بیش از دو دهه است که نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، در حال دور زدن در افق واحدی است.
او درباره آن هشدار داده، لابی کرده و در تریبونهایی از واشنگتن تا سازمان ملل آن را دراماتیک کرده است. حالا اینجا است.
جنگی که او مدتها است استدلال میکند که اجتنابناپذیر بوده، فرا رسیده است: برخوردی مستقیم با ایران، که نه تنها توسط اسرائیل، بلکه با تمام وزن نظامی ایالات متحده انجام میشود.
این نه یک حمله محدود است و نه نمایشی از قدرت محاسبهشده. این خطرناکترین و بیپرواترین رویارویی از نوع خود است؛ جنگی که نه از ضرورت آمریکایی زاده شده، نه به دلیل تهدید قریبالوقوع، نه با تأیید کنگره یا سازمان ملل، بلکه با دیدگاه اسرائیلی برای بازسازی منطقه پیش میرود.
سالهاست که نتانیاهو و حلقهاش بهطور علنی درباره بازسازی خاورمیانه صحبت کردهاند. در تصور آنها، مرزها ثابت نیستند. منطقه یک صفحه شطرنج است که باید بر اساس خواستههای استراتژیک و ایدئولوژیک اسرائیل دوباره چیده شود.
زبان “اسرائیل بزرگ” از حاشیهها به گفتمان سیاسی اصلی نفوذ کرده است. مقامات اسرائیلی – و بسیاری از صداهای آمریکایی که آنها را تکرار میکنند – بیپرده درباره مقابله با “افراطگرایی شیعه” امروز و “افراطگرایی سنی” فردا صحبت میکنند، گویی که کل جهان اسلام تنها یک دنباله از اهدافی است که منتظر نوبت خود هستند.
و اکنون، با قدرت آتش ایالات متحده در پشت خود، نتانیاهو معتقد است که تاریخ میتواند به زور تغییر کند.
همان سناریوی قدیمی
به ما گفته میشود که این جنگ درباره موشکها، بمبهای هستهای و امنیت ملی آمریکاست. وزیر جنگ ایالات متحده، پیت هگست، و وزیر امور خارجه، مارکو روبیو، با اطمینان تکراری این نکات را بیان میکنند: ایران در آستانه است، ایران تهدید است، ایران باید متوقف شود.
ما این را قبلاً شنیدهایم. ما این را از رئیسجمهور پیشین ایالات متحده، جورج بوش، و همتای بریتانیاییاش، تونی بلر، درباره “سلاحهای کشتار جمعی” صدام حسین شنیدهایم. ما شاهد بودیم که عراق مورد حمله قرار گرفت، ویران و متلاشی شد – تنها برای اینکه متوجه شویم که پیشزمینه اصلی جنگ یک جعل بوده است.
عواقب این موضوع نظری نبودند. آنها در صدها هزار زندگی، هرج و مرج منطقهای و لکهای دائمی بر اعتبار غرب اندازهگیری شدند.
اکنون سناریو دوباره گردگیری و بازنویسی شده است. در مذاکرات عمان و ژنو، ایران انعطافپذیری را نشان داد: آمادگی برای کاهش غنیسازی اورانیوم و پذیرش نظارت جامع. فضایی برای کاهش تنش وجود داشت.
بهجای آن، مذاکرات به تئاتر تبدیل شد. در حالی که دیپلماتها درباره مصالحه صحبت میکردند، ناوگانها به آرامی از طریق اقیانوس هند و آبهای خلیج حرکت میکردند. بسیج تحت پوشش گفتوگو انجام شد. چیدمان آشنا بود: صحبت از صلح، آمادهسازی برای جنگ.
سپس حمله آمد: رهبر عالی ایران، آیتالله علی خامنهای ترور شد، رهبران سیاسی و نظامی هدف قرار گرفتند، سرزمینهای حاکمیتی بمباران شد، شهرها لرزیدند. و با این حال، در روایت غالب غربی، ایران به عنوان متجاوز معرفی میشود.
برای دههها، اسرائیل تصویر نظامی شکستناپذیری را پرورش داده است، کشوری که بارها ارتشهای عربی را در جنگهای متعارف شکست داده است. اما سوابق تاریخی داستانی بسیار پیچیدهتر را روایت میکند.
تنهایی در جنگ
در سال 1948، آنچه بهعنوان ائتلاف عربی شناخته میشود نه تنها متحد بود و نه در هیچ معنای واقعی حاکم بود. بخش زیادی از جهان عرب هنوز در حال خروج از سلطه مستقیم استعماری اروپا بود.
همان امپراتوری بریتانیا که فلسطین را اداره کرده بود، ارتش عربی ترنساردن را آموزش داده، مسلح کرده و بهطور مؤثر فرماندهی کرده بود. فرمانده آن یک افسر بریتانیایی، گلوب پاشا بود. توانمندترین ارتش عربی در میدان تحت یک ساختار فرماندهی عربی مستقل و متحد عمل نمیکرد.
ملک عبدالله اردن کمتر بر دفاع از فلسطین بهطور کامل تمرکز داشت و بیشتر بر تأمین کنترل بر کرانه باختری متمرکز بود. محاسبات سیاسی او محدودیتهای درگیری را شکل داد.
ارتش اردن در حالی که در برابر نیروهای صهیونیستی مقاومت میکرد، محدود و مجدداً هدایت شد و نیروی میدان جنگ آن به جاهطلبیهای سرزمینی subordinated شد، نه بهطور هماهنگ در یک استراتژی عربی به کار گرفته شد.
عملکرد مصر در سال 1948 تحت تأثیر اختلال در بالاترین سطوح قرار داشت. در زمان پادشاه فاروق، ارتش مصر با آمادگی ضعیف وارد جنگ شد، با ساختارهای فرماندهی گیجکننده و هماهنگی ناکافی.
رسوایی معروف “سلاحهای معیوب” بعداً قاهره را تکان داد، با ادعاهایی مبنی بر اینکه به سربازان مهمات معیوب و سلاحهای غیرقابل استفاده داده شده است – یک جنجال که خشم عمومی را برانگیخت و به راهافتادن کودتای افسران آزاد در سال 1952 کمک کرد.
در همین حال، مبارزان فلسطینی با واقعیتی حتی سختتر مواجه بودند. عبدالقادر الحسینی، که نیروهای نامنظم را در اطراف قدس رهبری میکرد، بارها برای سلاح و تقویت درخواست کرد که هرگز نرسید. قبل از نبرد القسطل در آوریل 1948، او درخواستهای فوری برای مهمات ارسال کرد.
دو روز قبل از مرگش، به دبیرکل اتحادیه عرب نوشت: “من شما را مسئول میدانم که سربازان من را در اوج پیروزیهایشان بدون حمایت یا سلاح رها کردهاید.”
او و مردانش تا آخرین گلوله جنگیدند. او در نبرد کشته شد. نیروهای او تحت حمایت یک فرماندهی عربی متحد نبودند؛ آنها عمدتاً بهتنهایی میجنگیدند.
افسانه اسرائیلی
در سال 1948، هیچ ماشین جنگی متعارف عربی هماهنگ، مستقل و متحد وجود نداشت. دولتهای تکهتکه، سلطنتهای رقیب، درهمتنیدگیهای استعماری، جاهطلبیهای متضاد و ظرفیت نظامی نامتعادل وجود داشت.
اسرائیل یک ارتش پانعربی منسجم را شکست نداد. این کشور در دنیای عربی که هنوز تحت سایه – و اغلب تحت تأثیر مستقیم – ساختارهای قدرت استعماری اروپایی بود، ظهور کرد و از سازماندهی برتر و حمایت بینالمللی بهرهمند شد.
افسانه “شکست ارتشهای عربی” بعدها به یک افسانه ملی تبدیل شد.
در سال 1967، برتری قاطع اسرائیل ناشی از یک حمله هوایی پیشگیرانه بود که نیروی هوایی مصر را در عرض چند ساعت در زمین نابود کرد. پس از تأمین برتری هوایی، نتیجه بهطور عمده پیشبینی شده بود. این یک درگیری طولانی و متعادل بین ارتشهای همتراز نبود؛ بلکه یک ضربه فلجکننده بود که قبل از اینکه درگیری متعارف کامل شود، وارد شد.
جنگ 1973 افسانه را پیچیدهتر میکند. در اکتبر آن سال، ارتش مصر کانال سوئز را عبور کرد، خط بار لو را شکست و به سینا پیشروی کرد، در یک حمله غافلگیرکننده که فرماندهی اسرائیل را شگفتزده کرد و هاله شکستناپذیری که در سال 1967 ایجاد شده بود را پاره کرد.
برای اولین بار از زمان تأسیس اسرائیل، یک ارتش عربی برنامهریزی، هماهنگی و شایستگی میدانی را بهطور گستردهای نشان داد که اسرائیل را به حالت تدافعی وادار کرد. با این حال، نیروی نظامی به یک تحول استراتژیک تبدیل نشد.
یک حمله هوایی عظیم آمریکایی خسارات اسرائیل را جبران کرد و موقعیت آن را تثبیت کرد و توازن را دوباره تغییر داد. انور سادات، رئیسجمهور مصر، که مشتاق بود به سمت واشنگتن چرخش کند و یک توافق سیاسی را تأمین کند، به سرعت به مذاکرات وارد شد.
آنچه بهعنوان یک شوک نظامی آغاز شد، به یک تغییر دیپلماتیک تبدیل شد که به توافقنامههای کمپ دیوید منجر شد.
الگوی مشترک
از آن زمان، مواجهههای اصلی اسرائیل با بازیگران غیر دولتی بوده است. در لبنان، این کشور با حزبالله مواجه شد و مجبور به عقبنشینی شد.
در غزه، با وجود حمایت گسترده ایالات متحده و قدرت آتش فوقالعاده، حماس از بین نرفته است. گروگانها از طریق توافقهای مذاکرهای بازیابی شدند، نه از طریق نابودی قاطع در میدان نبرد.
اسرائیل به بمباران هوایی علیه دشمنان پراکنده عادت کرده است، نه به جنگهای فرسایشی پایدار علیه یک ارتش بزرگ و سازمانیافته که از رهبری سیاسی متحد برخوردار است.
ایالات متحده نیز این الگو را به اشتراک میگذارد. در سال ۲۰۰۳، عراق از قبل آسیبدیده و خالی از نیرو بود؛ ارتش آن تضعیف شده، زیرساختهای آن آسیب دیده و جامعهاش خسته بود. افغانستان نیروهای آمریکایی را در برابر شورشیان قرار داد. لیبی، سومالی و سوریه شامل صحنههای پراکنده و بازیگران شکسته بودند.
واشنگتن به مبارزه با رژیمهای تضعیفشده یا جنبشهای غیرمتمرکز عادت کرده بود. کتابچه راهنمای آن آشنا شده بود: مداخله سریع، نیروی فوقالعاده و اعلام پیروزی.
این موضوع متفاوت است. برای اولین بار در دههها، اسرائیل و ایالات متحده با یک نیروی نظامی بهخوبی سازمانیافته مواجه هستند که بهطور کامل در یک سیستم سیاسی یکپارچه قرار دارد که قادر به تداوم و تجدید است. ایران عراق در سال ۲۰۰۳ نیست. افغانستان در سال ۲۰۰۱ نیست.
ایران عمق جغرافیایی، وزن جمعیتی، نهادهای نظامی ریشهدار و یکی از بزرگترین زرادخانههای موشکی منطقه را در اختیار دارد. این کشور دههها در صنایع تسلیحاتی داخلی، فناوری پهپاد و زیرساختهای دفاعی سرمایهگذاری کرده است – همه اینها تحت تحریمهایی که به منظور خفه کردن آن وضع شدهاند.
ایران محصول انقلابی است که در احساسات عمیق ضد استعماری شکل گرفته است: ملیگرایانه و ایدئولوژیک، به شدت مستقل. این کشور یک پادشاهی حمایتشده از سوی غرب را سرنگون کرد. دههها را صرف ساخت خودمختاری در زیر محاصره کرده است. خود سلاحهایش را تولید میکند. خود اتحادهایش را شکل میدهد.
نادیده گرفتن رهبری آن بهطور سطحی به عنوان “روحانیون” تحلیل نیست؛ این یک کاریکاتور سطحی است که نماد یک تمایل گستردهتر آمریکایی به دست کم گرفتن جوامعی است که نمیفهمند.
بلاغت و واقعیت
این کاریکاتور در کنفرانس خبری پنتاگون به نمایش درآمد، جایی که هگست به توصیف رژیم ایرانی به عنوان “دیوانه” و “مصرّ بر توهمات اسلامی نبیگونه” پرداخت. در همین حال، روبیو اعلام کرد که ایران تحت رهبری “روحانیون رادیکال” است که تصمیمات را نه بر اساس ژئوپلیتیک، بلکه بر اساس “الهیات آخرالزمانی” اتخاذ میکنند.
این از یک دولتی است که با صهیونیستهای مسیحی و یک دولت اسرائیلی راستگرای افراطی که در حقایق کتاب مقدس غرق شده است، همسو است؛ دولتی که سفیرش در اسرائیل، مایک هاکابی، بهطور مرتب از کتاب مقدس و وعدههای الهی به عنوان دلایلی برای ادعاهای سرزمینی استفاده میکند.
اما فراتر از بلاغت، واقعیتی مهمتر وجود دارد: ایران تنها با اسرائیل نمیجنگد. این کشور با کل سیستم قدرت آمریکایی در منطقه مواجه است: حامی، تأمینکننده و ضامن تسلط اسرائیل.
تهران اسرائیل را به عنوان یک دشمن ایزوله نمیبیند، بلکه به عنوان مستحکمترین گره در یک ساختار وسیعتر از هژمونی ایالات متحده مینگرد. خط نیرویی که به تل آویو ختم میشود، مستقیماً به شبکه پایگاههای آمریکایی که قدرت نظامی واشنگتن را از بحرین تا کویت، امارات، عراق و فراتر از آن حفظ میکند، میرسد.
این یک تشدید تصادفی نیست. انتقامجویی ایران بهطور عمدی داراییهای آمریکایی و کشورهای خلیج فارس که میزبان نیروهای آمریکایی هستند را هدف قرار داده است و نشان میدهد که تهران دشمن خود را نه به عنوان یک ارتش واحد، بلکه به عنوان یک سیستم استراتژیک جهانی که در برتری لجستیکی و نظامی آمریکایی ریشه دارد، درک میکند.
ایران درگیر یک جنگ متعارف آینهای نیست. این کشور در حال اجرای یک استراتژی نامتقارن است: تهدید زیرساختهای خلیج فارس، جریانهای انرژی و مسیرهای دریایی استراتژیک که پایهگذار سرمایهداری جهانی و نظم مالی تحت رهبری ایالات متحده هستند، بهویژه سیستم پترو دلار که وال استریت و واشنگتن را تغذیه میکند.
اگر خلیج فارس بیثبات شود، اثرات آن به بازارهای انرژی و ارز و ساختار مالی که قدرت آمریکاییها به آن وابسته است، گسترش خواهد یافت.
سوئز واشنگتن
این ممکن است هنوز هم خطرناکترین ماجراجویی واشنگتن باشد که توسط یکی از بیپرواترین روسایجمهور آن انجام شده است.
این ماجراجویی ممکن است به تولد یک خاورمیانه جدید به تصویر اسرائیل منجر نشود. بلکه ممکن است الگوی آشناتری را دنبال کند: داستان کلاسیک یک ابرقدرت که از حد خود فراتر میرود.
امپراتوریها در اوج اعتماد به نفس خود شروع به باور افسانههای خود میکنند. آنها برتری نظامی را با حکمت استراتژیک اشتباه میگیرند. آنها خود را قانع میکنند که زور میتواند تاریخ را دوباره نظم دهد.
اما امپراتوریها به ندرت به دلیل ضعف سقوط میکنند. آنها به این دلیل که قدرت خود را بیش از حد ارزیابی میکنند، دچار لغزش میشوند. آنها نه به دلیل کمبود قدرت، بلکه به دلیل افراط در اعتماد به نفس – از خودبزرگبینی – سقوط میکنند.
بریتانیا این درس را در سال 1956 آموخت. با اطمینان از قدرت پایدار خود و یقین به اینکه هنوز میتواند رویدادها را فراتر از سواحل خود دیکته کند، لندن به ماجراجویی سوئز پرداخت: نمایشی از قدرت که به منظور تنبیه یک بازیگر منطقهای سرکش و بازگرداندن اعتبار امپراتوری بود.
در عوض، این ماجراجویی محدودیتهای قدرت بریتانیا را نمایان کرد. فشار مالی افزایش یافت. مخالفت بینالمللی سختتر شد. توهم کنترل از بین رفت. آنچه به عنوان نمایشی از قدرت در نظر گرفته شده بود، به آغاز یک عقبنشینی استراتژیک تبدیل شد.
سوئز بهطور ناگهانی امپراتوری بریتانیا را پایان نداد. اما چیزی کشنده را فاش کرد: اینکه قابلیت نظامی بدون مشروعیت سیاسی و زور بدون محدودیت، به جای جلوگیری از افول، آن را تسریع میکند.
تاریخ به ندرت در جزئیات خود تکرار میشود. اما منطق آن تکرار میشود.
ایران ممکن است هنوز هم به سوئز واشنگتن تبدیل شود.

