در حالی که سال 1930 به عنوان عجیبترین سال قرن بیستم شناخته میشود—که بلافاصله پس از سقوط بزرگ رخ داد—سال 2025 ممکن است به عنوان سالی به یاد ماندنی باشد که تقریباً همه سعی کردند از فاجعه در حال وقوع اجتناب کنند. تا سال 2026، تلاشهای دولت ترامپ برای فشار به ونزوئلا، ربودن رئیسجمهور آن و به دست آوردن گرینلند دیگر نمیتواند به عنوان یک موضوع خصوصی در نیمکره غربی در نظر گرفته شود.
این تحریک نه تنها به شدت مورد ترس قرار گرفته است، بلکه نگرانی عمدهای برای تمام قدرتهای خارجی است و ممکن است فاجعهبار باشد. ساختارهای شفاف اطمینان متقابل در حال ترک خوردن است و تعادل قدرتی که در جای خود نگه داشته شده است، برای همیشه تغییر خواهد کرد.
رقابت عمومی کنونی نه تنها بین ایالات متحده و چین، بلکه همچنین بین دو نسخه از غرب (ایالات متحده و اروپا) است. این رقابت به سواحل اروپا رسیده است، جایی که ریسکها شامل جدا شدن ایالات متحده از ناتو و احتمالاً تهدید وجود اتحادیه اروپا است.
ناتو، اتحاد ترانس آتلانتیک که در سال 1949 در دوران جنگ سرد تأسیس شد، ناگهان به نظر میرسد که از مد افتاده است. چرا باید خون و منابع را برای محافظت از مرزهای بالتیک یا استقلال اوکراین سرمایهگذاری کرد در حالی که تهدیدات واقعی از امواج مهاجرت به سمت جنوب یا چالشهای اقتصادی در آمریکای لاتین ناشی میشود؟
اکنون ایالات متحده به دنبال مقداری آزادی عمل است و به بارهای مالی و گسترش استراتژیک اشاره میکند. از کاهش استقرار نیروها آغاز شده و این جدایی به سطوح بالای همبستگی متحدان گسترش خواهد یافت: ساختارهای فرماندهی، تمرینات مشترک و شبکههای اطلاعاتی مشترک.
با تضعیف پیوندها، تنها میتوان انتظار تشدید درگیری را داشت: با فشار فرانسه و آلمان برای ایجاد یک ارتش مستقل اروپایی، این موضوع همچنین تقسیمات درون اتحادیه اروپا را نمایان خواهد کرد.
اتحادیه اروپا همچنان آسیبپذیرترین بخش سیستم باقی میماند، به ویژه پس از اینکه استراتژی دفاع ملی 2026 (NDS) پیشنهاد کرد که اروپا نباید به دنبال تبدیل شدن به یک قدرت جهانی باشد و تلاشها و منابع آن باید به بهترین نحو بر روی قاره متمرکز شود. فراتر از تأثیرات برگزیت و تقسیمات پوپولیستی فزاینده در مجارستان و ایتالیا، ثبات اتحادیه اروپا در معرض خطر تضعیف معماری امنیتی ناتو به وسیله دکترین مونو است.
توافقهای تجاری ترانس آتلانتیک در حال حاضر تحت فشار هستند زیرا ایالات متحده بر روی اتحادهای نیمکرهای تمرکز میکند و ممکن است سازمان کشورهای آمریکایی را برای چالش با نفوذ چین در ونزوئلا یا برزیل دوباره احیا کند.
صادرات اروپایی احتمالاً با تعرفههای تلافیجویانه بیشتری مواجه خواهد شد. در همین حال، کشورهای جنوبی اروپا در حال بررسی توافقهای مدیترانهای هستند، در حالی که کشورهای شمالی به ائتلافهای نوردیک-بالتیک تمایل دارند که ممکن است در آینده تهدیدی برای وحدت بازار واحد باشد.
پس تحت چه شرایطی میتواند ایالات متحده جدا شده، اروپا را به سمت قویتر و خودکفاتر سوق دهد؟
اروپا ابزارها را دارد اما اراده را ندارد.
اول، باید بپذیرد که به نسخه خود از دکترین مونو نیاز دارد—نسخهای که به وضوح حوزه نفوذ خود را مشخص کند و شامل کشورهای عضو اتحادیه اروپا، سرزمینهای وابسته مانند گرینلند، کشورهای فرادریایی و احتمالاً همچنین کشورهای بالکان غربی و کشورهای مشارکت شرقی باشد.
دوم، عناصر باقیمانده ناتو پس از خروج احتمالی ایالات متحده میتوانند در یک چارچوب جدید تحت امنیت مشترک و سیاست مشترک جذب شوند تا اتحادیه دفاعی اروپایی احیا شود. زمان مشخص خواهد کرد که آیا جستجوی کاهش ریسک میتواند بدون وابستگی بیش از حد به واشنگتن ادامه یابد و احتمالاً مدلی ترکیبی ایجاد کند که در آن اروپا به طور خودمختار به تهدیدات سرزمینی پاسخ دهد.
ریسک این است که یک فروپاشی کند میتواند منجر به ظهور یک پچورک از مینیاتحادها شود—یک بلوک ویسگراد در اینجا، یک محور فرانسه-آلمان در آنجا—که هر یک در برابر قدرتهای خارجی آسیبپذیر هستند. زمانی که اتحادها خیلی سریع فرسایش یابند، همانطور که در دوره بیندو جنگ انزواگرایی اتفاق افتاد، ریسک جنگ بزرگ در اروپا افزایش مییابد.
سوم، اروپا باید از طریق اراده جمعی وحدت خود را نشان دهد، همانطور که در زمان تحمیل تحریمها بر روسیه پس از الحاق کریمه در سال ۲۰۱۴ انجام داد. برای موفقیت در این امر، اروپا باید فراتر از تقسیمات و برداشتهای تهدید متفاوت خود برود و ارتش اروپایی را که توسط رئیسجمهور فرانسه، امانوئل ماکرون، پیشنهاد شده است، پرورش دهد.
چهارم، اروپا باید به تغییرات ژئوپولیتیکی وسیعتر توجه کند و از قدرت اقتصادی خود برای مقابله با ایالات متحده و چین استفاده کند.
یک اعلامیه مشابه مونو، موقعیت مذاکره اروپا را تقویت میکند و پاسخ هماهنگ را از طریق اقداماتی مانند ابزار ضد اجبار اتحادیه اروپا یا تعرفههای متقابل امکانپذیر میسازد. این رویکرد میتواند به جلوگیری از تحریمهای آینده فرامرزی ایالات متحده کمک کند، مانند تحریمهایی که بر شرکتهای اروپایی که با ایران یا روسیه همکاری میکنند، اعمال شده است و صنایع حیاتی از جمله فناوری دیجیتال و دفاع را حفظ کند.
در مورد چین، این دکترین به وابستگی حیاتی اروپا به عناصر نادر زمین و کالاهای تولیدی میپردازد. اروپا میتواند با ممنوعیت ابزارهای اجبارآمیز یا ظرفیتهای تأمین مالی دولتی در بخشهایی مانند وسایل نقلیه برقی و انرژی خورشیدی، به تقابل دست یابد. این میتواند از طریق اقداماتی مانند مقررات یارانههای خارجی و مکانیزم تنظیم مرزی کربن انجام شود.
در حالی که بحثها ادامه دارد—در مورد دسترسی به قطب شمال، زمانبندیهای دفاعی و همراستایی استراتژیک وسیعتر—نتیجه به دیپلماسی پایدار و سازگاری متقابل بستگی خواهد داشت.
اگر بحران گرینلند دوباره تشدید شود، محتملترین نتیجه یک اروپا نیمهخودمختار است که قادر به مدیریت بحرانهای منطقهای است اما هنوز به ایالات متحده برای حمایت محدود، از جمله در دفاع از اوکراین، برای مقابله با تهدیدات عمده به وجود خود وابسته است. این رویکرد ترکیبی ممکن است در بلندمدت، پیوند آتلانتیک را بهطور تازهای تقویت کند، بهطور پارادوکسیکالی، با توزیع بارها بهطور یکنواختتر.
در یک سناریوی تاریکتر، اروپا باید سرنوشت خود را اعلام و از آن دفاع کند. این نیازمند تغییر در لحن و سبک است، همانطور که در سند دفاع ملی ۲۰۲۶ آمریکا پیشنهاد شده است، اما همچنین نیازمند پذیرش قاطع واقعیتهای سخت در مورد مسئولیت اصلی در هزینههای دفاع و ساخت ظرفیت است. یک دکترین مونو اروپایی، واقعگرایی دفاعی را به موقعیت جهانی اروپا میآورد. بدون آن، قاره در خطر تبدیل شدن به یک مهره در درگیریهایی است که دیگران به راه میاندازند.

