بحران در حال شکلگیری در اطراف ایران تنها یک رویارویی دیگر در خاورمیانه نیست. این بحران به چیزی بسیار عمیقتر تبدیل شده است – آزمایشی برای اینکه آیا جهان دموکراتیک هنوز به ارزشهای خود ایمان دارد یا اینکه این ارزشها به آرامی با قدرت خشن که به عنوان اصل پوشانده شده، جایگزین شدهاند. سند «دموکراسی در آستانه امپراتوری» حقیقتی تلخ را به تصویر میکشد: جهان دیگر به روایت اخلاقی که زمانی توسط واشنگتن و نزدیکترین شرکایش مطرح میشد، متقاعد نیست.
در سراسر آسیا، آفریقا و خاورمیانه، افکار عمومی به طرز چشمگیری تغییر کرده است. یک نظرسنجی از GeoPoll که در این مقاله ذکر شده، نشان میدهد که ۴۳ درصد از پاسخدهندگان در کشورهایی مانند پاکستان، مصر، نیجریه و آفریقای جنوبی اکنون پس از بحران اخیر ایران، دیدگاه کمتری نسبت به ایالات متحده دارند، در حالی که یک چهارم بر این باورند که پوشش رسانههای غربی گمراهکننده است.
این یک شکست دیپلماتیک کوچک نیست. این یک از دست دادن عمیق اعتبار است. وقتی جهان دموکراتیک در چشم میلیاردها نفر اعتماد خود را از دست میدهد، بیشتر از نفوذ خود را از دست میدهد – آنها در معرض از دست دادن مشروعیت خود قرار میگیرند.
آنچه وضعیت کنونی را بهویژه نگرانکننده میکند، نحوه شکلگیری سیاستهای بیپروا است. رویکرد ترامپ-نتانیاهو به ایران تنها یک محاسبه نادرست نبود؛ بلکه هنجارهای رفتار بینالمللی را به گونهای تغییر داد که میتواند قرن بیست و یکم را تحت تأثیر قرار دهد.
کارشناسان حقوقی که در این مقاله نقل شدهاند، تقریباً بلافاصله به قانونی بودن حمله به سلیمانی شک کردند و به عدم وجود شواهد واضحی از حمله قریبالوقوع اشاره کردند. زمانی که قواعد توسط کسانی که ادعای دفاع از آنها را دارند، شکسته میشود، کل سیستم بینالمللی شروع به فروپاشی میکند.
در ابتدا، ترامپ ادعا کرد که در کنار مردم ایران ایستاده است و به زبان آزادی و حمایت از آینده آنها صحبت میکند. اما آن وعده به سرعت به چیزی بسیار تاریکتر تبدیل شد. خروج از دیپلماسی به تحریمهایی تبدیل شد که به شهروندان آسیب میزد و اکنون لفاظی به صحبت درباره کنترل جزیره خارک – قلب زنجیره تأمین نفت ایران – و همچنین استقرار هزاران سرباز در سراسر خاورمیانه افزایش یافته است، گویی که یک حمله زمینی دیگر غیرقابل تصور نیست.
این است که چرا این لحظه به شدت نگرانکننده به نظر میرسد: دموکراسی در این نسخه دیگر اصولی یا محدود به نظر نمیرسد. این دموکراسی بیپروا به نظر میرسد، تحت تأثیر قدرت به جای ارزشها، و این تغییر ممکن است بیشتر از هر جنگ واحدی به اعتبار رهبری دموکراتیک آسیب برساند.
برای سیاستگذاران جهانی، این یک نگرانی نظری نیست. پیامدها در حال حاضر قابل مشاهده است. تحریمهایی که برای تضعیف یک دولت طراحی شدهاند، در عوض مردم عادی را تضعیف کردهاند. سازمان دیدهبان حقوق بشر، که در این مقاله ذکر شده، دریافت که کمپین «فشار حداکثری» به شدت توانایی ایران را برای واردات دارو و کالاهای اساسی محدود کرده است، به طوری که داروخانهها از داروهای حیاتی خالی شده و بیمارستانها در تأمین درمانهای سرطان با مشکل مواجه هستند.
این تنها یک شکست سیاستی نیست؛ بلکه یک تراژدی انسانی است که به عنوان استراتژی پنهان شده است. این همچنین به خودی خود استدلالی را که جهان دموکراتیک برای کرامت انسانی ایستاده است، تضعیف میکند.
اما مسئله عمیقتر فلسفی است. این بحران تناقضی را نمایان کرده است که بسیاری از کشورها در جنوب جهانی مدتهاست به آن مشکوک بودهاند: دموکراسی بیش از حد به عنوان یک برند ژئوپلیتیکی به جای یک اصل جهانی استفاده شده است. این مقاله به خوانندگان یادآوری میکند که ایالات متحده در سال ۱۹۵۳ به سرنگونی نخستوزیر منتخب دموکراتیک ایران، محمد مصدق، کمک کرد و بعداً از صدام حسین در طول جنگ ایران-عراق حمایت کرد، حتی پس از وجود شواهدی از استفاده از سلاحهای شیمیایی.
این خاطرات تاریخی انتزاعی نیستند. آنها نحوه درک بحران کنونی را در تهران، دهلی، جاکارتا و ژوهانسبورگ شکل میدهند. زمانی که تاریخ پر از مداخلاتی است که به نام ثبات یا آزادی توجیه شدهاند، متقاعد کردن جهان به اینکه آخرین مداخله از نظر اخلاقی متفاوت است، بسیار دشوار میشود.
دوره ترامپ–نتانیاهو این تناقض را به طرز چشمگیری تشدید کرد. دیپلماسی را به ضعف و تشدید را به قدرت تبدیل کرد. خروج از توافق هستهای نه تنها خاورمیانهای ایمنتر تولید نکرد، بلکه آن را بیثباتتر کرد. تحلیلگران ذکر شده در این مقاله هشدار میدهند که رها کردن این توافق، اعتماد به نهادهای بینالمللی را تضعیف کرده و به خود دیپلماسی چندجانبه آسیب زده است.
به عبارت دیگر، آسیب فراتر از ایران میرود. این موضوع بر هر مذاکره آیندهای تأثیر میگذارد – از کنترل تسلیحات هستهای تا توافقهای اقلیمی. اگر جهان باور کند که توافقها میتوانند با تغییر رهبری کنار گذاشته شوند، چرا باید در دیپلماسی سرمایهگذاری کرد؟
هزینه انسانی این بیاحتیاطی غیرقابل انکار است. مقاله به تأثیر ویرانگر تحریمها اشاره میکند، از جمله کمبود داروهای نجاتبخش و تورم فزایندهای که میلیونها نفر را به سختی کشانده است. در عین حال، تشدید نظامی، غیرنظامیان را در سرتاسر منطقه در خطر دائمی قرار داده است. وقتی بیمارستانها نمیتوانند داروهای ضروری را تأمین کنند و خانوادهها تحت تهدید حملات موشکی زندگی میکنند، زبان دموکراسی به نظر توخالی میرسد.
برای مخاطبان جهانی، تناقض اخلاقی چشمگیر است: چگونه میتوان ارزشهای دموکراتیک را از طریق سیاستهایی که به مردم عادی آسیب میزند، دفاع کرد؟
بعد استراتژیک دیگری نیز وجود دارد که باید سیاستگذاران در کانبرا را به همان اندازه نگران کند که در واشنگتن یا بروکسل. مقاله هشدار میدهد که تضعیف اعتماد به ایالات متحده، دنیای نظم جهانی را به سمت تکهتکه و بیثباتتر شدن سوق میدهد. کشورهایی که زمانی به تضمینهای امنیتی آمریکا تکیه میکردند، در حال reconsidering گزینههای خود هستند، در حالی که رقبای جدید در حال ایجاد اتحادهایی هستند که به طور کامل از نفوذ غربی دور میشوند.
این تنها یک مسئله خاورمیانهای نیست؛ این یک تغییر جهانی است. اگر این تصور شکل بگیرد که جهان دموکراتیک نمیتواند به توافقها احترام بگذارد یا به حقوق بینالملل پایبند باشد، نتیجه آن یک محیط بینالمللی بسیار خطرناکتر خواهد بود.
برای بخش عمدهای از شمال جهانی، ثبات نظم بینالمللی همیشه بر چیزی شکنندهتر از ناوهای هواپیمابر یا تسلط اقتصادی استوار بوده است. این بر اعتماد استوار بوده است – فرض خاموشی که دموکراسیهای قدرتمند قوانین را که خودشان نوشتند، حتی زمانی که نامناسب بود، رعایت خواهند کرد.
امروز، آن فرض در حال محو شدن است. در سرتاسر اروپا، آمریکای شمالی و بخشهایی از شرق آسیا، سیاستگذاران در حال شروع به درک یک حقیقت ناخوشایند هستند: اعتبار، زمانی که از دست برود، نمیتواند تنها از طریق قدرت دوباره ساخته شود.
خطر تنها خارجی نیست. این داخلی است – یک فرسایش آرام اعتماد به ارزشهایی که زمانی رهبری دموکراتیک در جهان را تعریف میکردند.
آنچه این لحظه را بهویژه نگرانکننده میکند این است که فرسایش دیگر پشت زبان دیپلماتیک پنهان نیست. شهروندان در سرتاسر شمال جهانی در حال مشاهده تناقضات بهطور زنده هستند و تأثیر عاطفی آن عمیق است. باور به اینکه دموکراسیهای لیبرال نمایانگر یک استاندارد اخلاقی بالاتر هستند، مدتهاست که به عنوان یک لنگر روانی برای نقش جهانی آنها عمل کرده است.
اکنون که آن لنگر احساس ناپایداری میکند.
شمال جهانی اکنون با یک معضل انسانی عمیق مواجه است: آیا هنوز به ایدههایی که ترویج میکند، ایمان دارد، یا اینکه آن ایدهها به آرامی با واقعگرایی سردتر و بدبینانهتر جایگزین شدهاند؟
یک ایده جدید باید از این بحران ظهور کند – ایدهای که فراتر از فرض قدیمی باشد که شمال جهانی به سادگی رهبری میکند در حالی که دیگران پیروی میکنند. در عوض، مشروعیت در قرن بیست و یکم به تواضع، ثبات و تمایل به اشتراکگذاری اقتدار اخلاقی با بقیه جهان بستگی خواهد داشت. نظم مبتنی بر قوانین آینده نمیتواند به عنوان یک سلسله مراتب پنهان شده در قالب همکاری ادامه یابد؛ بلکه باید به یک چارچوب واقعی مشترک تبدیل شود که توسط شمال و جنوب شکل گرفته باشد.
این نیاز به شجاعت دارد، زیرا به معنای پذیرش تناقضات گذشته و بازتعریف خود قدرت است. اگر شمال جهانی تجدید را به جای انکار انتخاب کند، نتیجه میتواند یک نظم جهانی صادقانهتر و پایدارتر باشد. اگر این کار را نکند، پیامدهای احساسی عمیقتر از شکست دیپلماتیک خواهد بود — این از دست دادن آرام هویت است که جوامع دموکراتیک روزگاری باور داشتند آنها را متمایز میکند.
سوال دیگر این نیست که آیا خاورمیانه نظم جهانی را تغییر خواهد داد؛ بلکه این است که آیا نظم جهانی میتواند از خاورمیانه جان سالم به در ببرد.
با این حال، آینده از پیش تعیین شده نیست. این مقاله با یادآوری قدرتمندی به پایان میرسد که دموکراسی باید دوباره تصور شود تا در قرن بیست و یکم معنادار باقی بماند. احترام به حاکمیت، تعهد به دیپلماسی و نگرانی واقعی برای کرامت انسانی، لوکسهای ایدهآلیستی نیستند؛ بلکه نیازهای استراتژیک هستند. بدون آنها، دموکراسی در خطر تبدیل شدن به یک شکل دیگر از سیاست قدرت است که از سیستمهایی که روزگاری با آنها مخالف بود، غیرقابل تشخیص خواهد بود.
آنچه اکنون مورد نیاز است، نه بلاغت بلندتر، بلکه تأمل عمیقتر است. بحران با ایران باید دولتهای دموکراتیک را وادار کند تا با یک حقیقت دشوار روبرو شوند: قدرت به تنهایی نمیتواند مشروعیت را حفظ کند. مخاطب جهانی به دقت نظاره میکند و رأی آن، آینده روابط بینالملل را برای دههها شکل خواهد داد. اگر جهان دموکراتیک به مسیر خود ادامه دهد که با اجبار و توافقهای شکسته تعریف شده است، نه تنها به ایران و خاورمیانه آسیب خواهد زد، بلکه به خود نیز آسیب خواهد زد.
انتخاب واضح اما اجتنابناپذیر است. یا دموکراسی با احتیاط، گفتوگو و ثبات، اقتدار اخلاقی خود را بازپس میگیرد، یا به یکی دیگر از قربانیان قرنی تبدیل میشود که از جنگهای بیپروا و اعتماد شکننده نشأت گرفته است. آینده ایران — و شاید آینده نظم جهانی خود — به این بستگی دارد که کدام مسیر انتخاب شود.

