واکنش اروپا به جنگ در ایران پراکنده و ضعیف بوده است، که فاصله زیادی با نقش پیشرو قبلیاش در دیپلماسی با تهران دارد. برای اینکه از حاشیهنشینی در حالی که تشدید تنشها ادامه دارد، جلوگیری کند، بروکسل باید از حقوق بینالملل دفاع کند.
مسائل سیاست خارجی زیادی وجود ندارد که اتحادیه اروپا توانسته باشد در آنها نقشی ایفا کند، اما ایران یکی از موارد نادری بود که این کار را انجام داد. اما دیگر اینگونه نیست.
توافقنامه چارچوبی درباره برنامه هستهای ایران که به عنوان برنامه جامع اقدام مشترک (JCPOA) شناخته میشود، در سال ۲۰۱۵ به نتیجه رسید و از سال ۲۰۰۳ به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک به رهبری اتحادیه اروپا و فرانسه، آلمان و بریتانیا آغاز شده بود. اما از زمانی که ایالات متحده در سال ۲۰۱۸ از این توافق خارج شد و به همراه اسرائیل اقداماتی یکجانبه و نظامی علیه ایران انجام داد، آنچه که بزرگترین دستاورد دیپلماسی نوپای اتحادیه اروپا بود، به افول غیرقابل برگشت آن تبدیل شد.
با حمله گستردهای که ایالات متحده و اسرائیل در تاریخ ۲۸ فوریه علیه ایران انجام دادند، بروکسل به نقشی به شدت فلج به عنوان یک مفسر در مورد تحولات ژئوپولیتیکی در جناح جنوبی خود سقوط کرده است.
در حالی که رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، در ابتدا این جنگ را به عنوان تلاشی برای تغییر رژیم توصیف کرد، اروپاییها ترجیح دادند این عملیات را آنگونه که بود نبینند. در عوض، اتحادیه اروپا بیانیهای با فهرستی طولانی از تمام نارضایتیهای واقعی که با رژیم تئوکراتیک ایران وجود دارد، صادر کرد، اما از هسته بحثبرانگیز موضوع اجتناب کرد: تلاشی عمدی برای سرنگونی رهبری یک کشور مستقل.
با ادامه جنگ، که گسترش یافته و شدت بیشتری پیدا کرده و به طور مستقیم منافع مهمتری از اتحادیه اروپا را تهدید میکند، بروکسل به یک درخواست ملایم پایبند مانده است. این درخواست برای احترام به حقوق بینالملل، احیای امنیت منطقهای و پایان برنامه هستهای ایران است، در حالی که از آزادیهای بنیادی مردم ایران حمایت میکند. به کشورهای عضو این اتحادیه واگذار شده است که در نهایت مواضع ملی خود را در مورد معضل تغییر رژیم بیان کنند و آنچه را که نقض حقوق بینالملل میدانند، محکوم کنند.
خودداری اتحادیه اروپا از عمل، به ویژه گیجکننده است زیرا یکی از کشورهای عضو—قبرس—قبلاً در این جنگ ضربات مستقیم را متحمل شده است، زمانی که پهپادها پایگاه هوایی بریتانیا در آکروتیری را هدف قرار دادند. و پس از کشورهای خلیج عربی و شام، این اتحادیه و کشورهای عضو آن خواهند بود که باید با بیثباتی اجتنابناپذیر و عواقب امنیتی، اقتصادی و اجتماعی غیرقابل کنترل این جنگ مواجه شوند، زمانی که ایالات متحده اعلام کند که عملیات خود را به پایان رسانده و به خانه برمیگردد.
در زمان فوری، اسرائیل و ایالات متحده به طور موفقیتآمیزی رژیم تئوکراتیک ایران را سرنگون کردهاند. آنها توانستند رهبر عالی کشور، آیتالله علی خامنهای را در نخستین حمله خود به قتل برسانند. موضع ضعیف اتحادیه اروپا ممکن است به طرز بدبینانهای به عنوان بهای سیاسی برای سرانجام رهایی از شخصی که به طور فزایندهای به عنوان تنها مانع باقیمانده در برابر هر توافقی با ایران به نظر میرسید، تلقی شود. این استدلال ممکن است توجیهی داشته باشد، اما بینقص نیست.
مرگ خامنهای میتواند دروازهای به تغییر سیاسی عمیق باز کند، اما همچنین ممکن است عناصر رادیکالتر رژیم کنونی را تقویت کند. با تأیید غیرفعال عملیاتی که به قتل او منجر شد، بروکسل نقش خود را در پیامدهای سیاسی که میتوانست ایفا کند، تضعیف کرده است.
رهبران اروپایی بار دیگر به عنوان کسانی دیده خواهند شد که اصول لیبرال حقوق بینالملل و نظم را که دائماً موعظه میکنند، رعایت نمیکنند. این درک جدید از رویکرد دوگانه نه تنها موقعیت اروپا را در مورد جنگ روسیه علیه اوکراین تضعیف میکند، بلکه آن را به عنوان یک بازیگر غیرجدی بیشتر به حاشیه میبرد.
ناظران عملگرا استدلال خواهند کرد که با تضعیف تهران، اکنون حداقل یک فرصت واقعی برای دستیابی به توافقی وجود دارد که یا برنامههای هستهای و موشکی ایران را از بین ببرد یا تضعیف کند. صدراعظم آلمان، فریدریش مرز، اظهار داشت که یادآوری قوانین بینالمللی بیمعنا است و اروپاییها باید از انتقاد بیش از حد از رفتار ایالات متحده دست بردارند زیرا با وجود اینکه خود نتوانستهاند به این اهداف دست یابند، بسیاری از اهداف متحد خود را به اشتراک میگذارند.
اما در این مرحله، هیچ نشانهای وجود ندارد که حملات ایالات متحده و اسرائیل به ایران به تسویهحساب سریع چالش هستهای و موشکی منجر شود. رهبری کنونی تهران جنگ جاری را به عنوان یک تهدید وجودی درک میکند. این رهبری با تقریباً تمام گزینههای تشدید موجود خود پاسخ داده است. این کشور تنگه هرمز، یک آبراه حیاتی برای تأمین انرژی اروپا، را محاصره کرده است. این کشور زیرساختهای غیرنظامی و انرژی در کشورهای حاشیه خلیج عربی را هدف قرار داده و قیمت گاز طبیعی اروپا را در عرض بیست و چهار ساعت دو برابر کرده است. و از طریق نمایندگان خود، به یک کشور اتحادیه اروپا حمله کرده است. اگر رژیم ایران از حمله کنونی جان سالم به در ببرد، احتمالاً تمایل کمتری به ایجاد یک توافق چارچوبی با غرب خواهد داشت.
این جنگ تنها بیاعتمادی عمیقتری را که بین ایران، اروپاییها و ایالات متحده وجود دارد، عمیقتر خواهد کرد. در حالی که کشورهایی مانند قطر، عمان و ترکیه به تلاشهای دیپلماتیک خود برای ارائه راهحلهای خروج و متوقف کردن جنگ ادامه میدهند، بازسازی مسیر به یک توافق جامع با تهران دشوار خواهد بود. در نهایت، تنها گفتوگوی صبورانه و اقدامات اعتمادسازی میتواند نتیجهای پایدار به همراه داشته باشد.
این جایی است که اروپا در گذشته نقشی مناسب با وضعیت خود پیدا کرده بود. برجام قطعاً با بسیاری از نقصها همراه بود، اما این مزیت را داشت که چارچوبی برای بازرسیهای هستهای بهدقت کنترلشده و همکاری متقابل سودمند ایجاد کند اگر همه طرفها به توافق پایبند باشند.
بنابراین با نگرش بیش از حد محتاطانه و نادیده گرفتن بعد جنجالی این جنگ جدید، اروپا خود را به وضعیت یک بازیگر حاشیهای محکوم میکند. این موضوع بهویژه ناامیدکننده است زیرا این درگیری فرصتی واقعی برای اقدام دیپلماتیک بلندپروازانهتر ارائه میدهد.
با جستجوی ایالات متحده برای یک استراتژی، کشورهای حاشیه خلیج عربی به شدت نیازمند امنیت منطقهای، و ایران احتمالاً در آستانه یک بحران سیاسی داخلی پایدار، اروپا میتواند راهنماییهای مفید و پیشنهادات مشخصی برای گفتوگوی تجدیدشده با رهبری ایرانی ارائه دهد. اما برای بازپسگیری آن نقش، اروپاییها باید از تردید فعلی خود برای ایستادن و به عنوان حامیان اقدام دیپلماتیک سنتی شناخته شدن، دست بردارند.
جنگهای نامشخص به ندرت به نتایج پایدار منجر میشوند. اگر فقط به همین دلیل، دیپلماسی نباید به سادگی نادیده گرفته شود.

