چین و روسیه یک همپیمانی قوی ایجاد کردهاند که درگیریهای مدرن را به طور عمدی در حالت تعلیق نگه میدارد و از طریق تأثیر ساختاری مشترک خود، همبستگی و بازدارندگی را فراهم میآورد.
پیشگیری ساختاری توسط چین و روسیه
چین و روسیه کنار نمیایستند؛ آنها جنگ را به طور عمدی در حالت تعلیق نگه میدارند و همبستگی و بازدارندگی را اضافه میکنند. آنچه به عنوان حمایت به نظر میرسد، در واقع پیشگیری ساختاری علیه تشدید بیپروا از سوی ایالات متحده است.
ایالات متحده مجبور است که در برابر یک همپیمانی پراکنده اما قوی از قدرت محاسبه کند. جنگ جاری جنگی پایدار نیست، بلکه یک تعادل چندقطبی و چندگوشهای است که بر تسلط محدودیت میگذارد. این دیگر صحنهای برای تسلط نیست، بلکه یک رقابت چندقطبی و چندگوشهای برای استقامت است.
مداخله درونی چین و روسیه
مهمترین بازیگران در درگیری ایران تنها کسانی نیستند که نیروی نظامی را در میدان نبرد به کار میبرند، بلکه کسانی هستند که خود را در ساختار زیرین این درگیری جا دادهاند. از طریق به اشتراکگذاری اطلاعات، تأمین اقتصادی و حمایت دیپلماتیک، آنها خود را در هسته عملیاتی تلاش جنگی ایران وارد کردهاند. این حدس و گمان نیست؛ این موضوع توسط خود ایران نیز تأیید شده است.
اظهار نظر وزیر امور خارجه عباس عراقچی یک ادب دیپلماتیک گذرا نیست، بلکه دریچهای به ساختار جنگهای معاصر است، جایی که اتحادها دیگر با معاهدات رسمی یا استقرار نیروها تعریف نمیشوند، بلکه با ظرفیت حفظ یک دولت تحت شرایط فشار شدید مشخص میشوند. آنچه ما شاهد آن هستیم، عدم مشارکت نیست، بلکه تحول آن به شکلی پراکندهتر و به طور سیستماتیک جا افتاده است.
تغییر در جنگهای مدرن
این تغییر نشانهای از انحراف از درک کلاسیک جنگ است که با کارل فون کلاوزویتس مرتبط است، که جنگ را به عنوان ادامه سیاست از طریق وسایل خشونتآمیز در صحنههای قابل شناسایی درگیری مفهومسازی کرده است.
در مورد حاضر، سیاستها، بازارها و زیرساختهای فناوری خود به ابزارهای جنگ تبدیل شدهاند. جنگ، به این معنا، دیگر به جغرافیا محدود نیست؛ بلکه در سیستمهای ماهوارهای، شبکههای مالی، کریدورهای انرژی و عرصههای دیپلماتیک پراکنده شده است. میدان نبرد همچنان وجود دارد، اما دیگر برای توضیح جنگ کافی نیست.
واقعگرایی استراتژیک و چین و روسیه
یک خوانش واقعگرایانه منطق پشت این تحول را روشن میسازد. با استناد به بینشهای کنت والتز، رفتار روسیه و چین را میتوان بهعنوان همراستایی استراتژیک در نظر گرفت که بهمنظور حداکثر کردن نفوذ و در عین حال حداقل کردن در معرض خطر قرار گرفتن در یک نظام بینالمللی آنارشیستی تنظیم شده است.
هر دو کشور به این نکته واقفاند که بقای ایران نه یک نگرانی حاشیهای، بلکه یک ضرورت ساختاری در جلوگیری از تحکیم سلطه ایالات متحده در غرب آسیا است. با این حال، هیچیک بهطور تاکتیکی از پذیرش خطرات ناشی از رویارویی مستقیم خودداری نمیکنند.
بنابراین، پاسخ آنها نه بیطرفی است و نه تردید، بلکه مداخله در سطح قابلیتها به جای درگیری نظامی است. جریانهای اطلاعاتی، ورودیهای فناوری و تعامل اقتصادی پایدار بهطور ملموسی توازن قدرت را به نفع ایران تغییر داده و به آن اجازه داده است که در برابر فشارها مقاومت کند بدون آنکه جنگ وسیعتری که شامل قدرتهای بزرگ باشد، به راه بیفتد.
ضربکنندههای نیرو در چندقطبی
این نوعی توازن غیرفعال به معنای سنتی نیست؛ بلکه شکلی از مداخله درونی است که در چارچوبهای یک نظم چندقطبی در حال ظهور عمل میکند. روسیه و چین بهعنوان ضربکنندههای نیرو عمل میکنند و به ایران این امکان را میدهند که موقعیت خود را حفظ کند در حالی که از دینامیکهای تشدیدکنندهای که با مشارکت نظامی آشکار همراه است، اجتناب کند. عدم حضور نیروها به معنای عدم تعهد نیست؛ بلکه بازتابی از یک بازتنظیم استراتژیک است که در آن نفوذ از دیداری بودن جدا شده است.
قدرت نه از طریق اشغال، بلکه از طریق شکلدهی به شرایطی که در آن درگیری پیش میآید، اعمال میشود. در این پیکربندی، روسیه و چین نه ناظران خارجی، بلکه تعیینکنندگان داخلی مسیر جنگ هستند.
ستونهای ساختاری: چین و روسیه
برای درک کامل عمق این تحول، باید فراتر از تحلیلهای متمرکز بر دولت به یک دیدگاه سیستمی حرکت کرد. کار ایمانوئل والرشتاین چارچوب مفیدی را فراهم میکند که رفتار دولت را در یک ساختار جهانی به هم پیوسته قرار میدهد که توسط جریانهای سرمایه، انرژی و اطلاعات تعریف میشود.
در چنین سیستمی، قدرت تنها به صورت قهری نیست بلکه ساختاری است و از طریق توانایی حفظ یا مختل کردن این جریانها اعمال میشود. روسیه و چین خود را در گرههای بحرانی این سیستم قرار دادهاند و اطمینان حاصل میکنند که ایران به مدارهایی متصل بماند که امکان تابآوری در شرایط فشار را فراهم میآورد. روسیه ظرفیت اطلاعاتی و استراتژیک ایران را تقویت میکند و به طور مؤثری شکلدهی میکند که جنگ چگونه درک و به آن پاسخ داده میشود، در حالی که چین قابلیت اقتصادی آن را حفظ میکند و مانع از دستیابی تحریمها به اثرات مورد نظرشان میشود.
نتیجه این است که تابآوری ایران دیگر به طور داخلی متکی نیست؛ بلکه به صورت سیستمی حفظ میشود. تحریمها که زمانی برای انزوا طراحی شده بودند، از طریق شبکههای جایگزین جذب و دوباره هدایت میشوند. بنابراین، جنگ دیگر به تعامل ارتشها یا حتی دولتها کاهش نمییابد؛ بلکه توسط سیستمهایی میانجیگری میشود که تعیین میکنند چه کسی میتواند تاب بیاورد، چه کسی میتواند سازگار شود و چه کسی میتواند ریتم درگیری را شکل دهد. در چنین چارچوبی، روسیه و چین تنها حامیان حاشیهای نیستند بلکه ارکان ساختاری هستند که بدون آنها پیکربندی کنونی جنگ پایدار نخواهد بود.
این دینامیک همچنین باید در انتقال گستردهتر به سوی چندقطبی بودن قرار گیرد. درگیری ایران تنها یک جنگ منطقهای نیست؛ بلکه محلی است که در آن خطوط یک نظم پس از تکقطبی در حال مذاکره است. برای دههها، ایالات متحده سطحی از تسلط را اعمال کرده است که به آن اجازه میدهد نتایج را از طریق ترکیبی از قدرت نظامی و اقتصادی شکل دهد.
این تسلط اکنون به چالش کشیده میشود، نه از طریق رویارویی مستقیم، بلکه از طریق مقاومت توزیعشده و هماهنگ. روسیه و چین به ایران از طریق ساختارهای ائتلافی سختگیرانه متصل نیستند، اما همراستایی آنها نشاندهنده همگرایی منافع استراتژیک است که انسجام هژمونی ایالات متحده را به چالش میکشد.
چندقطبی بودن، از این نظر، به صورت بلوکهای به وضوح تعریفشده تجلی نمییابد، بلکه به صورت همراستاییهای انعطافپذیر و مبتنی بر منافع است که به دولتها اجازه میدهد بدون رسمیسازی تعهداتی که خودمختاری آنها را محدود کند، همکاری کنند. چین به تعامل با کشورهای خلیج فارس ادامه میدهد حتی در حالی که ایران را حفظ میکند و نیازهای انرژی و منافع ژئوپلیتیکی خود را متعادل میسازد. روسیه از موقعیت خود برای گسترش نفوذ استفاده میکند در حالی که از گسترش بیش از حد اجتناب میکند.
هر دو در چارچوبی عمل میکنند که انعطافپذیری استراتژیک را بر وفاداری ایدئولوژیک ترجیح میدهد، اما اقدامات آنها به طور جمعی به فرسایش یک نظم تکقطبی کمک میکند. با این حال، بعد اخلاقی این تحول را نمیتوان نادیده گرفت. با مشارکت غیرمستقیم در جنگ، روسیه و چین قادرند نتایج را شکل دهند بدون اینکه مسئولیت متناسبی را تحمل کنند.
آنها هزینههای انسانی جنگ را به همان شیوهای که کسانی که به طور مستقیم درگیر نبرد هستند، متحمل نمیشوند. آنها با واکنشهای داخلی نسبت به تلفات مواجه نیستند و همچنین در معرض تشدید فوری با دشمنان قرار ندارند. این یک نوع عدم تقارن اخلاقی ایجاد میکند که در آن قدرت بدون دید و نفوذ بدون پاسخگویی اعمال میشود. هزینههای جنگ محلی باقی میماند، در حالی که جهتگیری استراتژیک آن از فاصله شکل میگیرد.
در عین حال، نقش آنها نه در تشدید بیرویه، بلکه در محدودیتهای تنظیمشده است. با این کار، آنها به طور مؤثری هم کف و هم سقف جنگ را تعریف میکنند و آن را در محدودیتهای قابل مدیریت حفظ میکنند. این یک استراتژی حل نیست، بلکه ناپایداری مدیریتشده است که در آن درگیری طولانی میشود اما کنترل شده باقی میماند.
جنگ ایران بنابراین یک تغییر بنیادی در گرامر جنگ را نشان میدهد. مشارکت دیگر به حضور در میدان نبرد تعریف نمیشود، بلکه به ادغام در سیستمهایی که درگیری را حفظ میکنند، مربوط میشود. روسیه و چین در کنار نایستادهاند؛ آنها به شیوههایی که کمتر قابل مشاهده اما به همان اندازه تعیینکننده هستند، وارد جنگ شدهاند. نفوذ آنها از طریق شبکههای اطلاعاتی که درک را شکل میدهند، کانالهای اقتصادی که قابلیت را حفظ میکنند و عرصههای دیپلماتیک که مانع از انزوا میشوند، جریان دارد.
در نهایت، این جنگی نیست که تنها توسط کسانی که میجنگند تعریف شود، بلکه توسط کسانی که اطمینان حاصل میکنند که جنگیدن ممکن باقی بماند، تعریف میشود. روسیه و چین از آستانهای عبور کردهاند که اهمیت دارد – نه به سرزمین، بلکه به شرایطی که تابآوری، تشدید و نتیجه را تعیین میکند. قدرت آنها نه در نمایش، بلکه در ساختار است؛ نه در حضور، بلکه در پایداری. از دست دادن این نکته به معنای نادرست فهمیدن خود جنگ است. آنها کنار نمیایستند. آنها جنگ را حفظ میکنند.

