مقابله معاصر با تهران یک نقص بحرانی در دیپلماسی غربی را نمایان میسازد: تمایل به اولویت دادن به دستاوردهای فوری به جای پایداری بلندمدت، که در نهایت به دشمن قدرت تاکتیکی میدهد. بر پایه درک عمیق از تابآوری ایدئولوژیک، یک موضع اصلاحشده صبر استراتژیک به قدرتهای بزرگ این امکان را میدهد که عنصر زمان را به یک سلاح تهاجمی علیه یک دشمن ساختاری ضعیف تبدیل کنند.
با امتناع از اجازه دادن به دشمن برای تعیین ریتم عملیاتی، قدرتهای جهانی میتوانند به طور مداوم تنشهای اقتصادی و سیستمی را افزایش دهند و رژیم را وادار کنند تا تناقضات ساختاری خود را درونی کند. اجرای صبر استراتژیک به طور سیستماتیک بار ژئوپلیتیکی ابتکار عمل را به تهران بازمیگرداند و رژیم را از توانایی بهرهبرداری از اضطراب دیپلماتیک برای تثبیت داخلی محروم میسازد.
صبر استراتژیک از تاکتیکهای تهران بهرهبرداری میکند
آخرین دور مبادلات غیرمستقیم بین واشنگتن و تهران به نظر میرسد که الگوی آشنایی در دیپلماسی ایالات متحده و ایران را منعکس میکند: پیشنهادات، پیشنهادات متقابل، سیگنالدهی تاکتیکی و تفسیرهای متضاد از اضطرار. در دو هفته گذشته، مقامات ایرانی عناصر یک موضع دقیقتر را از طریق کانالهای واسطهای منتقل کردهاند، اما رئیسجمهور ترامپ به سرعت آنها را رد کرده و چند روز بعد یک پیشنهاد دیگر از ایران ارائه شد در حالی که تهدیدهای کاخ سفید به اقدام نظامی وجود داشت—که سپس “متوقف” شد.
دینامیک استراتژیک گستردهتر به طور فزایندهای روشن میشود—جمهوری اسلامی به نظر میرسد که متقاعد شده است که زمان و مدیریت تشدید به نفع آن است، در حالی که دولت ترامپ همچنان به دنبال مکانیزمهایی است که بتواند بحران جهانی را بدون بازگرداندن ایالات متحده به عملیات نظامی در مقیاس بزرگ تسهیل کند. این عدم تقارن در درک اضطرار، محیط مذاکره را تحریف میکند، اما بازنگری در رویکرد فعلی میتواند به تغییر اوضاع کمک کند.
چگونه ایران مذاکرات را تفسیر میکند استراتژی ایران نسبت به ایالات متحده از تعامل با یک دولت یا اپیزود دیپلماتیک واحد ناشی نشده است. بلکه، این استراتژی منعکسکننده درسهای انباشتهشدهای است که از چندین دوره تعامل، از جمله با دولتهای اوباما، بایدن و ترامپ گرفته شده است.
مذاکرات دوران اوباما به سیاستگذاران ایرانی این اطمینان را داد که دیپلماسی طولانیمدت و صبر استراتژیک—اگر نه بهطور کامل تثبیت در مواضع خود—میتواند به تدریج انعطافپذیری آمریکاییها را در طول زمان افزایش دهد.
بهطور قابل توجهی، این مذاکرات بیش از دو سال به طول انجامید و در سایه یک تهدید نظامی شکل گرفت؛ هرچند که مقامات آمریکایی به وضوح دیپلماسی را ترجیح میدادند، تهران درک میکرد که تشدید نظامی همچنان روی میز باقی مانده است. جمهوری اسلامی همچنین در آن زمان تحت فشار اقتصادی شدیدی قرار داشت و رهبری آن بهعنوان نسبتا عملگرا درک میشد. حسن روحانی، رئیسجمهور وقت، به درجهای که شرایط رو به وخامت بر جمعیت تأثیر میگذارد، آگاه بود و نفوذ او بر رهبر معظم علی خامنهای به تسهیل پذیرش توافق هستهای ۲۰۱۵ توسط رژیم کمک کرد (هم محدودیتهایی که بر آن تحمیل شد و هم دستاوردهایی که برای ایران به ارمغان آورد).
در مقابل، سالهای بایدن بدون مذاکرات مستقیم ثمربخش گذشت. دولت او چندین دور مذاکرات غیرمستقیم و فشرده با ایران برگزار کرد، اما در نهایت زمانی که مشخص شد رژیم در آن زمان تمایلی به رسیدن به توافق دیگری ندارد، از مذاکرات خارج شد.
دو دولت ترامپ درسهای متفاوت اما بههمین اندازه مهمی را به همراه داشتهاند. در طول دورههای جداگانه ریاستجمهوری ترامپ، ایران تحریمهای “فشار حداکثری” را تجربه کرده است، تمایل به لغو توافقهای گذشته را نشان داده، در کنار مذاکرات با رویارویی نظامی مستقیم مواجه شده و تلاشهای آمریکایی برای جلوگیری از جنگ منطقهای وسیعتر تجدید شده است.
رویکرد متغیر واشنگتن بهنظر میرسد دو نتیجهگیری را در تهران تقویت کرده است: اول، اینکه آمریکا میتواند فشار شدیدی وارد کند، اما رژیم میتواند از آن جان سالم به در ببرد، حتی پس از اینکه این فشار بالاخره به عملیات نظامی وسیع تبدیل شد؛ دوم، اینکه ایالات متحده تمایل چندانی به جنگی دیگر در خاورمیانه ندارد، بهویژه جنگی که شامل عملیات زمینی طولانیمدت با پتانسیل تلفات بیشتر آمریکایی باشد. سیاستگذاران ایرانی همچنین به افکار عمومی ایالات متحده توجه دارند که بهطور کلی توجیه چندانی برای آغاز جنگ کنونی نمیبیند، چه برسد به اینکه بخواهد آن را گسترش دهد. این برداشتهای بلندمدت، موضع تهران و فضای کلی مذاکرات را بیشتر از هر پیشنهاد دیپلماتیک فردی شکل میدهد.
رویکرد دیپلماتیک ایران منعکسکننده دکترین دیرینه “تحمل کنترلشده” این کشور است. از این منظر، مذاکرات نه بهعنوان راههایی برای سازش، بلکه بهعنوان مکانیزمهایی برای مدیریت فشار، تمدید زمانها و آزمایش صبر سیاسی رقبای خود تلقی میشوند. این دکترین رفتار تهران را نه تنها نسبت به واشنگتن، بلکه همچنین نسبت به فرانسه، آلمان و بریتانیا مشخص کرده است—از جمله توافق ناکام پاریس در سال 2004 که ایران با E3 در مورد غنیسازی هستهای میانجیگری کرد و همچنین تلاشهای بعدی ایران برای جلوگیری از همراستایی ایالات متحده و اروپا در خروج از توافق هستهای در سال 2018 و فعالسازی مکانیزم “بازگشت سریع” تحریمهای سازمان ملل در سال گذشته.
امروز، در میان افزایش نفوذ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و صعود Mojtaba Khamenei، همکار دیرینه آنها به عنوان رهبر جدید، تهران به نظر میرسد که حتی بیشتر از قبل مطمئن است که مواضع غیرقابل سازش میتوانند منافع استراتژیک بلندمدت ایجاد کنند. فرضیه مرکزی رژیم این است که ایالات متحده بهطور فوریتری به دنبال کاهش تنشها است تا ایران. این فرضیه باید برای سیاستگذاران آمریکایی نگرانکننده باشد زیرا بهطور مستقیم انگیزههای تهران برای ارائه امتیاز را شکل میدهد. تا زمانی که رژیم معتقد باشد که فوریت آمریکایی در نهایت منجر به امتیازات آمریکایی خواهد شد، انگیزه کمی برای انعطافپذیری معنادار ایرانی وجود دارد.
در واقع، زمان در حال حاضر چندین مورد از پانزده نقطه در طرح صلح اولیه دولت ترامپ را فرسوده کرده است؛ اهداف باقیمانده عمدتاً بر روی مسئله هستهای متمرکز هستند. ادامه پیگیری عمومی و پر سر و صدای پیشنهادات جدید ممکن است به سادگی استراتژی تهران در بهرهبرداری از فرآیندهای دیپلماتیک برای خرید زمان را تقویت کند—بهویژه اگر مقامات آمریکایی همچنان فوریت را علامتگذاری کنند.
پرچم ایران در نیروگاه هستهای بوشهر در حین یک مراسم رسمی برای آغاز کار بر روی یک راکتور دوم در این تأسیسات در تاریخ 10 نوامبر 2019. Atta Kenare / AFP – Getty Images file
کاهش قطببندی بحران با صبر استراتژیک
مناسبترین پاسخ به این استراتژی چند دههای ایران نه خروج دیپلماتیک و نه تشدید نظامی فوری است. بلکه صبر استراتژیک است.
data-path-to-node=”16″>البته، یک قدرت جهانی مانند ایالات متحده باید همواره به مذاکرات باز باشد. با این حال، هیچ ابرقدرتی نباید خود را به عنوان کسی که به هر قیمتی به دنبال توافق است، معرفی کند. علاوه بر این، برای انتقال بار ابتکار عمل به تهران، ارتباطات باید به کانالهای محرمانه منتقل شود و نه به بیانیههای عمومی مکرر از سوی رئیسجمهور. کانالهای دیپلماتیک میتوانند در طول این انتقال فعال باقی بمانند، بهویژه از طریق واسطههای توانمند و مورد اعتماد. با این حال، خود گفتوگو باید آرامتر، کمتر عمومی و کمتر واکنشی شود. هدف استراتژیک حذف دیپلماسی نیست؛ بلکه تغییر درک تهران از زمان است.
به عنوان مثال، در سال ۲۰۱۱، مقامات ایرانی تنها پس از فشار طولانیمدت تحریمها که به طور قابل توجهی انعطافپذیری اقتصادی آنها را کاهش داد، موافقت کردند که مذاکرات غیرمستقیم و محرمانهای را در عمان برگزار کنند. آن تجربه امروز نیز بسیار مرتبط است، زمانی که آسیبپذیریهای ساختاری اقتصادی ایران به طور قابل توجهی بیشتر است.
در عین حال، جنگ کنونی محدودیت قابل توجهی را برای واشنگتن و شرکای آن به وجود آورده است. زیرا سیستمهای مالی و دریایی جهانی اکنون بر اساس زمانبندیهای بسیار فشردهتری عمل میکنند، اختلال طولانیمدت در تنگه هرمز پیامدهای شدیدی در سطح جهانی به همراه دارد، از جمله ناپایداری انرژی، تأخیر در حمل و نقل، نوسانات بیمه و پیامدهای اقتصادی گستردهتر. سیاستگذاران ایرانی این آسیبپذیری را درک میکنند و به نظر میرسد که قصد دارند از آن بهرهبرداری کنند؛ به عنوان مثال، آنها ممکن است بر این باور باشند که فشار مستمر بر این بخشها در نهایت سایر کشورها را متقاعد خواهد کرد که واشنگتن را به سمت سازش سوق دهند. در عین حال، فشار مشابهی میتواند بر ایران نیز اعمال شود (به زیر مراجعه کنید).
اگرچه محدودیت هرمز معضلات استراتژیک واقعی را به وجود میآورد، اما وظیفه تثبیت و بازگشایی کامل این آبراه احتمالاً در کوتاهمدت دشوار خواهد بود مگر اینکه واشنگتن آماده باشد اقداماتی ناخوشایند انجام دهد—یعنی ارائه امتیازات گستردهتر در مسائل اصلی که ممکن است به منافع بلندمدت دیگر آسیب برساند، یا پیگیری یک کمپین نظامی بزرگ و بسیار پیچیده. گزینهای بهتر و واقعبینانهتر ممکن است کاهش تأکید بر تلاش برای حل سریع و به جای آن پیگیری استراتژی فشار کنترلشده و بلندمدت همراه با باز بودن دیپلماتیک باشد. چنین فشاری باید به طور همزمان بر چندین جبهه اعمال شود:
فشار دریایی. شاید مهمترین اهرمی که ایالات متحده و جامعه بینالمللی میتوانند در این حوزه به کار ببرند، نیروی دریایی معتبر است، از جمله ادامه اقدامات محاصرهای علیه بنادر و کشتیهای ایرانی، اجرای قوانین دریایی و حضور نیروی دریایی در اطراف تنگه هرمز. فشار دریایی پایدار به طور مستقیم توانایی تهران برای تولید درآمد، به ویژه از صادرات نفت، را تضعیف خواهد کرد. این امر همچنین بازیگران منطقهای و بینالمللی را ترغیب میکند تا به دنبال کاهش تنشها باشند، از جمله با فشار به رژیم برای انجام امتیازات لازم.

فشارهای زمینی و مالی. اقدامات دریایی به تنهایی کافی نیستند—ایران سالهاست که کریدورهای تجاری جایگزین و مکانیزمهای دور زدن تحریمها را از طریق واسطههای منطقهای ایجاد کرده است. بنابراین، یک چارچوب فشار اقتصادی وسیعتر مورد نیاز است، از جمله:
صبر استراتژیک، تسهیلکنندگان منطقهای را دچار مشکل میکند
اجرای سختگیرانهتر علیه شبکههای تجاری و مالی مرتبط با همسایگان ایران. ساختار محاصره زمینی که به سمت نهادهای تجاری مرتبط با رژیم که از طریق ترکیه، عراق، پاکستان، افغانستان، ارمنستان و ترکمنستان فعالیت میکنند، هدفگذاری شده است. فشار بیشتری بر نهادهای تجاری و مالی مرتبط با چین بهویژه، اما همچنین بر روسیه، هند و دبی. (عمان ممکن است در نهایت بخشی از یک ساختار اجرایی وسیعتر شود.) هدف، ایجاد درگیری با این کشورها نیست، بلکه افزایش هزینه برای طیف وسیعی از بانکها، شرکتهای کشتیرانی، واسطههای انرژی، شرکتهای لجستیکی، شرکتهای بیمه و سایر نهادهایی است که در قلمرو آنها فعالیت میکنند و به ایران در دور زدن تحریمها کمک میکنند. در عین حال، بخشهای تجاری و پزشکی انسانی باید بدون محدودیت به فعالیت خود ادامه دهند.

شکافهای داخلی تحت صبر استراتژیک گسترش مییابند
نیاز به صبر استراتژیک با شرایط داخلی کنونی ایران بیشتر تقویت میشود. زمانی که جمهوری اسلامی به قدرت رسید، به مردم ایران وعده رفاه اقتصادی، نفوذ ژئوپولیتیکی و قدرت استراتژیک داد. اما فاصله بین وعدهها و واقعیتها در طول دههها به طور مداوم افزایش یافته است—اکنون بیش از هر زمان دیگری، رژیم با زوال اقتصادی ساختاری، انزوا و ناامیدی عمومی مداوم مواجه است.
مواجهات نظامی اخیر نیز نقاط ضعف آن را آشکار کرده است. این واقعیت که اسرائیل و ایالات متحده توانستهاند بر بخشهای وسیعی از فضای هوایی ایران تسلط عملیاتی سریع برقرار کنند، سطحی از آسیبپذیری نظامی را نشان میدهد که تصور آن برای رهبران یا شهروندان ایران در گذشته دشوار بوده است.
این به این معنا نیست که رژیم در آستانه فروپاشی فوری است. با این حال، این نشان میدهد که روایت استراتژیک بلندمدت جمهوری اسلامی تحت فشار فزایندهای در داخل کشور قرار دارد. سوال این است که آیا یک دوره طولانی از آرامش نسبی، فشار اقتصادی مداوم و صبر استراتژیک به تدریج تعادل داخلی بین تابآوری و خستگی را تغییر خواهد داد.
نتیجهگیری: مزیت اصلی واشنگتن در این رویارویی تنها برتری نظامی نیست—بلکه در قدرت اقتصادی ساختاری آمریکا، نفوذ مالی جهانی، معماری اتحادها و ظرفیت حفظ فشار در طول زمان بدون خسته شدن نهفته است. اینها ابزارهای یک ابرقدرت هستند و به کارگیری آنها به طور همزمان، مسیر معتبری به سوی موفقیت استراتژیک بدون نیاز به تشدید فوری نظامی ارائه میدهد.
برعکس، تصمیمی در کوتاهمدت برای از سرگیری حملات نظامی عمده در داخل ایران احتمالاً به اهداف خود نخواهد رسید با توجه به شرایط و ذهنیت استراتژیک کنونی رژیم. به عنوان مثال، برخی پیشنهاد کردهاند که به یک هدف انرژی مهم ایرانی حمله محدودی صورت گیرد، اما این احتمالاً موضع تهران را تغییر نخواهد داد؛ اگر چیزی باشد، ممکن است حملات بیشتری به اهداف انرژی بزرگ در خلیج فارس را تحریک کند. و یک حمله جامع به زیرساختهای انرژی و برق ایران ممکن است اثرات چشمگیری به همراه داشته باشد، اما همچنین آسیبهای شدیدی به جمعیت وارد کرده و محیط پس از جنگ را پیچیدهتر خواهد کرد.
بنابراین، چالش اصلی لزوماً این نیست که چگونه توافق فوری با تهران حاصل کنیم، بلکه این است که چگونه از تبدیل زمان به یک دارایی استراتژیک ایرانی جلوگیری کنیم—و به تبع آن، چگونه محاسبات رژیم را به سمت سازشهای بلندمدت، به ویژه در مورد مسئله هستهای، هدایت کنیم. بنابراین، مؤثرترین موضع ممکن است نوعی صبر استراتژیک منضبط باشد که بر اساس اصول زیر استوار است:
افزایش قابل توجه اهرم اقتصادی (به ویژه از طریق بستن گذرگاههای زمینی اطراف ایران). حفظ بازدارندگی منطقهای (به عنوان مثال، از طریق اقدامات اجرایی دریایی و تهدیدهای معتبر به از سرگیری حملات به اهداف رژیم) و به طور مداوم باز بودن برای دیپلماسی خاموش. این رویکرد موفقیت سریع را تضمین نمیکند. اما معادله استراتژیک زیرین را که تهران برای دههها برای خرید زمان و حفظ موضع خصمانه منطقهای خود استفاده کرده است، تغییر خواهد داد.

