موجهای شوک ژئوپلیتیکی که در خاورمیانه در حال گسترش است، نیاز به یک استراتژی اروپایی قاطع و هماهنگ برای کاهش یک فاجعه سیستماتیک در حال گسترش را ایجاب میکند. این بحران رو به افزایش نشان میدهد که چگونه پیامدهای جنگ ایران به طور دائمی معماری امنیتی فراآتلانتیک و شبکههای تأمین جهانی را تغییر خواهد داد. اگر بازیگران غیر دولتی و قدرتهای منطقهای از خلأ جاری بهرهبرداری کنند، مدیریت واقعیتهای پیچیده پیامدهای جنگ ایران نیازمند آن است که اروپا از فلج تاریخی خود دست بردارد و چارچوبهای دیپلماتیک مشخص و مبتنی بر منافع را ایجاد کند.
ضرورتهای استراتژیک پیامدهای جنگ ایران
جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، که شامل خلیج فارس و لبنان میشود، بدترین چهره اروپا را نمایان کرده است. با نگاه به آینده، ممکن است اروپا بهترین چهره خود را نیز ببیند.
محاسبه نادرست اولیه اروپا در ابتدا، بیشتر رهبران اروپایی به طور خاموش از حمله غیرقانونی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران حمایت کردند. تنها چند نفر به صراحت حمایت خود را اعلام کردند که از میان آنها دبیرکل ناتو، مارک روتا، در صدر قرار داشت. در سمت دیگر، نخستوزیر اسپانیا، پدرو سانچز، صدای تنها و مخالف اصولی بود. اکثریت رهبران اروپایی در جایی بین این دو موضع قرار داشتند و بیشتر به سمت پذیرش ضمنی جنگ تمایل داشتند.
در حالی که مواضع در جزئیات متفاوت بود—از جمله در مورد استفاده از پایگاههای نظامی در اروپا—یک توده بحرانی از کشورهای اروپایی به طور کلی در ابتدای جنگ توافق داشتند. آرزوی آنها برای ورق زدن به صفحهای جدید در مورد حادترین مرحله از شکاف فراآتلانتیک—به ویژه پس از بحران گرینلند—موضع اولیه آنها را شکل داد. همچنین، انزجار کاملاً موجه آنها از جمهوری اسلامی ایران، که با روسیه ولادیمیر پوتین همپیمان است و نسبت به مردم خود بیرحم است، بر این موضع تأثیر گذاشت. این عوامل به طور احمقانهای آنها را به این امید و باور نادرست سوق داد که یک جنگ کوتاه ممکن است به سقوط جمهوری اسلامی منجر شود.

مهار نامتقارن در میان فشارهای پیامدهای جنگ ایران
امور طبق برنامه پیش نرفت. پس از آموختن درسهایی از واکنش نسبتاً محدود خود به حمله ایالات متحده و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، ایران با حملات نامتقارن به کشورهای خلیج فارس، جنگ را منطقهای کرد. این کار را با آگاهی از اینکه روابطش با همسایگان خلیجیاش تیره خواهد شد، انجام داد. اما رژیم در تهران میدانست که بقای آن در خطر است. با توجه به ناتوانی نظامیاش نسبت به ایالات متحده و اسرائیل، تنها امید ایران این بود که با پاسخ به صورت مثلثی در چندین جبهه عمل کند. این شامل خلیج فارس و همچنین لبنان بود، جایی که جنگ بین حزبالله و اسرائیل از سر گرفته شد و منجر به تخریب، تخلیه و اشغال بخشهای وسیعی از جنوب کشور گردید.
استراتژی نامتقارن ایران فراتر از جغرافیا به اقتصاد جهانی نیز گسترش یافت. با بستن تنگه هرمز، ایران بازارهای انرژی، غذا و سایر کالاها را به هم ریخت. در حالی که جنگ به پایان نرسیده است، احتمالاً به عنوان یک فاجعه استراتژیک برای ایالات متحده به یاد خواهد ماند. اینکه آیا “هرمز ۲۰۲۶” پایان هژمونی ایالات متحده در خاورمیانه را رقم خواهد زد، همانطور که بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ سرنوشت استعمار فرانسه و بریتانیا در این منطقه را ۷۰ سال پیش مشخص کرد، هنوز مشخص نیست.
ناوبری در تنشهای ژئوپلیتیکی پس از جنگ ایران
با پیشرفت جنگ فاجعهبار، اروپا تغییر کرده و مخالفتها هر روز بلندتر میشود. بسیاری از رهبران اروپایی از حمله غیرقانونی ایالات متحده و اسرائیل حمایت کرده بودند و بر این باور بودند که موفقیت سریع منجر به دستاوردهای استراتژیک برای اروپا خواهد شد. اکنون میدانند که این یک فرضیه اشتباه بوده است. به جای تضعیف روسیه، جنگ علیه ایران موجب تقویت مسکو شده است، زیرا قیمت نفت را افزایش داده و درآمدهای ماشین جنگی آن را در برابر اوکراین افزایش داده است. بحران انرژی هزینههای زیادی را بر اقتصادهای اروپایی تحمیل میکند و فشارهای ناشی از پاندمی و جنگ در اوکراین را تشدید میکند. رهبران اروپایی به یاد میآورند که حمایت از حقوق بینالملل تنها یک مسئله اخلاقی و انسانی نیست، بلکه به منافع نیز مربوط میشود.
وضعیت را در امور فراآتلانتیک بدتر میکند اینکه رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، از جنگ به عنوان فرصتی برای حمله به اروپا استفاده کرده است، به جای اینکه روسیه و چین را که از ایران حمایت کردهاند، مورد انتقاد قرار دهد. ترامپ به رهبران اروپایی توهین کرده، تهدید به ترک ناتو و تعلیق عضویت اسپانیا در این ائتلاف کرده و اعلام خروج نیروها از آلمان را کرده است. حتی راستگرایان افراطی اروپا نیز احساس راحتی نمیکنند و برخی از رهبران در تلاشند تا خود را از او دور کنند.

data-path-to-node=”11″>این موضوع بهویژه در ایتالیا به وضوح مشهود بوده است، جایی که نخستوزیر جورجیا ملونی در یک رفراندوم اساسی قانون اساسی شکست خورد. نظرسنجیها نشان میدهد که این نتیجه تا حدی به نزدیکی او به ترامپ مربوط میشود. او از آن زمان تلاش کرده است تا خود را از او دور کند و بهویژه از پاپ دفاع کرده است. حملات ترامپ به او در عوض، نه تنها به ملونی آسیب نرسانده، بلکه ممکن است به او کمک کرده باشد تا بخشی از جذابیت سریعاً در حال افول خود را بازیابد. تنها ویکتور اوربان از مجارستان بدون هیچگونه پشیمانی به ترامپ نزدیک باقی مانده است و این ممکن است به شکست انتخاباتی قاطع او کمک کرده باشد.

نقشههای معماری چندجانبه پس از جنگ ایران
اگر اروپا منافع خود را بازنگری کند و خطوط قرمز خود را ترسیم کند، ممکن است امیدوار باشد که نقشی برای خود در خاورمیانه ایفا کند. برای این کار، بهتر است که به درسهای گذشته بازگردد. فرمت E3/EU+3 برای مذاکره در مورد مسئله هستهای ایران از خاکستر جنگ عراق و فلج عمیق اروپایی و تقسیم آتلانتیکی ناشی از آن درگیری به وجود آمد.
فرایند دیپلماتیک که توسط اروپاییها در سالهای 2002-2003 آغاز شد، در ابتدا با استقبال واشنگتن مواجه نشد، اما اروپاییها به پیش رفتند و در عین حال در را برای ورود ایالات متحده باز گذاشتند. در اواخر دوره دوم ریاستجمهوری جورج بوش، و بهویژه تحت ریاستجمهوری باراک اوباما، اروپا مشارکت آمریکا را تأمین کرد و در نهایت برنامه جامع اقدام مشترک را در سال 2015 نهایی کرد.
از دیپلماسی هستهای تا تثبیت منطقهای امروز، همان دینامیک مثبت میتواند شکل بگیرد: موضع اروپا در برابر ایران ممکن است راه را برای یک ابتکار چندجانبه در منطقه باز کند به محض اینکه جنگ بهطور قطعی پایان یابد. پیشنهاد یک ائتلاف از کشورهای اروپایی، خلیجفارس و آسیایی برای کمک به تضمین عبور ایمن از تنگه هرمز در ابتدا به منظور راضی کردن ترامپ مطرح شد، اما ممکن است زندگی مستقلی پیدا کند. بریتانیا و فرانسه رهبری تلاش 40 کشوری برای بازگشایی تنگه را پس از پایان جنگ بر عهده دارند—ابتکاری که شامل همکاری با کشورهای خلیجفارس و هماهنگی با ایران خواهد بود.
شرایط زیادی وجود دارد که باید برآورده شود و دلایل زیادی وجود دارد که چرا این ممکن است هرگز محقق نشود. در سالهای اخیر، اروپا به طرز بدبینانهای از خاورمیانه دوری کرده است. از غزه تا لبنان و سوریه و بهویژه ایران، اروپاییها انتخاب کردهاند که از نفوذ محدود و در حال کاهش خود در منطقه استفاده نکنند یا آن را بهدرستی به کار نگیرند. این ممکن است قطعاً دوباره اتفاق بیفتد، بهویژه اگر جنگ پایان قطعی نداشته باشد و به اروپاییها دلایل خوبی برای عقبنشینی از باتلاق بدهد.
data-path-to-node=”16″>با این حال، دلایلی نیز وجود دارد که این بار ممکن است متفاوت باشد. اروپاییها ممکن است نسبت به گذشته بدبینتر و کمتر قادر شده باشند، اما اوکراین نشان میدهد که وقتی منافع حیاتی آنها در خطر باشد، اقدام خواهند کرد. در حالی که خاورمیانه تهدیدی به اندازه جنگ اوکراین وجود ندارد، بسته شدن طولانیمدت—یا حتی فقط عدم قطعیت پایدار—در تنگه هرمز اعصاب اقتصادی حیاتی را در سراسر اروپا تحت تأثیر قرار میدهد.
به همین ترتیب، در حالی که ممکن است و واقعاً محتمل است که جنگ با توافقی روشن در مورد پرونده هستهای به پایان نرسد—چه برسد به برنامه موشکی ایران، حمایت از نمایندگان، یا ماهیت رژیمی که به طور فزایندهای سختگیر شده است—به نظر میرسد که نوعی توافق در مورد هرمز در مقطعی محتمل باشد. اقتصاد جهانی، و بنابراین خود ایالات متحده، نمیتواند بدون آن ادامه دهد.
همچنین ممکن است که چنین توافقی مورد تأیید شورای امنیت سازمان ملل قرار گیرد؛ چین، به عنوان مثال، ممکن است به آن موافق باشد. در حالی که این مسیر باریک است، یک مسیر سیاسی وجود دارد که میتواند شرایط را برای یک ائتلاف اروپایی-آسیایی داوطلب فراهم کند تا نظارت و تضمین بازگشایی تنگه را بر عهده گیرد. درست مانند ائتلاف E3/EU+3 در مورد پرونده هستهای ایران که شامل کشورهایی مانند چین و روسیه بود، در این مورد نیز، یک ائتلاف وسیعتر احتمال موفقیت را افزایش میدهد.
حداقل، هر ابتکاری از این دست باید شامل کشورهایی باشد که به طور مستقیم تحت تأثیر و درگیر بحران بودهاند—کشورهای عرب خلیج فارس و ایران—اما همچنین کشورهایی مانند پاکستان، مصر و ترکیه که به عنوان تسهیلکنندگان کلیدی عمل کردهاند. علاوه بر این، این ائتلاف باید به سمت شرق گسترش یابد و شامل هند و کشورهای شرق آسیا مانند ژاپن، کره جنوبی و اندونزی باشد. ارزشمندترین—اما شاید کمتر محتمل—نقش مستقیم چین نیز خواهد بود.
ائتلاف داوطلبان برای اوکراین، مأموریت خود را از برنامهریزی یک نیروی اطمینانبخش فرضی در صورت آتشبس به ارائه حمایت فعال گسترش داد. ائتلاف اروپایی-آسیایی داوطلبان در تنگه هرمز نیز میتواند مأموریت خود را به توافق دقیق حاصل شده و اجرای واقعی آن تنظیم کند.

تنظیم مجدد مشارکتهای خارجی در شبکههای پس از جنگ ایران
در سطحی ساختاری، چنین حرکتی میتواند فصل جدیدی از همکاری بین اروپا و کشورهای خلیج فارس را آغاز کند. هر دو منطقه به مدت چندین دهه به ایالات متحده متکی بودهاند تا امنیت خود را تضمین کند. به دلایل مختلف و به شیوههای متفاوت، قرارداد اجتماعی که آنها را به واشنگتن پیوند میدهد به طور عمیق در حال تغییر است و ممکن است به طور غیرقابل جبرانی آسیب ببیند. هر چه آینده برای ایالات متحده رقم بخورد، دشوار است که ببینیم چگونه میتوان روابط فراآتلانتیکی را به آنچه که曾 بوده است، بازگرداند.
ایستادن واشنگتن در کنار مسکو در مورد اوکراین، تعهد لرزان آن به ناتو و به ویژه تهدیداتش در مورد گرینلند، جنینی است که نمیتوان آن را به بطری بازگرداند. این موضوع در خلیج نیز صادق است، جایی که مواضع قطعاً متفاوت است—به عنوان مثال، امارات متحده عربی در تضاد با عربستان سعودی قرار دارد، از اوپک+ خارج شده و در حال ایجاد یک اتحاد هر چه بیشتر آشکار با اسرائیل است.
این کشور هنوز امیدوار است که یک خاورمیانه جدید مطابق با دیدگاه ترامپ و نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، برای منطقه ساخته شود. با این حال، این امید به طور فزایندهای به یک خیال خام تبدیل میشود. در واقع، مدل کسبوکار خلیج به شدت تحت تأثیر جنگ انتخابی ایالات متحده علیه ایران قرار گرفته است.
در حالی که هر دو اروپا و کشورهای عرب خلیج فارس مجبورند روابط خود را با ایالات متحده حفظ و بازتعریف کنند—و هر ابتکار چندجانبهای در خلیج نیاز به باز نگهداشتن در برای مشارکت واشنگتن دارد—هر دو منطقه از وضعیت استراتژیک کنونی خود نتایج مشابهی میگیرند.
اروپا و کشورهای خلیج فارس میدانند که باید در دفاعهای خود سرمایهگذاری کنند و دقیقاً همین کار را انجام میدهند. این موضوع ارتباط جالبی را ایجاد میکند که از طریق اوکراین میگذرد، با توجه به برتری نوآوری کییف، به ویژه در تولید پهپاد. رئیسجمهور ولادیمیر زلنسکی به سرعت از این موضوع بهرهبرداری کرده و در میانه جنگ به خلیج سفر کرده است. بهتر خواهد بود اگر رهبران اروپایی در سفر بعدی او به منطقه به او بپیوندند.
به طور مرتبط، هر دو اروپا و خلیج به دنبال تنوع بخشیدن به شراکتهای امنیتی خود هستند. اولین مقصد خلیج لزوماً اروپا نیست، زیرا روابط با پاکستان، ترکیه و چین عمیقتر میشود. با این حال، چنین تنوعی اروپا را مستثنی نمیکند. برعکس، با نگاه به آینده، احتمالاً علاقه متقابل بین اروپا و خلیج در حال افزایش خواهد بود، به ویژه اگر اروپاییها در نهایت نقش سازندهای پس از جنگ در تأمین بازگشایی تنگه هرمز ایفا کنند.
data-path-to-node=”22″>جنگ در ایران واقعیتی دیرینه را آشکار میسازد: وابستگی اروپا به چندجانبهگرایی و حقوق بینالملل به اندازهای که در ایدهگرایی ریشه دارد، در منافع نیز ریشهدار است. اگر اروپاییها واقعاً این درس را درونی کنند، باید آماده باشند که در همکاری با شرکای خلیج فارس و آسیا برای شکلدهی به نظم پس از جنگ اقدام کنند. این نه به معنای جدایی است و نه به معنای بستن در به روی ایالات متحده. بلکه، همانطور که ابتکارات چندجانبه در منطقه برنامهریزی و امیدوارانه اجرا میشوند، در باید در به روی روزی که واشنگتن تصمیم به ورود بگیرد، باز بماند.

