آتشبس فرصتی بسیار لازم برای کشورهای عرب خلیج فارس فراهم کرد. تهدید دونالد ترامپ برای حمله به زیرساختهای غیرنظامی ایران میتوانست فاجعه انسانی را در سراسر منطقه به راه اندازد که پتانسیل تبدیل به آتشسوزی غیرقابل کنترل را داشت.
تغییر ترامپ از تهدید به آتشبس به نظر عمدی میرسد. به نظر من، این بخشی از تماس تلفنی با بنیامین نتانیاهو در روز یکشنبه، ۵ آوریل بود. نتانیاهو احتمالاً reluctant بود و ممکن است به دنبال به تأخیر انداختن هر آتشبس به اندازه کافی طولانی بود تا به اسرائیل اجازه دهد به اهداف اقتصادی در داخل ایران حمله کند. اما ترامپ، که تحت فشار تهدید مهلت خود قرار داشت، به نظر میرسد که عقبنشینی کرده است. همانطور که در اظهاراتش در کنفرانس مطبوعاتی ۶ آوریل استنباط شد، ترامپ ممکن است به حمایت خود از اسرائیل افتخار کرده باشد و به نتانیاهو یادآوری کند که “اگر ما این کار را نمیکردیم… اسرائیل خاموش میشد.”
به نظر میرسد نتانیاهو چارهای جز پذیرش نداشت و در ۷ آوریل به توقف حملات تن داد — فقط چند دقیقه قبل از اینکه مهلت ترامپ به پایان برسد.
سؤال واقعی اکنون این است که آیا آتشبس برقرار خواهد ماند یا نه، بلکه این است که اسرائیل چگونه و چه زمانی به نقض آن خواهد پرداخت، چه علیه ایران، لبنان یا یمن. من جمله قبلی را فقط چند ساعت قبل از نهایی کردن این مقاله نوشتم. بهزودی پس از آن، اسرائیل به کشتارهایی دست زد و حملات بیسابقهای را آغاز کرد که برجهای مسکونی را منفجر کرده و بیش از ۲۵۰ غیرنظامی را در سراسر لبنان به قتل رساند. همانطور که در غزه، واقعیت غیرقابل انکار است: آتشبسها به رعایت یکطرفه کاهش مییابند و به اسرائیل اجازه میدهند که با بیتوجهی کامل به آن نقض کند.
هیچ چیزی در این واقعه نشان نمیدهد که تسلط اسرائیل بر سیاست خارجی آمریکا تضعیف شده است. در دهههای بعد، نئوکونها و تحلیلگران اسرائیلمحور این دکترین را گسترش دادند و ایالات متحده را به جنگهایی سوق دادند که تنها به منافع اسرائیل خدمت میکردند. حمله به عراق، تحت بهانهای که توسط صهیونیستهای آمریکایی اسرائیلمحور ساخته شده بود، نمونهای روشن است. رویارویی امروز با ایران نیز از همان مسیر پیروی میکند.
آنچه این جنگ را از جنگهای قبلی که به نفع اسرائیل طراحی شدهاند متمایز میکند، این است که محدود نیست. ریسکها جهانی هستند. خلیج فارس یک صحنه حاشیهای نیست، بلکه شریان تأمین انرژی جهان و سنگ بنای ثبات اقتصادی جهانی است. اقتصادهای کامل به نفت آن وابستهاند و بازارهای جهانی به جریان بیوقفه آن متکی هستند. به گروگان گرفتن خلیج فارس در جنگ نتانیاهو علیه ایران در واقع به معنای گروگان گرفتن اقتصاد جهانی است.
در عین حال، تهدیدهای ترامپ برای گسترش جنگ به هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی آسیبپذیری کشورهای عرب خلیج فارس را نمایان میکند. آنها به تضمینهای امنیتی ایالات متحده وابستهاند، اما بیشتر از ایالات متحده و اسرائیل، از نظر جغرافیایی و اقتصادی در معرض نتایج جنگی هستند که انتخاب نکردهاند. در عمل، آنها تماشاگر نیستند، بلکه در خط مقدم هستند.
بیشتر نگرانکننده این است که وقتی ترامپ به آرامی تهدید به نابودی تمدن ایران کرد، درک کمی از مفهوم تمدن داشت و هیچ نگرانی برای احتمال تلافی علیه همپیمانان فرضی خود در خلیج فارس در جنگی با هیچ استراتژی خروج معقولی نشان نداد. در حالی که تلافی علیه زیرساختهای غیرنظامی در کشورهایی که بهطور مستقیم در جنگ درگیر نیستند، نامطلوب خواهد بود، به همان اندازه سادهلوحانه است که انتظار داشته باشیم کشورهایی که میزبان پایگاههای نظامی برای متجاوز هستند، بتوانند از عواقب آن مصون بمانند.
تهدید ترامپ برای بازگرداندن ایران به عصر حجر صفحهای از یک کتاب راهنمای اسرائیلی است. هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی مدتهاست که جزء جداییناپذیر از دکترین نظامی اسرائیل بوده است. برای اسرائیل، نیروگاهها، سیستمهای آب، جادهها، بنادر و شبکههای ارتباطی نه تلفات غیرمستقیم، بلکه اهداف مورد نظر هستند. جنگهای اسرائیل همیشه به دنبال تحمیل فشار سیستماتیک بر کل جوامع از طریق تخریب شرایط لازم برای زندگی غیرنظامی هستند.
این موضوع در غزه، کرانه باختری و لبنان مشهود بود و به جنگهای قبلی با مصر و سوریه برمیگردد. در غزه، زیرساختها بهطور سیستماتیک تخریب شدهاند: جادهها پاره شده، سیستمهای آب و فاضلاب از هم گسسته، شبکههای برق غیرفعال و دانشگاهها و بیمارستانها به ویرانه تبدیل شدهاند. این جنگ متعارف نیست. این تخریب محاسبهشده بنیادهای یک جامعه برای تحمیل نتایج سیاسی از طریق فشار جمعی است.
اسرائیل میخواست که ترامپ ایران را به عنوان بخشی از این استراتژی تحویل دهد.
در چنین شرایطی، کشورهای خلیج فارس در معرض خطر یافتن خود به حال خود رها شدهاند، پس از تحمل بار اقتصادی این درگیری، و باید با یک رابطه طولانی و خصمانه با همسایهای تاریخی و دائمی مواجه شوند. چه تحت حکومت فعلی ایران—یا حتی در صورت موفقیت نتانیاهو در وسواس تغییر رژیم خود—دلیلی برای انتظار آیندهای پایدار یا دوستانه وجود ندارد. در هر دو حالت، این کشورهای خلیج فارس هستند که بار دائمی زندگی در کنار ایران را به دوش خواهند کشید، نه ایالات متحده و قطعاً نه نتانیاهو.
این یک اشتباه در قضاوت نبود؛ بلکه نشاندهنده تمایل عمیق به سلاحسازی زبان مذهبی برای شعلهور کردن احساسات نفرتانگیز پایگاه سیاسیاش بود. برای کشورهای خلیج فارس، که جوامعشان به شدت در هویت اسلامی ریشهدار هستند، چنین زبانی از جانب حامی خود در این جنگ نباید به سادگی نادیده گرفته شود.
در نهایت، خلیج عرب تنها در آتشبس گرفتار نشده است؛ بلکه صحنه اصلی جنگ است—منطقهای حائل برای اسرائیل، محلی برای استقرار نیروهای آمریکایی و بار هزینهای برای درگیری که نه آغاز کرده و نه کنترل کرده است. وقتی اسرائیل جنگ دیگری را آغاز کند، همانطور که تاریخ نشان میدهد، تأثیر مستقیم آن در واشنگتن یا تلآویو احساس نخواهد شد. در این زمینه، کشورهای عرب خلیج فارس باید شروع به تفکر مستقل و عمل استراتژیک کنند—بهویژه با ارزیابی مجدد اتحاد خود با ایالات متحده، که بارها تمایل واضحی به استفاده از سرزمین آنها برای آغاز جنگها به نمایندگی از یک طرف سوم: اسرائیل نشان داده است.
این آخرین درگیری باید به عنوان یک “زنگ خطر” عمل کند و هشدار دهد که نباید به جنگی فاجعهبار که بهوسیله و برای اسرائیل طراحی شده است، کشیده شوند و خطر ناشی از به گروگان گرفته شدن زیرساختها، اقتصادها و ثبات بلندمدت آنها بهدست جنگهای دیگران در سرزمینهایشان را به همراه دارد. این وضعیت آنها را مجبور میکند تا عواقب تهاجم نتانیاهو علیه همسایگانشان را مدتها پس از آنکه طراحان این خصومتها به راه خود رفتهاند، تحمل کنند.

