ثبات ژئوپلیتیکی عصر مدرن با فروپاشی بیسابقهای مواجه است زیرا ارکان باربر معماری بینالمللی تحت فشار تهاجم قدرتهای بزرگ شروع به ترک خوردن کردهاند. احیای یک چارچوب مؤثر برای امنیت نیازمند درک عمیق از صلح جهانی است که برای نزدیک به یک قرن، درگیریهای فاجعهبار را مهار کرده بود.
صلح جهانی بر اساس باورهای انقلابی پس از جنگ
صلح طولانیمدت در هشت دهه گذشته بر دو باور انقلابی استوار بوده است: اینکه جنگهای تهاجمی غیرقابل تحمل هستند و اینکه امپراتوریها باید به پایان برسند. اصل اول از کشتار دو جنگ جهانی ناشی شد که بهطور کلی صد میلیون نفر را کشت. اصل دوم از قرنها تسلط استعماری و مبارزه در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برای حق تعیین سرنوشت نشأت گرفت. منشور سازمان ملل، که در ژوئن 1945 در سانفرانسیسکو امضا شد، به هر دو باور شکل سیاسی داد.
از آن زمان، جهان از یک جنگ بزرگ قدرتی فاجعهبار اجتناب کرده است. حتی جالبتر اینکه، امپراتوریهای بزرگ اروپایی برچیده شده و با یک سیستم جدید متشکل از نزدیک به 200 کشور مستقل جایگزین شدهاند. هر دو دستاورد به پیشرفتهای فوقالعادهای در رفاه انسانی منجر شده است. بدون شک، جهان از زمان پایان جنگ جهانی دوم شاهد بسیاری از درگیریها بوده است، از جمله جنگهای وحشیانه ضد استعماری، و رشد اقتصادی چشمگیر همراه با نابرابریهای عمیق و تخریب محیط زیست به وقوع پیوسته است. اما این واقعیت غیرقابل انکار است که برای میلیاردها نفر، 80 سال گذشته زمان صلح و شکوفایی فزاینده بوده است.

ضعف نهادی بهطور سیستماتیک صلح جهانی را تهدید میکند
آن دوران اکنون در حال پایان است. دو باور «بدون جنگ» و «بدون امپراتوری»، که دیوارهای باربر صلح طولانیمدت هستند، به سرعت در حال فروریختن هستند. علائم این وضعیت واضح است. جنگهای بیندولتی و داخلی در سالهای اخیر به شدت افزایش یافته و رنجهای بیحد و حصر را به صدها میلیون نفر تحمیل کرده است. قدرتهای بزرگ خود نیز جنگهای تهاجمی را آغاز کردهاند، از جمله تهاجم روسیه به اوکراین و جنگ مشترک ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران. قدرتهای هستهای در حال مدرنسازی و گسترش زرادخانههای خود هستند، توافقهای کنترل تسلیحات استراتژیک منقضی شدهاند، تأسیسات هستهای در سالهای اخیر تحت حمله نظامی مستقیم قرار گرفتهاند و کشورهای بزرگ و کوچک با سرعتی بیسابقه از دهه 1980 به تسلیح خود پرداختهاند.
در اوکراین، فلسطین، سودان، و اکنون ایران، دیپلماسی تنها در ضعیفترین یا موردیترین شکل خود ظاهر میشود. و با گسترش درگیری، تلاشهای صلح سازمان ملل در حال غیبت است. توضیح استاندارد برای بحران در حال شکلگیری، فروپاشی آنچه بهعنوان نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد یا لیبرال شناخته میشود، است، ترتیبی پس از جنگ سرد که به برتری نظامی و مالی آمریکا مرتبط است. عقبنشینی واشنگتن از اتحادها و نهادهای چندجانبه مانند ناتو و سازمان تجارت جهانی به این معناست که این نظم واقعاً در حال فروپاشی است. اما این تحلیل دو چیز بسیار متفاوت را با هم ترکیب میکند. نظم بینالمللی لیبرال آنچه را که صلح طولانی را به وجود آورد، نبود. در عوض، و بهطرز قابل توجهی، این نظم دو اعتقاد دوقلو را که اساساً صلح بر آن استوار بود، تضعیف کرد.
فاجعه واقعی، رها کردن دو اعتقاد عدم جنگ و عدم امپراتوری توسط دولتها و عموم مردم است که نه بهدلیل عقبنشینی آمریکا بلکه بهدلیل فرسایش رهبری اخلاقی بینالمللی و حافظه جمعی است که زمانی آنها را حفظ میکرد. این یک بحران تخیل است که ناشی از فراموشی مرکب است، نه تنها از جنگ و امپراتوری بلکه همچنین از موفقیتهای فوقالعاده صلحسازی سازمان ملل در گذشته. بازیابی آن تاریخ گمشده و بازسازی سیاستها (و تنها سپس، نهادها) که زمانی دو اعتقاد را در مرکز تفکر جهانی قرار میدادند، گامهای اولیه ضروری به سوی یک نظم جهانی جدید و صلحآمیز هستند.
مداخله تاریخی صلح جهانی را بازسازی کرد

این تاریخ گمشده اهمیت بیشتری دارد زیرا دنیایی که در حال ظهور است، که هیچ قدرت واحدی نمیتواند سیاست بینالمللی را بر اساس ترجیحات خود سازماندهی کند، بیشتر شبیه به دنیای سازمان ملل قبلی (از حدود 1955 تا 1990) است تا دنیای سه دهه و نیم گذشته تحت برتری آمریکا. جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است نشانهای از درگیریهای آینده باشد، جنگی بین دولتی که در آن یک یا چند طرف به آنچه اکنون اغلب بهعنوان “خروجی” نامیده میشود، نیاز خواهند داشت.
در گذشته، دقیقاً زمانی که طرفهای درگیر به خستگی نزدیک میشدند یا از تشدید احتیاط میکردند اما نمیتوانستند خروجی مناسبی پیدا کنند، دبیرکلهای سازمان ملل بارها و بارها ضروری بودند و نه تنها هر خروجی بلکه خروجیای را طراحی کردند که صلح آینده را با تقویت تابو علیه جنگهای تهاجمی و ضرورت عدم بازگشت به عصر امپراتوری، حفظ میکردند.
data-path-to-node=”7″>سازمان ملل میتواند دوباره ساخته شود. آنچه نیاز است کمتر یک اصلاح نهادی است (هرچند اصلاح در عضویت شورای امنیت، به عنوان مثال، ممکن است مهم باشد) و بیشتر احیای دو باور: از طریق رهبری سیاسی که حاضر باشد از آنها حمایت کند، یک دبیرکل جدید سازمان ملل که این باورها را در عمل نشان دهد، و یک افکار عمومی جهانی که بار دیگر خواستار جهانی بدون جنگ و امپراتوری باشد. تلاشهای صلحسازی گذشته سازمان ملل ممکن نبود زیرا نهادها کامل بودند—هرگز چنین نبودند—بلکه به این دلیل بود که باورهای محرک آن نهادها از نظر سیاسی زنده بودند و توسط دولتها و ملتهایی که مصمم بودند آنها را در قلب روابط بینالملل حفظ کنند، دفاع و پیشبرد میشدند.
جهانی دوباره ساخته شده سازمان ملل به عنوان یک پروژه لیبرال متولد نشد. این سازمان ابتدا به عنوان یک ادامه قوی از اتحاد زمان جنگ تصور شد، یک مکانیزم امنیت جمعی که میبایست تهاجمهای آینده را سرکوب کند، با هواپیماهای بمبافکن ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی که به طور مشترک از پایگاههای هوایی در سراسر جهان عمل میکردند. اما دیدگاههای دیگر و گستردهتری از سازمان ملل آن را به عنوان نهادی تصور کردند که شامل صدای کشورهای کوچکتر باشد که به سوی جهانی بهتر همکاری میکنند. منشور نمایانگر یک مصالحه بود. تا زمان امضای آن 81 سال پیش، واشنگتن و مسکو در حال شروع به دیدن یکدیگر به عنوان رقبای خود بودند و میخواستند اطمینان حاصل کنند که سازمان ملل در درجه اول از وقوع یک جنگ جهانی سوم جلوگیری کند.
پنج عضو دائمی شورای امنیت—چین، فرانسه، اتحاد جماهیر شوروی، بریتانیا و ایالات متحده—هر یک حق وتو داشتند تا اطمینان حاصل شود که این سازمان هرگز نمیتواند به یک اتحاد علیه هیچ یک از آنها تبدیل شود. آنها امیدوار بودند که با نگه داشتن همه در یک سیستم، حتی به قیمت فلج شدن، دیگر شاهد تکرار دینامیکهایی نباشند که به سقوط آن تلاش ناموفق قبلی برای ایجاد یک سازمان صلح بینالمللی، یعنی جامعه ملل، منجر شد. شورای امنیت به زودی در بنبست قرار گرفت و به عنوان مثال، نتوانست از وقوع جنگ در کره جلوگیری کند.
اما سازمان ملل به طور کلی به زودی شکوفا شد، زیرا دبیرکلها بالهای خود را گسترش دادند تا به میانجیگران اصلی جهان تبدیل شوند. در بحران سوئز در سال 1956، دبیرکل سوئدی، داگ همرشولد، نخستین نیروی حافظ صلح سازمان ملل را تقریباً به طور شبانهروزی مستقر کرد، به عنوان راهی برای فراهم کردن خروجی با آبرو برای فرانسه، اسرائیل و بریتانیا از تهاجم ننگین آنها به مصر. سازمان ملل به عنوان ابزاری برای نخستین باور، در مورد غیرقابل قبول بودن جنگهای تهاجمی، به واقعیت تبدیل شد. دولتها به طور غریزی در زمانهای بحران به سر دبیر سازمان ملل روی میآوردند، به عنوان مثال، در سال 1958 در لبنان، جایی که نیروی ناظر همرشولد به ایجاد شرایطی برای خروج آمریکا کمک کرد.
دبیرکل ممکن است فاقد ارتش بوده باشد، اما او دارای اعتبار اخلاقی به عنوان یک میانجی جهانی و بیطرف بود. در همان زمان، این باور که امپراتوریها باید به پایان برسند، جان میگرفت. نمایندگان کشورهای تازه استقلالیافته آسیا و آفریقا بهطور موجی به نیویورک آمدند، بسیاری از آنها تازه از پیروزی در مبارزات چند دههای برای استقلال بازگشته بودند و سازمان ملل را به نخستین نهاد جهانی بشریت تبدیل کردند.
آنها با شور و شوقی به منشور پیوستند که نویسندگان غربی آن هرگز پیشبینی نکرده بودند و بر این نکته تأکید کردند که زبان برابری حاکمیتی و کرامت انسانی شامل همه ملتها میشود. بسیاری از آنها با رهبران حقوق مدنی در ایالات متحده همکاری کردند و در هر کجا که سلسلهمراتب نژادی ادامه داشت، به چالش کشیدند.
با این کار، آنها رادیکالیسم نهفته در زبان بنیادین منشور را فعال کردند و اصول را به خواستههای سیاسی تبدیل کردند. در سال ۱۹۶۰، مجمع عمومی سازمان ملل، به رهبری بلوک “آفرو-آسیایی”، بر مخالفتهای دیرینه غرب غلبه کرد و اعلامیه تاریخی اعطای استقلال به کشورهای مستعمره و ملتها را تصویب کرد و سازمان ملل را بهطور قاطع در کنار کسانی قرار داد که علیه امپراتوری میجنگیدند. در همین حال، این کشورهای جدید بهطور فعال از جنگ استقلال الجزایر علیه فرانسه حمایت کردند.
اما دیدگاه آنها فراتر از پایان امپراتوری رسمی بود. در نظر آنها، حاکمیت نمیتوانست به سادگی به معنای پایین آمدن پرچم یک کشور اروپایی و بالا رفتن پرچم جدید باشد. این باید به معنای آزادی واقعی از مداخلات سیاسی و سلطه اقتصادی خارجی میبود. آنها استدلال کردند که جهانی از برابرهای واقعی حاکم، تنها پایهای پایدار برای صلح پایدار است. آنها دیدگاه پسامپراتوری خود را در چارچوب سازمان ملل قرار دادند و از بروز هرج و مرج بینالمللی جلوگیری کردند و نظام جهانی که امروز وجود دارد را شکل دادند.
یک مأموریت واقعاً جهانی کشورهای جدید در آسیا و آفریقا، کشورهایی مانند غنا، هند و اندونزی، که بهطور نزدیک در نیویورک با کشورهای بیطرفی مانند ایرلند، سوئد و یوگسلاوی همکاری میکردند، هیچ دلیلی نمیدیدند که این دنیای جدید از برابرهای حاکم باید به گروگان رقابت ابرقدرتها گرفته شود.
آنها با منطق جنگ سرد به شدت مخالف بودند و نگران بودند که آمریکاییها و روسها، اگر به حال خود رها شوند، دیر یا زود بقیه جهان را نیز با خود به قهری ببرند. در نظر آنها، با توجه به تهدید نابودی اتمی، تنها یک دوره جدید از صلح و همکاری جهانی مبتنی بر برابری حاکم میتواند پس از عصر امپراتوری دنبال شود. آنها بهطور مشترک سازمان ملل را با اعتبار اخلاقی تجهیز کردند که از هیچ قدرت بزرگی نشأت نمیگرفت، مأموریتی که در دهههای آینده تعیینکننده خواهد بود.
در بحران موشکی کوبا در سال 1962، دبیرکل برمهای سازمان ملل، او ثانت، راهحل حیاتی را ارائه داد. از طریق مجموعهای از پیامهای عمومی و خصوصی به رئیسجمهور ایالات متحده، جان اف. کندی و رهبر شوروی، نیکیتا خروشچف، و همچنین یک مأموریت شخصی به رئیسجمهور کوبا، فیدل کاسترو در هاوانا در اوج بحران، او بدون هیچگونه مجوزی از شورای امنیت، خود را به عنوان میانجی بیطرف ضروری برای کاهش تنشها معرفی کرد.
(ثانت پدربزرگ من بود و موضوع کتاب اخیر من، صلحساز: او ثانت و جستجوی فراموششده برای جهانی عادلانه.) برای خروشچف و کاسترو، توانایی پاسخ مثبت به یک درخواست صلح از دبیرکل سازمان ملل به جای یک اولتیماتوم از واشنگتن، ضروری بود. کندی در بیش از یک مورد، در برابر مشاورانی که خواستار اقدام نظامی بودند، مقاومت کرد و استدلال کرد که ایالات متحده باید منتظر “دیپلماسی او ثانت” باشد.
در زمانی که بیشتر به آن نیاز بود، سازمان ملل زمان و فضایی را فراهم کرد که قدرتهای بزرگ بتوانند از لبه پرتگاه بازگردند. موفقیتهای بیشتری در زمینه میانجیگری در راه بود، از قبرس تا اندونزی. در سال 1965، زمانی که هند و پاکستان بر سر کشمیر به جنگ رفتند، ثانت به هر دو پایتخت سفر کرد. پذیرش میانجیگری سازمان ملل به معنای ضعف نبود. دبیرکل هیچ توهمی نداشت که بتواند جنگی را که در حال جریان بود متوقف کند.
در عوض، او اعتماد هر دو رهبر را جلب کرد، فرمولی برای آتشبس تهیه کرد و سپس دقیقاً قضاوت کرد که چه زمانی فشار شورای امنیت بیشترین کمک را خواهد کرد. پس از سه هفته، زمانی که گزینههای میدانی محدود شد، گزینه صلح سازمان ملل آماده و منتظر بود، از جمله استقرار فوری ناظران نظامی برای جلوگیری از درگیریهای مجدد.
جنگ به پایان رسید. نوع دیگری از آزمون در کنگو به وجود آمد، که در سال 1960 مستقل شده بود، اما در عرض چند روز، قدرت استعماری سابق، بلژیک، آنچه را که مداخله انسانی مینامید، آغاز کرد و منطقهای غنی از مواد معدنی به نام کاتانگا را تحت رژیمی نژادپرست سفیدپوست جدا کرد. نیروهای نژادپرست سفیدپوست به زودی در سرنگونی و در نهایت قتل نخستوزیر منتخب کنگو، پاتریس لومومبا، شرکت کردند.
ثانت برای یک راهحل نظامی تلاش کرد و نیرویی تحت رهبری هند را متشکل از نیروهای آفریقایی، آسیایی، سوئدی و ایرلندی بسیج کرد که در اوایل سال 1963 نیروهای نژادپرست سفیدپوست را شکست داد. در این مورد، اقدام قاطع سازمان ملل، موضع روزافزون پرشور این سازمان را در برابر امپراتوری به عمل درآورد. با این حال، نگرش واشنگتن نسبت به این ایجاد، شروع به تلخ شدن کرد.
data-path-to-node=”9″>چارچوببندی ثانت از جنگ ویتنام نه به عنوان یک “دومینوی” جنگ سرد، بلکه به عنوان مبارزهای برای حق تعیین سرنوشت، به همراه تلاشهای چندسالهاش بدون هیچگونه مجوزی از شورای امنیت برای میانجیگری در مذاکرات بین ایالات متحده و ویتنام شمالی، خشم واشنگتن را برانگیخت. از سال ۱۹۶۷ به بعد، تلاشهای او برای دستیابی به صلح در خاورمیانه که شامل خروج کامل اسرائیل از سرزمینهای اشغالی بود، همچنین تصورات را تقویت کرد که این نهاد جهانی علیه دولت یهودی تعصب دارد.
از اواخر دهه ۱۹۶۰، سازمان ملل با نادیده گرفتن اعتراضات غربی، از جنبشهای آزادیبخش علیه رژیمهای استعماری و نژادپرست سفیدپوست در سراسر آفریقای جنوبی حمایت کرد. سازمان ملل همچنین به دنبال بازسازی اقتصاد جهانی بود، تلاشی که به اعلامیه ۱۹۷۴ برای یک نظم اقتصادی بینالمللی جدید منجر شد و خواستار شرایط عادلانهتری برای تجارت، انتقال فناوری و کنترل بر منابع طبیعی بود، دیدگاهی از روابط اقتصادی جهانی که میتوانست رشد را تقویت کرده و نابرابریها را کاهش دهد.

ادواردو مونیوز / رویترز
اما تا آن زمان، دیدگاه بسیار متفاوتی از آینده در واشنگتن و دیگر پایتختهای غربی شکل گرفته بود، دیدگاهی که در آن اتحاد جماهیر شوروی شکست خورده و جهانیسازی اقتصادی در بازارهای غربی ریشه دوانده بود و جایی برای سازمان ملل مستقل و قاطع وجود نداشت. و در جهان سابق مستعمراتی، اوضاع تغییر کرده بود. نسل بینالمللیگرایان پس از استعمار، مانند جواهر لال نهرو، نخستوزیر هند، کوامه نکرومه، رئیسجمهور غنا، و سکارنو، رئیسجمهور اندونزی، از صحنه جهانی رفته بودند.
از جاکارتا تا آکرا تا سانتیاگو، کودتاهای نظامی راستگرا (اغلب با حمایت ایالات متحده) برخی از دولتهایی را که به یک چشمانداز پس از امپریالیستی متعهد بودند، سرنگون کردند. با افزایش خصومتهای آمریکایی و کاهش رهبری کشورهای در حال توسعه در دهه ۱۹۸۰، این نسخه قبلی از سازمان ملل که اکنون از دید پنهان شده بود، نه تنها زنده ماند بلکه به بلوغ رسید. خاویر پرز د کلاار، دبیرکل پرویی و تیم میانجیگرانش با صبر و حوصله تلاش کردند تا چارچوبی را بسازند که در سال ۱۹۸۸ در نهایت جنگ ایران و عراق را به پایان رساند. در طول این سالها، آنها توافقهای پیچیدهای را در افغانستان، کامبوج، السالوادور، موزامبیک، نامیبیا و جاهای دیگر میانجیگری کردند و زمینه را برای پایان جنگ سرد فراهم کردند.
data-path-to-node=”9″>تا اوایل دهه 1990، سازمان ملل با بیش از دوازده مداخله صلحساز و از طریق تحکیم نظام پسامپراتوری دولتهای مستقل، صلح طولانیمدتی را حفظ کرده بود. این سازمان به جهان کمک کرده بود تا از یک گزینه فاجعهبار اجتناب کند: مبارزات هرچه خونینتر برای استقلال، که بهوسیله مرزهای دلخواهی که از سوی قدرتهای استعماری باقی مانده بود، تحریک میشد و میتوانست به آتشسوزی غیرقابل تصوری، حتی جنگ هستهای، منجر شود.
موفقیت سازمان ملل کار هیچ قدرت یا ایدئولوژی واحدی نبود، بلکه نتیجه دو باور «نه به جنگ» و «نه به امپراتوری» بود که از طریق تلاشهای نخستین نهادی که نماینده تمام ملتهای جهان بود، تحقق یافت. نظم نوین جهانی با این حال، در سالهای بعد، سازمان ملل دوباره شکل گرفت، این بار بهدلیل پایان جنگ سرد و ظهور ایالات متحده بهعنوان تنها ابرقدرت.
آنچه بهعنوان نظم بینالمللی لیبرال پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شناخته میشود، حول برتری اقتصادی و نظامی بیچون و چرای واشنگتن بنا شده بود. سازمان ملل به اوجهای جدیدی رسید اما اغلب بهعنوان یک مکمل ناخوشایند از نظم جدید عمل کرد. میانجیگری بیندولتی جای خود را به مداخلات در جنگهای داخلی داد. چشمانداز «جهان سوم» برای یک نظم اقتصادی بینالمللی جدید با یک سیستم تجاری عادلانهتر در مرکز آن، با کمکهای توسعهای و اهداف کاهش فقر که توسط برنامههای اهداکنندگان غربی تعیین شده بود، جایگزین شد. حاکمیت به شرطی تبدیل شد که تحت عنوان حقوق بشر و نیازهای بشردوستانه، با عملیاتهای مسلحانه، بهعنوان مثال در هائیتی، سومالی و یوگسلاوی سابق، نادیده گرفته شود و پیشسابقههای جدیدی ایجاد کند.
مسئله در اینجا نه در جاهطلبی بود: پایان دادن به جنگهای داخلی و پیشبرد حقوق بشر کاملاً با اصول بنیادین منشور سازمان ملل سازگار است. اما در دهههای پیشین، کشورهای تازه استقلالیافته به شدت از اصل عدم مداخله سازمان ملل بهعنوان تجسم نهادی باور علیه امپراتوری دفاع کرده بودند. افزایش تعداد مداخلات مجاز شورای امنیت پس از جنگ سرد، از سومالی در 1992 تا لیبی در 2011، حتی زمانی که بهدلیل جنایات یا نقضهای گسترده حقوق بشر صورت میگرفت، خطر تبدیل سازمان به یک مکانیزم برای گسترش قدرت آمریکایی بهجای حفظ اصول جهانی را به همراه داشت. در این فرآیند، باور علیه امپراتوری که زمانی سازمان ملل را تعریف میکرد، شروع به فرسایش کرد.
data-path-to-node=”9″>حمله ایالات متحده به عراق در سال 2003 ضربهای مستقیم به اعتقاد به جنگهای تهاجمی وارد کرد. تا زمانی که روسیه به اوکراین حمله کرد، این دو اعتقاد در حال فروپاشی بودند. نقش قابل مشاهده دبیرکلها به عنوان میانجی بین کشورها تقریباً ناپدید شده بود. و اکنون، نظم بینالمللی لیبرال پس از جنگ سرد خود در حال ناپدید شدن است. ایالات متحده به روابطی که ارکان آن نظم بودند، پشت کرده است. این نظم هرگز برای پذیرش ظهور قدرتهای غیرغربی، به ویژه چین، طراحی نشده بود. در میان این جریانات متلاطم، سازمان ملل بدون رهبری رها شده و اکنون با فشار مالی شدیدی مواجه است و سوابق گذشتهاش در موفقیتهای صلحسازی تقریباً به طور کامل فراموش شده است.
حفاظت از صلح جهانی مشترک ما به صورت زمانی

آنچه اکنون مورد نیاز است، بازگرداندن دو اعتقاد اصلی به قلب سیاست جهانی است. اصول عدم جنگ و عدم امپراتوری نه آرزوهای ایدهآلگرایانه، بلکه دیوارهای باربر تنها دورهای از صلح واقعی جهانی هستند که بشریت تاکنون ساخته است. آنها نیاز به دفاع فوری، قاطع و روشن دارند. آنچه مهم است، چندجانبهگرایی نیست که فاقد ارزش است و میتواند هر دستور کاری را خدمت کند، بلکه ایدههایی است که از همکاری جهانی ناشی میشود. اصلاح سازمان ملل مهم است، اما ثانوی است: نهادها تنها میتوانند سیاستهایی را که آنها را زنده میکند، منعکس کنند.
لحظه کنونی ضرورت عملی کردن دوباره این ایدهها را برجسته میکند. برای اینکه این اتفاق بیفتد، سه چیز لازم است. اول، ترکیبی از دولتها از تمام مناطق باید آماده باشند تا در بالاترین سطوح برای حمایت از دو اعتقاد کار کنند و بر این نکته تأکید کنند که این اعتقادات باید راهنمای پاسخهای بینالمللی به درگیری و بحران باشند. دوم، دبیرکل بعدی که قرار است در ماههای آینده انتخاب شود، باید شجاعت و خلاقیت لازم را داشته باشد تا خود را در خطرناکترین درگیریها وارد کند و از طریق اقدامهای جسورانه نشان دهد که صلحسازی اصولی هنوز ممکن است.
بدون شک، موفقیتهای دبیرکلهای گذشته هرگز صرفاً شخصی نبودهاند. آنها به تمایل قدرتهای بزرگ برای اعطای حداقل فضای مانور و رهبران سایر کشورها، بزرگ و کوچک، برای سرمایهگذاری واقعی در سازمان وابسته بودند. ممکن است شکستها بیشتر از موفقیتها باشند. اما تلاشهای پرانرژی دبیرکل بعدی برای کاهش تنشها و پایان دادن به درگیریها میتواند شروع به تغییر آنچه که کشورها باور دارند قابل دستیابی است و آنچه که عموم مردم میتوانند تصور کنند، کند.
سومین و بنیادیترین نکته این است که دولتها و عموم مردم باید به یادآوری فاجعههای جنگ و امپراتوری و آنچه که سازمان ملل اولیه به دست آورد، بپردازند. بدون این یادآوری، حتی مصممترین تلاشها برای تجدید حیات نیز غیرممکن خواهد بود. زمانی بود که هر فرد نشسته در اطراف میز شورای امنیت سازمان ملل، تجربه مستقیم از جنگ تمامعیار یا تحقیر استعماری داشت.
آنها به یادآوری وحشتهای هر دو نیازی نداشتند. آنچه باید پس از گذشت آن نسل دنبال میشد، انتقال فرهنگی، داستانهایی بود که یک جامعه درباره خود روایت میکند و این دو باور را زنده نگه میدارد. اما این انتقال شکست خورد. جنگ جهانی دوم، به عنوان مثال، به طور معمول در غرب به عنوان یک پیروزی تاریخی جشن گرفته میشود، اما به ندرت به عنوان یک فاجعه عظیم به یاد آورده میشود که در آن قدرتهای در حال صعود و امپراتوریهای در حال افول، جهان را به گرداب کشتار بیسابقهای پرتاب کردند.
در بسیاری از انتشارات غربی، رسانهها و آموزشهای نخبگان، تاریخ اولیه سازمان ملل، به ویژه نقش محوری که کشورهای غیرغربی در شکلدهی به جهان پس از استعمار ایفا کردند، به طور کامل نادیده گرفته شده است، اغلب به نفع روایتهایی که حول رقابت ایالات متحده با اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفتهاند. مشکل عمیقتر فرهنگی است: داستانهای تقابل قهرمانان و شرورها جذابتر از داستانهای میانجیگری و مصالحه هستند.
حتی در جنوب جهانی، بسیاری تنها نسخهای از گذشته را جذب کردهاند که از آن، مهمترین فصلهای خودشان از دید پنهان شده است. سازمان ملل اولیه به قدری به فراموشی سپرده شد که در اواسط دهه ۱۹۹۰، افرادی که بر روی نوارهای صوتی جان اف. کندی از بحران موشکی کوبا کار میکردند، ارجاعات به “ابتکار او ثانت” را به عنوان “چیز حمله” اشتباه خواندند. جنگ، البته، امروز از همه دور نیست.
میلیونها نفر در سراسر جهان در درگیریهای اخیر زندگیشان نابود شده است. اما آنهایی که بیشتر تحت تأثیر قرار گرفتهاند، به ندرت در کشورهای ثروتمند هستند که تصمیمات مهمتری در آنجا اتخاذ میشود. استثنایی وجود دارد: مردان و زنانی از ایالات متحده که در عراق و افغانستان خدمت کردهاند و خانوادههایشان، که بسیاری از آنها تمایل خود را برای عدم مشاهده جنگ انتخابی دیگر از سوی کشورشان به وضوح بیان کردهاند.
اما این تمایل از داستان همان نهادی یتیم شده است که توسط کشور خودشان ایجاد شده و روزگاری از وقوع و ممکن است دوباره از وقوع جنگهایی که آنها مخالف آن هستند، جلوگیری کرده باشد. در سراسر جهان، تمایل به جهانی عاری از جنگ و امپراتوری وجود دارد که منتظر بسیج و دادن صدای سیاسی تازهای است. این باورها همچنان مطمئنترین پایهای هستند که میتوان بر اساس آن یک معماری جدید صلح برای باقیمانده قرن بیست و یکم بنا کرد. بازیابی آن حافظه و تجدید رهبری جهانی، مهمترین وظیفه در سیاست بینالملل امروز است.

