داماد رئیسجمهور دونالد ترامپ نه تنها به اجماع سیاست خارجی چالش کشید بلکه زمینهسازی برای یک اجماع جدید را نیز انجام داد.
هر ارزیابی جدی—یا قضاوتی—در مورد جارد کوشنر باید نه با جنجالی که رقبای سیاسیاش اکنون در تلاشند تا در مرکز بحث قرار دهند، بلکه با سوال استراتژیک در قلب سوابق او آغاز شود: او در واقع چه دستاوردهایی داشته است؟ او دقیقاً چه چیزی را در خاورمیانه تغییر داده و چرا این تغییر اهمیت داشته است؟
این سوالات به قلب سوابق جارد کوشنر مربوط میشود. او تنها در دیپلماسی خاورمیانه شرکت نکرد—او به تغییر جهت آن کمک کرد و عادیسازی عربی-اسرائیلی را نه به عنوان پایان یک فرآیند، بلکه به عنوان نقطه شروعی برای یک دینامیک جدید منطقهای در نظر گرفت.
این تغییر نشاندهنده درک عمیقتری از منطقه بود که در حال شکلگیری بود، نه آنطور که بسیاری از تحلیلگران هنوز ترجیح میدادند آن را توصیف کنند. یک خاورمیانه جدید در حال ظهور بود: عملگراتر، معاملاتیتر، با جاهطلبیهای فناوری بیشتر و توجه بیشتری به قدرت، فرصت و تحول ملی نسبت به راحتیهای بیانیههای سیاسی به ارث رسیده.
کوشنر تشخیص داد که نسل جوانتری از رهبری عرب به طور فزایندهای بر سرمایهگذاری، نوآوری، همکاری امنیتی، اتصال، لجستیک و تنوع اقتصادی تمرکز دارد. در چنین محیطی، دیپلماسی دیگر نمیتوانست تنها از طریق واژگان شکایت و تأخیرهای رویهای انجام شود. این دیپلماسی باید به مشوقها، منافع و نتایج مرتبط میشد.
این اهمیت واقعی توافقهای ابراهیم است. اهمیت آنها نه تنها در خود توافقها، بلکه در فلسفه استراتژیکی است که آنها بیان میکنند. آنها بر یک پیشفرض ساده اما قدرتمند استوار بودند: صلح و رفاه باید به طور همزمان حرکت کنند. امنیت بدون فرصت شکننده باقی میماند؛ فرصت بدون امنیت آسیبپذیر میماند. کوشنر درک کرد که گشایشهای پایدار منطقهای باید نه تنها از طریق اعلامیههای رسمی، بلکه از طریق تجارت، فناوری، ابتکار خصوصی، هوانوردی، مالی و تبادل انسانی ساخته شوند.
این موضوع اهمیت دارد زیرا توالی سیاستهای منطقهای را تغییر داد. این نشان داد که کشورهای عربی و اسرائیل میتوانند روابط خود را بر اساس منافع همراستا عمیقتر کنند به جای اینکه به طور نامحدود منتظر افق سیاسی کاملی باشند که هرگز به نظر نمیرسید به وقوع بپیوندد. این یک چارچوب معرفی کرد که در آن بازدارندگی، ادغام اقتصادی و واقعگرایی ژئوپولیتیکی میتوانند یکدیگر را تقویت کنند.
این همچنین نشان داد که دستور زبان دیپلماتیک قدیمی—که اغلب بر مواضع نمادین و فرمولهای تکراری متمرکز بود—در حال از دست دادن ظرفیت خود برای ایجاد شتاب است. کوشنر خاورمیانه را حل نکرد؛ هیچ ناظر جدی چنین ادعایی نمیکند. اما او به شکستن یک توالی راکد کمک کرد و آن را با توالیای جایگزین کرد که ثابت شد پویاتر، واقعگراتر و در نهایت تولیدیتر از آنچه بسیاری انتظار داشتند، بود.
به همین دلیل، سوابق او شایسته بررسی در سطح دیپلماسی است و نباید به سطح جدلهای سیاسی تقلیل یابد. آنچه جرد کوشنر را در واشنگتن به شخصیتی غیرمعمول تبدیل میکند، صرفاً این نیست که او خارج از ساختار سنتی سیاست خارجی عمل کرده است. بلکه این است که او توانسته است، با وجود این واقعیت، نتیجهای با پیامدهای استراتژیک پایدار تولید کند. او آماده بود تا با یک orthodoxy ریشهدار به چالش بپردازد نه به خاطر ایجاد اختلال، بلکه برای تولید یک نتیجه متفاوت. و او موفق به انجام این کار شد.
این همان دلیلی است که لحظه کنونی دعوت به تأمل میکند. آنچه از خود بررسی بیشتر افشا میکند، لحظه استراتژیک است که در آن ظهور یافته است. کوشنر در زمانی که نظم منطقهای که او به شکلگیری آن کمک کرده است، دوباره اهمیت مرکزی یافته، به جنجال سیاسی بازمیگردد. آینده توافقات ابراهیم، تحکیم همراستایی عربی-اسرائیلی، نقش کشورهای خلیج فارس و تلاش بزرگتر برای مهار و دور زدن رژیم ایران همه به مرکز بحثهای استراتژیک بازگشتهاند. در این زمینه، تلاش مجدد برای برخورد با کوشنر عمدتاً به عنوان یک هدف حمله سیاسی نمیتواند تنها به عنوان یک موضوع رویهای درک شود. این موضوع همچنین اهمیت سیاسی و استراتژیک دارد.
واشنگتن همیشه میدانسته است که چگونه شکستهای متعارف را راحتتر از موفقیتهای غیرمتعارف جذب کند. شکستی که در مدارک پذیرفته شده پیچیده شده باشد، اغلب به عنوان یک پیچیدگی ناگوار تحمل میشود. موفقیتی که از کانالهای مورد انتظار خارج میشود، بیشتر اختلالآور است. این موفقیت فرضیات را به هم میریزد، orthodoxyها را شرمنده میکند و مجبور به بازنگری در آنچه چارچوب موجود نتوانسته است ببیند، میکند. سوابق کوشنر دقیقاً همین کار را انجام میدهد.
مشارکت او تنها تولید توافقات نبود، بلکه کمک به معرفی یک منطق متفاوت از نظم بود—منطقی مبتنی بر همراستایی، مشوقها و شناخت این که ثبات پایدار باید بر امنیت و فرصت استوار باشد.
به عنوان یک غیرآمریکایی، من جایگاه مشروعی در رقابتهای داخلی دو حزب ندارم. اما من همیشه کیفیت رهبری آمریکایی را تحسین کردهام و در دولتهای جمهوریخواه و دموکرات از آن حمایت کردهام. اگر ایالات متحده به عنوان یک قدرت منحصر به فرد باقی مانده است، به این دلیل است که در بهترین لحظات خود، توانسته است مسئولیت را با دوراندیشی، سختگیری را با احتیاط، هوشیاری نهادی را با جدیت استراتژیک متحد کند. همچنین درک میکند که موفقیت واقعی نباید به سادگی به خاطر اینکه از یک منبع غیرمنتظره ناشی شده است، نادیده گرفته شود.
رویای آمریکایی—رویای دستیابی—همیشه توسط نسلهای سازندگان و نوآورانی که افقهای ممکن را گسترش دادهاند، تجدید شده است. همان روح امروز در نسل کارآفرینان آمریکایی که به پیشرفت هوش مصنوعی کمک کرده و وعده آن را با جهان به اشتراک گذاشتهاند، قابل مشاهده است. آنها نیز نمایانگر قطبنمای عمیقتر ایده آمریکایی هستند: جاهطلبی که با هدف منضبط شده، نوآوری که به چشمانداز پیوسته و موفقیت که نه تنها با ثروت، بلکه با مشارکت اندازهگیری میشود.
جارد کوشنر باید در آن روح بزرگ آمریکایی قضاوت شود: به طور جدی، منصفانه و متناسب با آنچه که واقعاً تغییر داده است. نه به این دلیل که او بالاتر از انتقاد است، بلکه به این دلیل که او چشمانداز منطقهای را به گونهای تغییر داد که همچنان بر رویدادها تأثیر میگذارد. در سیاست خارجی، نتایج اهمیت دارند. و همچنین توانایی شناسایی آنها زمانی که ظاهر میشوند.

