جمهوری اسلامی نمیتواند پس از مرگ خامنهای، قدرت فزاینده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) یا از دست دادن مشروعیت مردمی ادامه حیات دهد.
ایران در حال حرکت در سه مسیر موازی تغییر رژیم است که هر یک با زمانبندی خاص خود در حال پیشرفت هستند و به طور مشترک لحظه تاریخی کشور را تعریف میکنند.
اولین مسیر زیستی و اجتنابناپذیر است. اوج سیستم سیاسی در دست یک رهبر عالیرتبه پیر است که مرگ او به واضحترین شکل زوال رژیم تبدیل شده است. علی خامنهای به 90 سالگی نزدیک میشود و اگر جامعه ایران یا یک کودتای نرم سپاه پاسداران او را برکنار نکند، طبیعت تقریباً به طور قطع این کار را خواهد کرد.
با این حال، مرگ خامنهای به تنهایی دموکراسی را به ارمغان نخواهد آورد. در طول دههها، سپاه پاسداران، که به عنوان سازمان تروریستی خارجی توسط ایالات متحده شناخته شده است، خود را برای به ارث بردن دولت آماده کرده و راه را برای یک نظم پس از روحانی هموار کرده است. این آینده بیشتر شبیه یک دیکتاتوری نظامی خواهد بود تا یک جمهوری.
یک روند سوم پس از انقلاب از پایین فشار میآورد. قرارداد اجتماعی بین رژیم و بیشتر جامعه ایرانی—بهویژه جوانان—به طور غیرقابلاصلاحی فرسوده شده است. در اینجا، انتخابهای سیاسی-نظامی آمریکا بیشترین اهمیت را دارند. اگر واشنگتن بهطور علنی با فشار مردمی همراستا شود، میتواند به یک تسریعکننده تعیینکننده تبدیل شود.
دو عامل غیرقابل پیشبینی باقی ماندهاند: اینکه آیا ارتش متعارف، ارتش (Artesh)، بیطرفی را انتخاب میکند یا به نفع خیابان علیه سپاه پاسداران میایستد و اینکه آیا خطوط گسل قومی خوابیده ایران بیدار میشوند تا کل مبارزه را شکاف دهند.
زوال بدن سیاسی علی خامنهای
مرگ ناشی از پیری، از نظر پزشکی، یک لحظه واحد نیست بلکه تسلیم تدریجی سیستمهای تطبیق بدن است: یک عقبنشینی آهسته به جای فروپاشی ناگهانی. این واقعیت زیستی معنای سیاسی حیاتی در تهران دارد. پزشکی سالمندی پیری را به عنوان خستگی ترمیم سلولی تعریف میکند: تلومرها کوتاه میشوند، کارایی میتوکندری کاهش مییابد، تجدید سلولهای بنیادی ضعیف میشود و التهاب مزمن تابآوری را فرسایش میدهد.
با گذشت زمان، انعطافپذیری قلبی-عروقی سخت میشود، نظارت ایمنی کمرنگ میشود و حاشیههای عصبی باریک میشوند، به آرامی و به طور مداوم. وقتی این منطق به سیاست قدرت ترجمه میشود، بزرگترین آسیبپذیری علی خامنهای نه شورش مردمی، نه انشقاق نخبگان و نه اجبار خارجی، بلکه خود زیستشناسی است. تغییر رژیم مطلق ایران در حال وقوع است نه در خیابانها بلکه در سطح سلولی، تحت حاکمیت یک سقوط فیزیولوژیکی که به ایدئولوژی یا سرکوب مصون است: خامنهای در حال مرگ است.
اگرچه سپاه پاسداران نه از نظر ایدئولوژیک یکدست است و نه از نظر داخلی بدون اصطکاک، تا به امروز، آنها به طور بنیادی به علی خامنهای وفادار ماندهاند، وفاداری که کمتر در عشق و بیشتر در وابستگی متقابل ریشه دارد. وقتی خامنهای برود، سپاه خواهان بیشتری خواهد بود که ما را به تغییر رژیم دوم میرساند.
یک دیکتاتوری نظامی سپاه پاسداران
مسیر دوم حول دسیسههای سیاسی ایران و چشماندازهای احتمال جایگزینی یک دیکتاتوری نظامی به جای استبداد مذهبی میچرخد. با تضعیف اقتدار روحانی و از دست رفتن ارتباط سیاستهای اصلاحطلبانه در میان یک دستور کار امنیتی شدید، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به طور پیوسته قدرت را انباشت کرده و خلأ ناشی از خستگی مذهبی را پر کرده است. این روند در طول جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل به اوج خود رسید، زیرا خامنهای قدرتهای خود را به سپاه منتقل کرد و به طور helplessly در یک پناهگاه زیرزمینی پناه گرفت تا از ترور آمریکایی یا اسرائیلی جلوگیری کند.
سپاه پاسداران مدتهاست که دیگر تنها یک نیروی نظامی موازی نیست. سپاه یک ساختار قدرت خودتأمینکننده است که تجربه میدان جنگ، تصرف اقتصادی و نفوذ منطقهای را در یک سیستم حکومتی واحد ادغام میکند. این نیرو در تلاطم انقلاب ۱۹۷۹ متولد شد و برای سرکوب تهدیدات ضدانقلابی طراحی شده بود و در جنگ ایران و عراق سختتر شد. بازسازی پس از جنگ، بازوی مهندسی و ساختوساز، خاتمالانبیا، را به پیمانکار غالب کشور تبدیل کرد.
سپس بحرانهای منطقهای این تحول را کامل کردند. در دهه ۲۰۰۰، خلأهای قدرت در عراق و یمن و جنگ داخلی در سوریه، به سپاه پاسداران، تحت هدایت قاسم سلیمانی، اجازه داد تا جهاد شیعه را از طریق شبهنظامیان فرقهای اداره کند، کنترل محکمی بر صادرات نفت، از جمله طرحهای قاچاق، تانکرهای سایه، شرکتهای پوششی و شبکههای دور زدن تحریمها داشته باشد. سپاه همچنین بر بازدارندگی تسلیحات استراتژیک کشور نظارت دارد: جنگهای پهپادی و موشکی، و همچنین برنامه هستهای نظامی.
زمانی که رهبر عالیقدر فوت کند، آیتالله بسیار قدرتمندی وجود نخواهد داشت که بتواند با مقام روحالله خمینی، رهبر انقلابی و بنیانگذار دولت، و خامنهای، جانشینی که دههها بر ایران حکومت کرد، رقابت کند. خلأ قدرت در بعد روحانی جمهوری اسلامی، ادعای سپاه را به عنوان ستمگر نهایی کشور تقویت کرده است. اگر نظام پس از فوت خامنهای زنده بماند، بعید است که به شکل کنونی یک استبداد مذهبی باقی بماند. در عوض، ایران به سمت یک دیکتاتوری نظامی با نمادهای انقلابی حرکت خواهد کرد—کمتر قم، بیشتر پیونگیانگ—جایی که یونیفورمها بیشترین اهمیت را دارند.
قرارداد اجتماعی رو به زوال ایران
سومین محور اجتماعی و متزلزلترین است. قرارداد اجتماعی بین رژیم و بخش عمدهای از جامعه ایرانی، به ویژه جوانان، به شدت آسیب دیده و غیرقابل ترمیم شده است. جمهوری اسلامی و ایران در نظر معترضان دو موجودیت متفاوت هستند. سالها، حامیان توافق هستهای—به ویژه در راستای سیاست اوباما—هشدار دادند که هرگونه اقدام نظامی علیه زیرساخت هستهای ایران، جمعیت را حول دولت متحد خواهد کرد.
این فرضیه در پی جنگ ۱۲ روزه فروپاشید. به جای متحد کردن ملت، اجبار نظامی بیشتر به پوچی رژیم پرده برداشته است. در یک معکوس چشمگیر از احترامهای زمانی اجباری، جوانان ایرانی اکنون پوسترهای قاسم سلیمانی، نماد افتاده جهاد شیعه رژیم، را پاره میکنند.
ایران با کمبودهای ساختاری مواجه است که با سقوط آب و ارز خود را نشان میدهد. اما اشتباه نکنید: این مشکلات جدیتر از بحران سوءتغذیه کره شمالی در دهه ۱۹۹۰، قحطیهای دوران استالین در شوروی، یا سرکوب فرقهای سوریه تحت حاکمیت حافظ اسد نیستند. دیکتاتوریها به طور مزمن به چنین مشکلاتی دچار میشوند، اما این امر تضمینی برای فروپاشی آنها نیست. یک اقلیت سازمانیافته میتواند برای نسلها بر تودههای ناراضی پیروز شود. کره شمالی بهترین مثال است. در این مرحله، مداخله یا خودداری آمریکا تعیینکننده خواهد بود. یک قدرت نظامی دیگر که میتواند تفاوت ایجاد کند، ارتش متعارف ایران، ارتش (آرتش) است. اگر ارتش تصمیم بگیرد که از مردم محافظت کند، نه از رژیم، رویدادها میتوانند به طور بسیار متفاوتی پیش بروند.
کدام آینده اکنون در انتظار ایران است؟
در نهایت، آینده پس از انقلاب ایران کمتر توسط شعارها و بیشتر توسط نیروهایی که به آرامی و بدون رحم عمل میکنند، تعیین خواهد شد: زیستشناسی، نظامی و جمعیتشناسی. تغییرات رژیم ممکن است در خیابانها آغاز شود، اما در نهایت، کشورها توسط کسانی که کنترل سلاحها را در دست دارند، شکل میگیرند زمانی که زمان به پایان میرسد. تهران اکنون در آستانه آن قرار دارد.
آخرین نکتهای که باید در نظر داشت این است: ایران یک موجودیت یکپارچه فارسی نیست. بازگشت سلطنت شاه یا یک پادشاه نمادین با یک پارلمان ممکن است برای خیابانهای تهران جذاب باشد. گرفتار شدن بین سرکوبگری پرشور فارسی و همگنسازی دموکراتیک فارسی لزوماً غیر فارسیها، مانند بلوچها و ترکهای آذربایجانی را خوشحال نخواهد کرد. زمانی که موسیقی متوقف شود، این افراد ممکن است تنها یک لحظه از انحلال اتحاد جماهیر شوروی را به یاد آورند، نه سقوط دیکتاتوری.

