده شود. آنچه که نهادهای خارجی و امنیتی ایالات متحده باید از خود بپرسند این نیست که آیا چین قصد دارد برتری ایالات متحده را از آن بگیرد، بلکه این است که آیا ایالات متحده شایسته حفظ آن است.

