با اهداف جنگی ناسازگار، عدم تعریف پیروزی و میدانی که به طور مداوم در حال گسترش است، تهاجم ایالات متحده و اسرائیل محکوم به شکست است – و ایران تنها نیاز دارد که زنده بماند تا پیروز شود.
تهاجمی که توسط ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران آغاز شده، پارادوکسی استراتژیک چشمگیر را به وجود آورده است. در حالی که محور آمریکایی-صهیونیستی به نیروی تکنولوژیکی خشن و آتش بیدقت تکیه دارد، به واقعیتهای تاریخی و اجتماعی-سیاسی منطقه کور است.
هزاران هدف در سراسر خاک ایران، از جمله تأسیسات نظامی، زیرساختها و ساختارهای فرماندهی، مورد حمله قرار گرفته و ممکن است آسیبهای قابل توجهی دیده باشند. ایالات متحده برتری هوایی را حفظ کرده است، در حالی که رژیم صهیونیستی به گسترش کمپین خود با حملات مداوم ادامه میدهد.
با این حال، این دستاوردهای تاکتیکی به موفقیت سیاسی تبدیل نشدهاند. اهداف مرکزی این تهاجم همچنان خارج از دسترس باقی مانده و ایالات متحده و رژیم صهیونیستی در حالی که درگیریهای میدانی را میبرند، به طور پیوسته در رقابت استراتژیک شکست میخورند.
در درگیریهای نامتقارن، پیروزی با این معیار سنجیده میشود که آیا نیروی نظامی میتواند دشمن را وادار به پذیرش نتیجه سیاسی مورد نظر قدرت مهاجم کند یا خیر. بر اساس این استاندارد، کمپین آمریکایی-صهیونیستی در حال حاضر با محدودیتهای جدی مواجه است.
جنگ در سراسر منطقه، که اکنون وارد هفته سوم خود شده، با بنبست استراتژیک عمیقی مشخص میشود. ایالات متحده، اسرائیل و ایران هر یک دیدگاههای بنیادی ناسازگاری درباره اینکه این تهاجم چگونه باید به پایان برسد، دارند.
ایران موضع خود را به وضوح بیان کرده است. تهران به تسلیم شدن به خواستههای رئیسجمهور ایالات متحده پاسخ منفی داده و مذاکرات را در حین حمله رد میکند. ایران تأکید میکند که تهاجم باید ابتدا پایان یابد تا هرگونه فرآیند دیپلماتیک آغاز شود. هر توافقی، مقامات ایرانی اشاره کردهاند، همچنین نیاز به کاهش تحریمها، غرامت جنگ، شناسایی حقوق ایران و تضمینهای بینالمللی محکم در برابر حملات آینده خواهد داشت.
ایران همچنین نشان داده است که برای یک درگیری طولانی آماده است و مایل است هزینههای لازم برای دفاع از کشور را بپذیرد.
اسرائیل موضعی حداکثری اتخاذ کرده است. مقامات اسرائیلی اعلام کردهاند که این کمپین بدون محدودیت زمانی ادامه خواهد یافت تا تمامی اهداف محقق شوند – اهدافی که شامل خنثی کردن قدرت ایران و احتمالاً وادار کردن تغییرات ساختاری در خود دولت ایران است.
در همین حال، ایالات متحده موضعی مبهم اتخاذ کرده است که منعکسکننده عدم وجود یک استراتژی منسجم است. اعتراف مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، به اینکه واشنگتن به طور آگاهانه اجازه داده است که به درگیریای که خواستههای اسرائیلی را دیکته میکند، کشیده شود، وابستگی سیاست آمریکایی به منافع صهیونیستی را برجسته میکند.
رویکرد نامنسجم دولت ترامپ – که بین خواستههای توخالی برای تسلیم، فراخوانی برای ناآرامی داخلی در ایران و درخواستهای مذاکره نوسان دارد – نشاندهنده درک عمیق نادرست از فرهنگ سیاسی ایران است. مهمتر از همه، واشنگتن نتوانسته است یک تعریف منسجم از پیروزی را بیان کند. بدون یک وضعیت سیاسی روشن، این تهاجم در معرض خطر تبدیل شدن به تشدید طولانیمدت بدون حل و فصل استراتژیک است.
جنگی که نمیتوان آن را برد
مرکز شکست تهاجم ایالات متحده و اسرائیل، عدم تقارن غیرقابل سازش در اهداف جنگ است. این دو کشور به دنبال اهداف بلندپروازانه و فراتر از حد هستند. استراتژی آنها تلاش میکند تا ایران را به عنوان ستون مرکزی مقاومت در برابر هژمونی صهیونیستی در خاورمیانه حذف کند. این هدف نیازمند یا فروپاشی نظام سیاسی ایران یا خنثیسازی توانایی آن برای نفوذ در سراسر منطقه است.
هدف ایران، در مقابل، بسیار سادهتر است. ایران نیازی به شکست نظامی ایالات متحده ندارد. همچنین در این مرحله نیازی به از بین بردن قابلیتهای نظامی اسرائیل یا سرنگونی دولت آن ندارد.
ایران تنها نیاز دارد که زنده بماند.
اگر دولت ایران دست نخورده باقی بماند، اگر رهبری آن کنترل سیاسی را حفظ کند و اگر اتحادهای منطقهای آن به کار خود ادامه دهند، آنگاه هدف سیاسی اصلی تهاجم شکست خواهد خورد. در رویاروییهایی که با چنین عدم تقارنی تعریف میشوند، طرفی که هدف سادهتری دارد، اغلب مزیت استراتژیک را در اختیار دارد.
این جنگ همچنین تضاد آشکاری را بین استراتژیهای نظامی به کار رفته توسط هر طرف نشان داده است. محور آمریکایی-صهیونیستی به افزایش عمودی – یا تسلط بر افزایش – تکیه دارد. این رویکرد بر استفاده فراوان از آتش قدرت، از جمله تسلط هوایی، حملات دقیق، عملیات سر بریدن و حملات به زیرساختهای استراتژیک تأکید میکند. این دکترین فرض میکند که ویرانی کافی، دشمن را به تسلیم سیاسی وادار خواهد کرد.
ایران رویکرد معکوس را اتخاذ کرده است: افزایش افقی. به جای مواجهه مستقیم با قدرت هوایی آمریکا، ایران تلاش کرده است تا میدان نبرد را از نظر جغرافیایی گسترش دهد.
حملات موشکی به شهرها و زیرساختهای داخل دولت اسرائیل، فشار بر پایگاههای نظامی و منافع آمریکایی در سراسر منطقه، تهدیدات علیه مسیرهای دریایی و اختلال در بازارهای انرژی همه به منظور تبدیل رویارویی به یک بحران منطقهای وسیعتر طراحی شدهاند.
با گسترش عرصه تهاجم، ایران هزینههای اقتصادی و سیاسی را برای محور آمریکایی-اسرائیلی افزایش میدهد. این استراتژی محدودیت بنیادی قدرت نظامی آمریکا را آشکار میکند: در حالی که ایالات متحده میتواند بر آسمانهای ایران تسلط یابد، نمیتواند جغرافیای استراتژیک وسیعتری از منطقه را کنترل کند.
غزه و محدودیتهای نیرو
تهاجم کمفشار در غزه که پس از یک کمپین نسلکشی دو ساله ادامه دارد، به شکلگیری محیط سیاسی در رویارویی وسیعتر کمک میکند. برای بسیاری در سراسر منطقه، رویارویی با ایران نمیتواند از مسئله حلنشده فلسطینی جدا شود. کمپین مداوم رژیم صهیونیستی در غزه، دیدگاه را تقویت میکند که مبارزه منطقهای ریشه در بیعدالتی تاریخی دارد و نه رقابت جغرافیایی جداگانه. مقاومت فلسطینی همچنان محدودیتهایی را بر برنامهریزی نظامی اسرائیل تحمیل میکند. تا زمانی که غزه جبههای فعال باقی بماند، اسرائیل نمیتواند تمام ظرفیت نظامی خود را در جاهای دیگر متمرکز کند. بنابراین، غزه نه تنها به عنوان یک میدان نبرد بلکه به عنوان یک نماد سیاسی مرکزی عمل میکند که همچنان نظر منطقهای و جهانی را بسیج میکند.

